محمد علی سپانلو - زندگی نامه و آثار

                       محمدعلی سپانلو

زندگی نامه

 

محمد علي سپانلو شاعر، منتقد ادبی، مترجم، در سال 1319 در تهران به دنيا آمد پدرش كارمند بود دبستان و دبيرستان را در تهران به پايان برد وارد دانشگاه حقوق شد و ليسانس گرفت بعد از سربازي با پرتو نوري علا خواهر دوستش اسماعيل ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهاي سندباد و شهرزاد دارد سپانلو تا كنون شغل دولتي نداشته و خصوصي كار ميكرده در سالهاي پس از انقلاب چندي در دانشكده ها تدريس مي كرد.وی بیش از پنجاه جلد کتاب در زمینه‌های شعر و داستان و تحقیق، به صورتِ تالیف و یا ترجمه، منتشر کرده است. سپانلو از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران است.

 

در بیست سالِ گذشـتـه، او به عنــوانِ یکی از

 چنـد نماینده‌ی معدودِ ادبیاتِ معاصـرِ فارسی در

 بسیاری از گردهمایی‌های بیـن‌المللی در اروپا

 و امـریکا شرکت کرده است و سهمِ بزرگی در

 معرفیِ ادبیاتِ ایـــــران به جهانیــــــــــان دارد


سپانلو فعالیت ادبی اش را در دهه ۱۳۴۰ شروع کرد و با منظومه پیاده روها شهرت یافت. از میان اشعار او، به ویژه منظومه خانم زمان اقبال عمومی یافت. او از سن ژان پرس، آلبر کامو، گراهام گرین و گیوم آپولینر آثاری را ترجمه کرده است. در بیست سالِ گذشته، او به عنوانِ یکی از چند نماینده‌ی معدودِ ادبیاتِ معاصرِ فارسی در بسیاری از گردهمایی‌های بین‌المللی در اروپا و امریکا شرکت کرده است و سهمِ بزرگی در معرفیِ ادبیاتِ ایران به جهانیان دارد.

 

سپانلـــــــو توانسته است نشان شوالیــــه‌ی نخلِ

آکـادمیِ فرانســــه بزرگ‌ ترین نشانِ فــــرهنگی

کشـــــورِفرانســـه، و جایـزه‌ی ماکـس ژاکـــــوب

بزرگ ‌ترین جایزه‌ی شعرِ فرانسه را دریافت کنـد

 

 

 بسیاری از آثارِ او تا به حال به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسه، هلندی، عربی، و سوئدی ترجمه شده است. نویسندگانِ پیشروِ ایران که گلچینی از آثارِ داستانیِ نویسندگانِ قرنِ بیستمِ ایران، به همراهِ بررسیِ آنهاست، جزوِ منابعِ درسی در بسیاری از دانشگاه‌های ایران است و تابه‌حال فروشِ بسیار بالایی داشته است. ضمناً سپانلو از معدود شاعران و نویسندگانِ ایرانی است که در دنیایِ ادبیاتِ غرب نیز شناخته شده است، و توانسته است نشان شوالیه‌ی نخلِ آکادمیِ فرانسه (بزرگ‌ترین نشانِ فرهنگی کشورِ فرانسه)، و جایزه‌ی ماکس ژاکوب (بزرگ‌ترین جایزه‌ی شعرِ فرانسه) را دریافت کند.


سپانلو مقالات و تحقیقات متعددی هم در زمینه ی شعر و داستان دارد .وی از همسر سابقش پرتو نوری علا دو فرزند دارد که یکی از آن ها، شهرزاد سپانلو خواننده پاپ ایرانی و دیگری سندباد است.

 

خیابان پنجم


زیبا و مه آلود به رستوران آمد
از دامن چتر بسته اش
می ریخت هنوز سایه های باران
یک طره خیس در کنار ابرویش
انگار پرانتزی بدون جفت...
بازوی مسافر را
با پنجه ای از هوا گرفت
لبخندزنان به گردش رگبار...

افتادن واژه های نورانی
در بستر شب جواب مثبت بودند
گیسویش شریک با باران
از شانه آسمانخراش ها می ریخت
بر لنبر آفتابگیرها می بارید
بی شائبه از جنس رطوبت بودند
همبستر آب، محرم گرداب
جایی که نشان نداشت دعوت بودند

در فرصت هر توقف کوتاهی
در سایه سرپناه ها
باران که سه کنج بوسه را می پایید
از لذت هر تماس قرمز می شد
لب ها رنگ قهوه را پس می داد
یادآور فنجانی که لحظه ای لب زده بود
و پنجه یخ کرده
زیربغل بارانی
یک لحظه گرم جستجو می کرد.

از گردی قاب چتر
تا دامن ضد آب
موها
ابروها
پستان ها
لنبرها
یک دسته پرانتز بلاتکلیف...

شب ، نرمی خیس، اندکی تودار
آخر صفت تو را گرفت
تا مریم معصوم شود،
کیف آور بود، داغ، کم شیرینی
عین مزه داغ ( که در شغل فروشندگی کافه
مهمان ها تخصص تو می دانستند)
عین شب تو، شبی که پیشانیت
همواره خنک بود
و بوسه تو معطر از قهوه

برخی از آثار

 

 


  شعر


• 
فیروزه در غبار (مجموعه‌ی شعر)
• 
ژالیزیانا (مجموعه‌ شعر)

 • پیاده‌روها
 • 
خانم زمان

•  آه بیابان
• 
خاک
• 
رگبارها
• 
سندباد غایب
• 
هجوم
• 
نبض وطنم را می گیرم
• 
ساعت امید


  تحقیق


• 
نویسندگانِ پیشروِ ایران
• 
چهار شاعرِ آزادی و بهار
• 
تعلق و تماشا
• 
پاییز در بزرگراه
• 
بازآفرینی واقعیت
• 
هزار و یک شعر (آنتولوژی شعر نو فارسی در قرن بیستم)، انتشارات کاروان
• 
قصه‌ی قدیم
• 
در اطراف ادبیات و زندگی، مجموعه ی بیست ودو مقاله و نقد درباره‌ی ادبیات
• 
تاریخچه ی رمان
• 
صد قصه ی کوتاه
• 
نمایش نامه ونقد ادبی در ایران معاصر
• 
شاعر ترانه ی ملی،  در باره ی عارف قزوینی.
• 
مرات البلدان، اثر اعتمادالسلطنه (ویرایش)
• 
سیاحت‌نامه ی ابراهیم بیگ اثر زین العابدین مراغه ای ( تنظیم ومقدمه)
• 
چشم انداز شعر امروز ایران


  ترجمه ها


• 
در محاصره
• 
عادلها
• 
کودکی یک رئیس
• 
دهلیز و پلکان
• 
آنها به اسبها شلیک می کنند (هوراس مک کوی)
• 
مقلدها


  کودکان


• 
امیر حمزه صاحب قران و مهتر نسیم عیار
• 
سفرهای سندباد بحری

 

  مقالات

 

استادان ادبیات و شاهکارشان

درباره ی جوایز ادبی ایرانی

به‌ این‌ها می‌گویید شعر؟

رمان‌ زنانه‌، كارخانه‌ي‌ روياسازی

نشانه های پاییز در شاعران

فاکنر یا مارکز

 

 

 

 منابع :

              کــاروان

               شاعران ایران

نشانه‌های‌ پایيز در شاعران‌

محمدعلي سپانلو

 در شعر شاعران‌ ايراني‌ از ديرباز توصيف‌ فصل‌ خزان‌ و برگ‌ ريزان‌ يكي‌ از هنرنمايي‌هاي‌ مستمر بوده‌ است‌. از «خيزيد و خز آريد كه‌ هنگام‌ خزان‌ است‌» تا «در چنين‌ وحشت نما پاییز» گروه‌ كثيري‌ از شاعران‌ ايراني‌ خزان‌ را فصل‌ دلتنگي‌ و انهدام‌ مي‌دانستند و در همان‌ زمان‌ ضرب‌المثل‌ «پاییز بهار العرفا» (پاییز بهار عرفاست‌) از سوي‌ ديگر به‌ رنگ‌ها و فراواني‌هاي‌ ميوه‌هاي‌ پاییزي‌ دل‌ بسته‌ بودند. در شعر معاصر ما نيز اين‌ دو گونه‌ تلقي‌ از اين‌ فصل‌ به‌ فراواني‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. تبرك‌ را در اين‌ صفحه‌ به‌ استقبال‌ اين‌ فصل‌ باشكوه‌ و گاه‌ غم‌انگيز كه‌ به‌ قول‌ اخوان‌ پادشاه‌ فصل‌هاست‌، سطوري‌ از شاعران‌ معاصر خود نقل‌ مي‌كنيم‌.


 
وه‌... چه‌ زيبا بود اگر پایيز بودم‌
 وحشي‌ و پرشور و رنگ‌آميز بودم‌
             فروغ‌ فرخزاد

 

 و آفتاب‌ خسته‌ي‌ بيمار
    از غرب‌ مي‌وزيد
      پایيز بود، عصر جمعه‌ي‌ پایيز
              نصرت‌ رحماني‌


 
بي‌مرد مانده‌اي‌ پایيز
    اي‌ بيوه‌ي‌ عزيزِ غم‌انگيزِ مهربان‌
              سياوش‌ كسرايي‌


 
بر پله‌هاي‌ سنگي‌
    پایيز
      يك‌ لايه‌ گرد تازه‌ مي‌افشاند
              ضياء موحد


 
پایيز كه‌ درآمد
    آخرين‌ مرثيه‌ خود را خواهم‌ سرود
     به‌ فراوني‌ برگ‌ها
              جواد مجابي‌


 كف‌بين‌ پير باد درآمد ز گرد راه‌
     پيچيده‌ شال‌ زرد خزان‌ را به‌ گردنش‌

             
نادر نادرپور


 
سروِ سكوتِ خود را بستاييم‌
       پایيزم‌ اي‌ قناري‌ غمگينم‌
              مهدي‌ اخوان‌ ثالث‌


 يادش‌ به‌ خير پایيز
    با آن‌
      طوفان‌ رنگ‌ و رنگ‌ كه‌
        بر پا بر ديده‌ مي‌كند
               احمد شاملو


 در گرگ‌ و ميش‌ مبهم‌ پایيز
    از آب‌هاي‌ پرگره‌ي‌ صبحدم‌ بپرس‌
               منوچهر آتشي‌


 
خزان‌ زرد كه‌ در باغ‌ سبز پوش‌ آمد
    سكندري‌ است‌ كه‌ در كاخ‌ داريوش‌ آمد
      سري‌ به‌ دوش‌ فرو برده‌ پاسبان‌ گذر
         دوان‌ به‌ دخمه‌ي‌ دكان‌ مي‌فروش‌ آمد
               شهريار


 پایيز، فصل‌ منزوي‌ من‌
    پایيز، نور مرده‌ي‌ قنديل‌ دوردست‌
             م‌.ع‌. سپانلو


 از دور آب‌ها
   همرنگ‌ آسمان‌ شده‌اند و يكي‌ بلوط‌
     زرد از خزان‌ كرد است‌ روي‌ پارچه‌ سنگي‌ به‌ سر سقوط‌
             نيما يوشيج‌

فاكنر يا ماركز

محمدعلي سپانلو

 نشر افق‌ در سال‌ 82 چندين‌ مجموعه‌ داستان‌ و رمان‌ منتشر كرده‌ است‌. اين‌ جور تخصصي‌ كار كردن‌ البته‌ براي‌ خوانندگان‌ ايده‌آل‌ است‌. در ميان‌ اين‌ آثار دو مجموعه‌ داستان‌ است‌ كه‌ از برخي‌ جنبه‌هاي‌ فني‌ بحث‌انگيز مي‌نمايد.
 قدم‌بخير مادربزرگ‌ من‌ بود  نوشته‌ي‌  يوسف‌ عليخاني‌  و  دختران‌ دلريز  نوشته‌ي‌  داوود غفارزادگان‌ .
 گمان‌ مي‌كنيم‌ علاوه‌ بر جذابيت‌ بعضي‌ داستان‌هاي‌ اين‌ دو مجموعه‌، نكته‌ مشتركي‌ در هر دو است‌ كه‌ انگيزه‌ي‌ بحث‌ كوتاه‌ ما خواهد بود. داستان‌هاي‌ كتاب‌  قدم‌ بخير...  در روستايي‌ از بلوك‌ قزوين‌ اتفاق‌ مي‌افتد. نويسنده‌ عمداً فضاهاي‌ اوهام‌ و خرافات‌ روستايي‌ را موضوع‌ دوازده‌ داستانش‌ كرده‌ است‌. اصطلاحات‌ و لهجه‌ي‌ تاتي‌ كه‌ به‌ زبان‌ برخي‌ از كاراكترها جاري‌ مي‌شود و هم‌ در روايت‌ نويسنده‌ رسوخ‌ كرده‌، عينيت‌ و واقعيت‌ بيش‌تري‌ به‌ فضا مي‌دهد. به‌ نظر مي‌رسد كه‌  عليخاني‌  ادامه‌ دهنده‌ خوبي‌ براي‌ داستان‌هاي‌ فانتاستيك‌  غلامحسين‌ ساعدي‌  باشد. گفت‌وگوهاي‌ روستايي‌ نيز نويسنده‌ي‌ ديگري‌ را به‌ ياد مي‌آورد،  بهرام‌ حيدري‌  در مجموعه‌ داستان‌  لالي‌ . انگار نويسنده‌ هرچه‌ در ادامه‌ دادن‌ ساعدي‌ موفق‌ بوده‌ است‌، در تداوم‌ حيدري‌ چيزي‌ بر تجربيات‌ داستان‌نويسي‌ ما نيفزوده‌، زيرا در داستان‌هاي‌  لالي‌ زبان‌ و لهجه‌ي‌ كردي‌ اندك‌ اندك‌ با خواننده‌ رابطه‌ برقرار مي‌كند، در حالي‌ كه‌ كلمات‌ و لهجه‌ تاتي‌  قدم‌ بخير  با وجود زيرنويس‌هاي‌ فارسي‌ تهراني‌، همچنان‌ مخل‌ خواننده‌ خواهد بود. گرچه‌ از حق‌ نگذريم‌، ابهام‌ حل‌ نشدني‌ برخي‌ از جمله‌ها به‌ فضاي‌ رازآميز و جادوگرانه‌ قصه‌ مي‌افزايد.
 دختران‌ دلريز  نوشته‌ي‌  داوود غفارزادگان‌  از اين‌ بابت‌ در ارتباط‌ با كتاب‌  عليخاني‌  به‌ ياد مي‌آيد كه‌ اين‌ يكي‌ نيز عملاً به‌ فضاهاي‌ سوررئال‌ گرايش‌ دارد. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چنين‌ گرايشي‌ كه‌ ظاهراً به‌ سبك‌ بسياري‌ از قصه‌نويسان‌ ما سرايت‌ كرده‌ تا چه‌ حد زير نفوذ نويسندگاني‌ چون‌  ماركز  و  بورخس‌  است‌. اين‌ نوع‌ فانتاسم‌ يا سوررئاليسم‌ چه‌قدر با آن‌ رئاليسم‌ جادويي‌ رابطه‌ داشته‌ باشد، هنوز ارزش‌گزاري‌ نشده‌ است‌. اما با مطالعه‌ي‌ قصه‌هاي‌  غفارزادگان‌ ، يك‌ نكته‌ به‌ ذهن‌ مي‌رسد. هرجا كه‌ بتوان‌ يك‌ قصه‌ سوررئاليستي‌ را نوعي‌ با واقعيت‌ تطبيق‌ داد، يعني‌ حساب‌ كرد كه‌ چه‌گونه‌ از واقعيت‌ منبعث‌ شده‌ است‌، قصه‌ خواندني‌تر است‌ و بيش‌تر به‌ دل‌ مي‌نشيند. نمونه‌ي‌ منفي‌ در داستان‌  درخت‌ جارو  راوي‌ راننده‌ كاميوني‌ است‌ كه‌ بازيچه‌ي‌ آدم‌هايي‌ مي‌شود كه‌ چهره‌ عوض‌ مي‌كنند، گرچه‌ داستان‌ كشش‌ آن‌ را دارد كه‌ تا پايان‌ برويم‌، ولي‌ در آخر كار جز اين‌ كه‌ راوي‌ را پريشان‌ حواس‌ بدانيم‌ چيز پوچ‌ ديگري‌ به‌ دست‌مان‌ نمي‌آيد.
 حال‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌ به‌ نخستين‌ قصه‌ مجموعه‌ به‌ نام‌  پدر گياه‌شناس‌ من‌ . راوي‌ پسر نوجواني‌ است‌ كه‌ همراه‌ پدرش‌ ضمن‌ تحقيقات‌ گياه‌شناسي‌ در يك‌ مرز بياباني‌ گرفتار پاسگاه‌ ژاندارمري‌ مي‌شود. درحالي‌ كه‌ پدر به‌ سرگروهبان‌ شكاك‌ و بدعنق‌ توضيح‌ مي‌دهد، پسر با سربازي‌ كه‌ اقامت‌ در اين‌ نقطه‌ دورافتاده‌ او را خيالباف‌ كرده‌ است‌ صحبت‌ مي‌كند. سرباز وقتي‌ از بالاي‌ تل‌ كوچكي‌ سنگ‌هاي‌ بيابان‌ را مي‌نگرد، آن‌ها را به‌ شكل‌ آدم‌هاي‌ عجيب‌ و غريب‌ مي‌بيند. در همين‌ نقل‌ ناقص‌ هم‌ كه‌ از قصه‌ كرديم‌ همه‌ فضاي‌ غيرطبيعي‌، درواقع‌ با واقعيت‌ وهم‌انگيز زندگي‌ در بيابان‌ دوردست‌ قابل‌ توجيه‌ است‌. مي‌شود قصه‌  پدرِ گياه‌شناس‌ من‌  را متأثر از سبك‌  فاكنر  دانست‌ و قصه‌  درخت‌ جارو  زير نفوذ شيوه‌ي‌ ماركز . سؤالي‌ كه‌ كي‌ ماند اين‌ است‌: آيا نويسندگان‌ ما در تقليد از  فاكنر  موفق‌اند و در پيروي‌ از  ماركز  ناكام‌؟؟؟

رمان‌ زنانه‌، كارخانه‌ی روياسازی ‌

محمدعلي سپانلو

 من‌ مخالف‌ اين‌ نظريه‌ نيستم‌ كه‌ ادبيات‌ جنسيت‌ ندارد. به‌ تعبير واضح‌تر، نمي‌توان‌ آثار ادبي‌ را به‌ دو دسته‌ي‌ زنانه‌ و مردانه‌ تقسيم‌ كرد. بحثي‌ هم‌ كه‌ شايد در پي‌ اين‌ مقدمه‌ پديد آيد، بيش‌تر از آن‌كه‌ به‌طور اخص‌ نوعي‌ مطالعه‌ي‌ مربوط‌ به‌ ادبيات‌ باشد، بررسي‌ اجتماعي‌ و رواني‌ خواهد بود. به‌ نظرم‌ اين‌ نوع‌ بررسي‌ درمورد آثار پرخواننده‌، گذشته‌ از ارزش‌هاي‌ ذاتي‌ كار، ممكن‌ است‌ به‌ برخي‌ از مسائل‌ اجتماعي‌ نيز روشني‌ تازه‌اي‌ بيفكند.
 من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ نبايد به‌ تعميم‌ اين‌گونه‌ بحث‌ها ايراد گرفت‌، چراكه‌ اگر رابطه‌ي‌ متقابل‌ نويسنده‌ و اثر و مخاطب‌ به‌ نوبه‌ي‌ خود بررسي‌ نشود، نقد آثار ادبي‌ محدود خواهد شد به‌ دور زدن‌ بر گرد چند مسأله‌ي‌ مشخص‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ نقد سترون‌ خواهد شد. نقدي‌ كه‌ بنا به‌ سفارش‌ برخي‌ از صاحب‌نظران‌ سرشناس‌ جهاني‌ تنها به‌ متن‌ مي‌پردازد، به‌ اين‌ ترتيب‌ ممكن‌ است‌ بي‌زاد و ولد شود كه‌ هيچ‌ كمكي‌ به‌ رشد «جريان‌»هاي‌ ادبي‌ نكند.
 انگيزه‌ي‌ اين‌ بحث‌ كتاب‌ عادت‌ مي‌كنيم‌، نوشته‌ي‌ خانم‌ زويا پيرزاد است‌.
 در مقدمه‌ي‌ اين‌ بررسي‌ بهتر است‌ به‌ يك‌ زمينه‌ي‌ اجتماعي‌ و يك‌ نياز نفساني‌ و رواني‌ در هم‌وطنان‌ خودمان‌ بپردازيم‌. در ايران‌ و در بيش‌تر نقاط‌ دنيا ــ مقصودم‌ كشورهاي‌ مهاجرپذير است‌ ــ قشري‌ يا تيره‌اي‌ از زنان‌ ايراني‌ هستند كه‌ مي‌توان‌ مشخصات‌ مشتركي‌ را در آن‌ها فرض‌ كرد. فرض‌ مي‌كنيم‌ خانم‌هايي‌ بين‌ 40 تا 60 ساله‌، اغلب‌ باسواد و حتي‌ گاهي‌ هنرمند و حداقل‌ هنرشناس‌. آن‌ها هم‌ مهربان‌اند و هم‌ آدم‌شناس‌. آن‌ها شغل‌ يا بيزينسي‌ دارند كه‌ سخت‌كوشانه‌ اداره‌اش‌ مي‌كنند. اگر هم‌ شغلي‌ نداشته‌ باشند به‌ قول‌ معروف‌ دست‌شان‌ به‌ دهنشان‌ مي‌رسد. يعني‌ نه‌ تنها فقير نيستند، برخي‌ از آن‌ها ثروت‌مند هم‌ به‌ شمار مي‌آيند.
 اغلب‌ اين‌ خانم‌ها سر و شكل‌ بدي‌ هم‌ ندارند؛ حتي‌ علي‌رغم‌ گذشت‌ سن‌، برخي‌شان‌ زيبا مانده‌اند. اما بارزترين‌ خصيصه‌ي‌ مشترك‌ آن‌ها داشتن‌ يك‌ ازدواج‌ ناكام‌ يا بدفرجام‌ بوده‌ است‌. از بيرون‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ تجربه‌ي‌ تلخ‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ صاحب‌ آن‌ خود را در كار مداوم‌ و نفس‌گير غرق‌ كند.
 شايد او فرزنداني‌ داشته‌ باشد كه‌ از سن‌ بلوغ‌ گذشته‌اند. نوجواناني‌ كه‌ مسائل‌ خود را دارند و مادر با شفقت‌ و همدلي‌ و با نوعي‌ آسان‌گيري‌ (كه‌ گويي‌ نوعي‌ تلافي‌ سخت‌گيري‌ جواني‌ خود اوست‌) به‌ آن‌ها كمك‌ مي‌كند. اين‌ خانم‌ها كه‌ تعدادشان‌ كم‌ نيست‌، هنگامي‌ كه‌ ناچار شوند درمورد نيازهاي‌ عاطفي‌ خود پاسخ‌ دهند، چيزي‌ خواهند گفت‌ كه‌ علي‌رغم‌ تفاوت‌ واژگان‌ مفهومش‌ اين‌ است‌:
 «حاضرم‌ همه‌ي‌ دارايي‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ام‌ را نثار مردي‌ كنم‌ كه‌ لياقتش‌ را داشته‌ باشد. اما كو آن‌ مرد؟»
 در سطور نگفته‌ي‌ حرف‌هاي‌ آن‌ها اين‌ نكته‌ فهميدني‌ است‌ كه‌ «من‌ به‌ سني‌ رسيده‌ام‌ كه‌ ديگر امكان‌ اشتباه‌ ندارم‌. نمي‌توانم‌ مثل‌ دختر و پسر جوانم‌ بدون‌ تحقيق‌ خود را به‌ آب‌ و آتش‌ بزنم‌ و هر آزمون‌ مشكوكي‌ را از سر بگذرانم‌. زيرا فرزند جوان‌ من‌ فرصت‌ دارد كه‌ در پي‌ تجربه‌ي‌ تازه‌ برود ولي‌ درمورد من‌ تكرار ماجراي‌ همان‌ ازدواج‌ نافرجام‌ خواهد بود كه‌ يك‌ عمر پشت‌ دستم‌ را داغ‌ كردم‌ كه‌ ديگر تكرارش‌ نكنم‌ و جز يك‌ خاطره‌ي‌ بد، چيزي‌ به‌ من‌ نخواهد افزود.
 با توجه‌ به‌ مجموعه‌ صفات‌ و خصايص‌ اين‌ خانم‌ها، مردي‌ كه‌ به‌ درد آن‌ها بخورد، بايد سرهم‌ از خصايص‌ زير بهره‌مند باشد:
 مردي‌ هم‌ سن‌ و سال‌ خودشان‌، بافرهنگ‌، متين‌ (كه‌ از هول‌زدن‌ها و شتاب‌زدگي‌هاي‌ جوانان‌ در او اثري‌ نيست‌)، انسان‌گرا، داراي‌ ظرافت‌ طبع‌، عقايد معمولاً بكر، گذشته‌ي‌ پرحادثه‌ و شرافتمند و سر و شكل‌ دوست‌داشتني‌.
 نتيجه‌گيري‌ از اين‌ مقدمات‌ را با نقل‌ يك‌ خاطره‌ به‌ شكل‌ حاشيه‌، لحظه‌اي‌ متوقف‌ مي‌كنم‌:
 چند سال‌ پيش‌، پشت‌ ميز يك‌ ناهارخوري‌ در دانشگاهي‌ در شهر آمستردام‌، در خاتمه‌ي‌ يك‌ جلسه‌ي‌ شعرخواني‌، ده‌، دوازده‌ نفري‌ از ايرانيان‌ با سن‌ و سال‌هاي‌ گوناگون‌ مرا در ميان‌ نشانده‌ بودند و از رم‌ و ري‌ و بغداد سؤال‌ مي‌كردند. بنابر عادت‌، ادبيات‌ به‌ سياست‌ مي‌رسيد و از سياست‌ به‌ جوك‌ گفتن‌ و سپس‌ نوعي‌ مطرح‌ شدن‌ زندگي‌هاي‌ خصوصي‌ به‌ شكل‌ حرف‌هاي‌ خاله‌زنكي‌ (يا اگر فمنيست‌ها خوششان‌ نمي‌آيد، عمو مردكي‌). در اين‌ جمع‌ يكي‌ دو خانم‌ با ويژگي‌هايي‌ كه‌ برشمرديم‌ وجود داشت‌ و گمان‌ مي‌كنم‌ كه‌ برخي‌ از خويشان‌ آن‌ها به‌طور شوخي‌ و جدي‌، پيدا كردن‌ همسري‌ مناسب‌ را براي‌ خانم‌ مطرح‌ مي‌كردند. گفت‌وگو بالا گرفت‌. وقتي‌ نوبت‌ به‌ اين‌ مسافر كل‌ المجنون‌ رسيد، گفتم‌ همه‌ چيز درست‌ است‌، منتها آن‌ مردي‌ كه‌ شايسته‌ي‌ شما باشد كم‌ياب‌ است‌. يعني‌ در سن‌ ما، اگر آدم‌ حسابي‌ اي‌ باقي‌ مانده‌ بود، قبلاً ديگران‌ او را برده‌ بودند. كار با خنده‌ و شوخي‌ گذشت‌ و مجراي‌ بحث‌ هم‌ به‌ امور ديگر گراييد.
 در سال‌هاي‌ اخير متوجه‌ي‌ نكته‌اي‌ شدم‌ كه‌ انگيزه‌ي‌ اصلي‌ اين‌ مقاله‌ است‌ و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر چنين‌ مردي‌ براي‌ چنين‌ زناني‌ وجود ندارد، يا كم‌ياب‌ است‌، آن‌ها در آثار ادبي‌شان‌ و به‌خصوص‌ در رمان‌ها، آن‌ را خلق‌ مي‌كنند.
 پس‌ معلوم‌ است‌ كه‌ رمان‌، يكي‌ از كاركردهاي‌ تاريخي‌ خود را در كشور ما در اين‌ لحظه‌ دارد نشان‌ مي‌دهد و آن‌ كارخانه‌ي‌ روياسازي‌ است‌ كه‌ يكي‌ از تازه‌ترين‌ مخلوقات‌ آن‌ آقاي‌ سهراب‌ زرجو است‌ در رمان‌ عادت‌ مي‌كنيم‌.

به‌ اين‌ها مي‌گوييد شعر؟

 محمدعلي سپانلو

 بسياري‌ از علاقه‌مندان‌ و به‌خصوص‌ خوانندگان‌ شعر (و البته‌ برخي‌ از اهل‌ فن‌) قطعات‌ يا كتاب‌هاي‌ چاپ‌ شده‌اي‌ را به‌ راقم‌ اين‌ سطور نشان‌ مي‌دهند و از من‌ مي‌پرسند به‌ نظر شما اين‌ شعر است‌؟
 پاسخ‌ قطعي‌ به‌ چنان‌ سؤالي‌ ظاهراً ساده‌ نيست‌؛ چراكه‌ ممكن‌ است‌ با دادن‌ پاسخ‌ منفي‌ يا مثبت‌ يعني‌ با رد كردن‌ يك‌ نمونه‌ به‌ ذهن‌ پرسش‌كننده‌ چنين‌ متبادر شود كه‌ اساساً كوشش‌ در زمينه‌ي‌ نوآوري‌ و خطر كردن‌ در عرصه‌ي‌ ذهن‌ و زبان‌ نيز كاري‌ است‌ لغو كه‌ منجر به‌ پديد آمدن‌ نمونه‌ي‌ مردود مي‌شود.
 چرا امر نوآوري‌ در شعر معاصر در سال‌هاي‌ ما، در چنين‌ فضاي‌ مشكوك‌ و مه‌آلودي‌ مورد قضاوت‌ قرار مي‌گيرد؟ يكي‌ از پاسخ‌ها اين‌ است‌ كه‌ تنوع‌ گونه‌گون‌ آزمون‌ها به‌ شيوه‌اي‌ تصاعدي‌ بينش‌ داوري‌ كننده‌ را مبهوت‌ و سرگشته‌ مي‌سازد. اما شايد پاسخ‌ ديگري‌ هم‌ باشد كه‌ حتي‌ درصورت‌ اثبات‌ مدعا، فقط‌ بخشي‌ از مسأله‌ را روشن‌ كند. اين‌ نكته‌ را واقعه‌ي‌ كوچكي‌ كه‌ اخيراً اتفاق‌ افتاد به‌ ذهن‌ من‌ عارض‌ كرده‌ است‌؛ يك‌ نويسنده‌ي‌ جوان‌ كتابي‌ مي‌نويسد تئوريك‌ و از آنجا كه‌ مي‌دانسته‌ ناشر دوست‌ من‌ است‌ به‌ او سفارش‌ مي‌كند كه‌ لطفاً كتاب‌ را به‌ فلاني‌ نشان‌ ندهيد و از او مشورت‌ نخواهيد چون‌ او مسلماً آن‌ را رد مي‌كند.
 پيش‌ از اين‌كه‌ وارد بحث‌ شوم‌، يادآور مي‌شوم‌ كه‌ من‌ مشاور هيچ‌ ناشري‌ نيستم‌ و درضمن‌ مخالف‌ چاپ‌ هيچ‌ كتابي‌ هم‌ نيستم‌؛ حتي‌ اگر درموارد استثنائي‌ عليه‌ خود من‌ نوشته‌ شده‌ باشد.
 بگذاريد كمي‌ به‌ عقب‌ برگرديم‌. از حدود سه‌ دهه‌ي‌ پيش‌، در شهرهاي‌ مختلف‌ كشور ما كلاس‌هايي‌ از طرف‌ بخش‌ خصوصي‌ يا اشخاص‌ در زمينه‌ي‌ داستان‌نويسي‌، شعر، نقد ادبي‌، فلسفه‌ و زمينه‌هاي‌ بسيار ديگر تأسيس‌ شد كه‌ در آن‌ به‌ جوانان‌ علاقه‌مند تئوري‌ تدريس‌ مي‌شد. اين‌ كلاس‌ها درمجموع‌ براي‌ فرهنگ‌ معاصر ما نتايج‌ مفيدي‌ داشت‌. نويسندگان‌ و شاعراني‌ از همين‌ كلاس‌ها كار خود را شروع‌ كردند كه‌ امروزه‌ آثارشان‌ در عرصه‌ي‌ ادبيات‌ ما مطرح‌ است‌ و اين‌ موفقيت‌ به‌ نظر من‌ بيش‌ از آن‌كه‌ مرهون‌ تئوري‌هاي‌ تدريس‌ شده‌ باشد، حاصل‌ استعدادهاي‌ شخصي‌ برخي‌ از جوانان‌ آن‌ روزگار است‌ كه‌ در تقابل‌ با آراء و انديشه‌هاي‌ تازه‌، به‌ نوعي‌ شكوفايي‌ دروني‌ رسيده‌اند، چراكه‌ در همين‌ كلاس‌ها هم‌ خيلي‌ از شاگردان‌ به‌ جايي‌ نرسيدند. پس‌ كلاس‌ها مفيد بود اما شرط‌ لازم‌ داشتن‌ قريحه‌ي‌ هنري‌ در شاگرد نوآموز بوده‌ است‌. لازم‌ به‌ تأكيد نيست‌ كه‌ آدمي‌ كه‌ استعداد رشته‌ي‌ خاصي‌ را نداشته‌ باشد همه‌ي‌ دانش‌هاي‌ دنيا و بهترين‌ آموزگاران‌ هم‌ نمي‌توانند براي‌ او كاري‌ بكنند.
 حالا برگرديم‌ به‌ تأثيرات‌ ماندگار تئوري‌ها يا نظريه‌هايي‌ كه‌ تدريس‌ مي‌شود. امروزه‌ وقتي‌ به‌ گذشته‌ها مي‌نگريم‌ متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ برخي‌ از اين‌ كلاس‌ها گرچه‌ استعداد نوآموزان‌ حائز شرايط‌ را تقويت‌ كرده‌اند، اما به‌ برخي‌ بي‌استعدادها هم‌ مكانيزمي‌ ياد دادند كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ شعر گفتن‌ و داستان‌ نوشتن‌ كار ساده‌اي‌ به‌ نظر آمد. اين‌ موضوع‌ كه‌ براساس‌ تحليل‌ها و نظرات‌ منتقدان‌، متفكران‌، فلاسفه‌ و زبان‌شناسان‌ بزرگ‌ به‌ هم‌ زدن‌ دستور زبان‌، فروپاشي‌ ساختار، انفجار كلمه‌ و هنرهاي‌ الكن‌ مجاز باشد و بتواند بدون‌ هر نوع‌ بازدارنده‌اي‌ در يك‌ اثر ادبي‌ آزمون‌ شود، مسأله‌اي‌ است‌ قابل‌ تعمق‌، اما در عمل‌ به‌ تنهايي‌ منجر به‌ پديد آوردن‌ هيچ‌ پديده‌ي‌ ادبي‌، يك‌ شعر يا داستان‌ خوب‌ نخواهد شد. يعني‌ ارائه‌ي‌ اين‌ فرضيات‌ و نظريات‌ مي‌تواند يك‌ استعداد عالي‌ را به‌ مرحله‌ي‌ شجاعانه‌اي‌ از ابداع‌ رهبري‌ كند و استعدادهاي‌ متوسط‌ و پست‌ را در يك‌ زمان‌ دچار اين‌ وهم‌ سازد كه‌ با رعايت‌ نكردن‌ قوائد تثبيت‌ شده‌ي‌ ادبي‌، مي‌توانند به‌طور مكانيكي‌ اثر باارزشي‌ خلق‌ كنند. براي‌ روشن‌تر شدن‌ مدّعا آزموني‌ مي‌كنيم‌ با شركت‌ خود خواننده‌. در روزنامه‌ي‌ همشهري‌ مورخ‌ 5/5/83 كه‌ جلوي‌ ماست‌، در آغاز صفحه‌ي‌ 2 در دنباله‌ي‌ مطلبي‌ از صفحه‌ي‌ 1 جمله‌اي‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ براساس‌ تئوري‌ اين‌ كلاس‌ها از آن‌ شعر پست‌ مدرن‌ بسازيم‌:
 اين‌ درحالي‌ است‌ كه‌ سرگئي‌ لاروف‌ وزير خارجه‌ روسيه‌ روز شنبه‌ در گفت‌ و گو با خبرنگاران‌ با تاكيد بر اين‌ كه‌ روسيه‌ از حق‌ ايران‌ در استفاده‌ از فناوري‌ هسته‌اي‌ براي‌ اهداف‌ صلح‌آميز پشتيباني‌ مي‌كند گفت‌: مسكو و تهران‌ در حال‌ آماده‌ كردن‌ برنامه‌اي‌ براي‌ گسترش‌ درازمدت‌ همكاري‌هاي‌ اقتصادي‌، صنعتي‌، علمي‌ و فني‌ تا ده‌ سال‌ آينده‌اند.


 روز شنبه‌ با تأكيد / رو سيه‌ نباش‌ رو سفيد/ مي‌شمارم‌ اين‌ها كه‌ حتي‌ صلح‌ با آميزش‌ مي‌همكار... / از لار خبر مي‌نگارم‌ / تا نه‌ دلاورانه‌ كه‌ لاور باشد/ اين‌ ولي‌ براي‌ ده سال‌ آينده‌ نيست‌/ خارجه‌ از پشتيباني‌ مي‌شود را/ حتي‌ تا مسكو تا سكّو/ مي‌اتمم‌ تا راهسته‌ شود / به‌ اهداف‌ سر صلح‌ را مي‌برم‌ / تا (با يك‌ غلط‌) له‌ شود / شايد كه‌ مدت‌ را به‌ گسترش‌ مي‌درازي‌ / تو كه‌ وقت‌ شنيدن‌ حق‌ هق‌هق‌ مي‌كني‌ / كاري‌ بكن‌ كه‌ اُقّم‌ مي‌نشيند از صاد/ تا فن‌ بياوري‌ / تا من‌ بياوري‌ / تا گفتن‌ بياوري‌ / تا ماده‌ را آماده‌ كني‌ / اين‌ زير با وزير خارج‌

 مي‌توانيم‌ اين‌ قطعه‌ را در كتابي‌ بياوريم‌ كه‌ با الهام‌ از يكي‌ از عنوان‌هاي‌ همين‌ روزنامه‌ «گردش‌ در تقاطع‌» اسمش‌ چنين‌ خواهد بود  در تقاطع‌ مي‌گردشم‌ جاسيما (جاسيما همان‌ سيما جان‌ محبوبه‌ي‌ بعدي‌ شاعر است‌).
 حاصل‌ كار البته‌ خيلي‌ نمونه‌ي‌ درخشاني‌ نيست‌ ولي‌ تيرگي‌ بخش‌ اعظمي‌ از انتشارات‌ كساني‌ را دارد كه‌ پنداشته‌اند ــ و در كلاس‌ به‌ آن‌ها آموخته‌اند ــ كه‌ با اين‌ شگردها مي‌توان‌ شاعر شد. چه‌ عيب‌ دارد كه‌ جملات‌ بزرگاني‌ چون‌ فوكو، بارت‌، لاكان‌ و... را بي‌ربط‌ در توجيه‌ اين‌ آثار به‌ كار ببريم‌، درحالي‌ كه‌ مسلماً در بسياري‌ از نقل‌قول‌ها هم‌ ترجمه‌ غلط‌ است‌ و هم‌ غلط‌ مي‌آموزند. همه‌ مي‌پرسند اين‌ همه‌ شاعر از كجا آمده‌اند؟ جواب‌ اين‌ است‌ از همين‌ ساده‌سازي‌، از همين‌ شگردهاي‌ مكانيكي‌. و به‌ اين‌ ترتيب‌ بيهوده‌ است‌ در اين‌ محصولات‌ به‌ دنبال‌ انسان‌، جهان‌، تخيل‌، خلاقيت‌، بينش‌، پيغام‌، الهام‌ و همه‌ي‌ چيزهايي‌ كه‌ در اين‌ كلاس‌ها دِمُده‌ تلقي‌ شده‌اند بگرديم‌. اگر عرضه‌ي‌ درست‌ و غلط‌ اين‌ تئوري‌ها به‌ جايي‌ رسيده‌ كه‌ اقلاً در كشور فرانسه‌ كه‌ خاستگاه‌ بسياري‌ از پايه‌گذاران‌ آن‌ است‌، هنوز شاعران‌ 70-60 ساله‌ي‌ آن‌ بهترين‌اند، لابد بايد اميدوار باشيم‌ كه‌ از عرضه‌ي‌ غلط‌ و غلوط‌ آن‌ در كشور ما بر اثر نوعي‌ جمع‌ جبري‌ يعني‌ منفي‌ در منفي‌، محصولات‌ مثبت‌ توليد شود؟

درباره جوايز ادبی ايرانی

 محمدعلي سپانلو

 چند سالي‌ است‌ كه‌ از نيمه‌ي‌ دوم‌ هر سال‌، بحث‌ گزينش‌ كتاب‌هايي‌ كه‌ در زمينه‌هاي‌ گوناگون‌ بهترين‌ شناخته‌ مي‌شوند و جايزه‌ دريافت‌ مي‌دارند، آغاز مي‌شود. خوشبختانه‌ مؤسسات‌ و بنيادهاي‌ از همه‌ رنگ‌ با نظرگاه‌هاي‌ ويژه‌ي‌ خويش‌ در اين‌ فراگرد دست‌ به‌ كار شده‌اند، يعني‌ به‌ هر حال‌ نمي‌توان‌ يك‌ نوع‌ سليقه‌ و عقيده‌ را به‌ همه‌ي‌ اين‌ مؤسسات‌ تعميم‌ داد.
 مثل‌ همه‌جاي‌ دنيا اوج‌ هيجان‌انگيز جوايز كتاب‌، هنگام‌ اعلام‌ بهترين‌ آثار شعر و داستان‌ پديد مي‌آيد. با يك‌ نگاه‌ سراسري‌، نامزدهاي‌ مرحله‌ي‌ آغازين‌ اين‌ روند، در سال‌ جاري‌، از صد عنوان‌ كتاب‌ درمي‌گذرد. به‌خاطر مقتضياتي‌ كه‌ بررسي‌ قالب‌هاي‌ گوناگون‌ هنر و ادب‌ بر داوران‌ تحميل‌ مي‌كند طبعاً شمار نامزدهاي‌ آثار داستاني‌ بيش‌تر از آثار شعري‌ است‌. بنابر تجربه‌، هر سال‌ پس‌ از پايان‌ يافتن‌ مراسم‌ اهداي‌ جوايز و اعلام‌ برندگان‌، اعتراض‌هايي‌ از گوشه‌ و كنار آغاز مي‌شود. مي‌گويند برخي‌ از كتاب‌هاي‌ مهم‌ ديده‌ نشده‌ است‌ و اگر ديده‌ شده‌، درمورد آن‌ها داوران‌ كم‌ لطفي‌ كرده‌اند و درمقابل‌ آثار متوسطي‌ مورد عنايت‌ قرار گرفته‌ و برگزيده‌ شده‌ است‌.
 ترجيح‌ مي‌دهم‌ بحث‌ را محدودتر كنم‌ و بپردازم‌ به‌ تجربه‌هايي‌ كه‌ در زمينه‌ي‌ داوري‌ كتاب‌هاي‌ شعر و داستان‌ داشته‌ام‌، شايد اين‌ تجربه‌ها اگر مفيد هم‌ نباشد بحث‌انگيز بشود.
 داوري‌ و رأي‌ دادن‌ درمورد شعر البته‌ مشكل‌ است‌. نه‌ از آن‌ بابت‌ كه‌ شناخت‌ شعر خوب‌، مشكل‌ باشد. دشواري‌ در هنگام‌ ارائه‌ و جمع‌آوري‌ دلائلي‌ رخ‌ مي‌نمايد كه‌ شما يك‌ كتاب‌ شعر را مؤثر و موفق‌ تشخيص‌ مي‌دهيد و آن‌ را از رقبايش‌ برتر مي‌دانيد. در حقيقت‌ زيبايي‌ يعني‌ آن‌چه‌ كه‌ از تركيب‌ تكنيك‌ و قريحه‌ي‌ سازنده‌ پديد مي‌آيد، ادراكي‌ است‌ اعتباري‌ و به‌ همين‌ دليل‌، آن‌چه‌ كه‌ برهان‌ شماست‌ براي‌ برگزيدن‌ شعري‌ خوب‌، به‌ قول‌ اصوليان‌، اغلب‌ لازم‌ است‌ و كافي‌ نيست‌. يعني‌ كسي‌ كه‌ با شما بحث‌ مي‌كند مي‌تواند نظير همان‌ برهان‌ها را درمورد آثار ديگري‌ هم‌ بياورد و ثابت‌ كند. از اين‌ روست‌ كه‌ بسياري‌ از مؤسسات‌ جايزه‌دهنده‌، ترجيح‌ دادند دور كتاب‌هاي‌ شعر را قلم‌ گرفته‌ و تنها به‌ نثر و بيش‌تر به‌ قصه‌ و رمان‌ بپردازند.
 من‌ تصور مي‌كنم‌ اگر بتوان‌ در مورد داستان‌نويسي‌ به‌ معيارهاي‌ عامي‌ دست‌ يافت‌ كه‌ مورد قبول‌ عقول‌ معاصر و از جمله‌ داوران‌ قرار گيرد انتخاب‌ بهترين‌ كتاب‌هاي‌ قصه‌ و داستان‌ به‌ نحو بارزي‌ در پيشرفت‌ هنر نويسندگي‌ در كشور ما تأثير خواهد نهاد. سال‌ گذشته‌، پس‌ از مدت‌ها، داوري‌ در دو برنامه‌ي‌ انتخاب‌ كتاب‌ سال‌ را پذيرفتم‌. از ده‌ سال‌ پيش‌ تجربه‌ي‌ ويژه‌اي‌ داشتم‌، يك‌ بار در سال‌ 1368، آن‌هنگام‌ كه‌ انتخاب‌ كتاب‌ سال‌ اين‌ همه‌ فراگير نبود و تنها دولت‌ و وزارت‌ ارشاد در حوزه‌ي‌ محدودي‌ كتاب‌ انتخاب‌ مي‌كردند و مثلاً «سيمان‌ مسلح‌» را به‌ عنوان‌ بهترين‌ كتاب‌ علمي‌ سال‌ برمي‌گزيدند، مقاله‌اي‌ نوشتم‌ و به‌ تنهايي‌ كوشيدم‌ كه‌ كتاب‌هاي‌ سال‌ را در زمينه‌هاي‌ ادبي‌ انتخاب‌ كنم‌. طبعاً جايزه‌اي‌ در كار نبود، اما حسن‌ اقبال‌ خوانندگان‌ به‌ كتاب‌هايي‌ چون‌ «سمفوني‌ مردگان‌»، «كنيزو»، «خروس‌ هزار بال‌» و... كه‌ در بررسي‌ من‌ برگزيده‌ شده‌ بود، نشان‌ داد كه‌ يك‌ جاي‌ خالي‌ در عرصه‌ي‌ فرهنگي‌ ما وجود دارد. يعني‌ داوري‌ و گزينش‌ درمورد كتاب‌هاي‌ چاپ‌ شده‌، حتي‌ اگر با دقت‌ هم‌ انجام‌ نگرفته‌ باشد به‌ روند رشد كتاب‌ و كتاب‌خواني‌ كمك‌ خواهد كرد. سپس‌ در دو دوره‌ جايزه‌ي‌ قلم‌ زرين‌ مجله‌ي‌ «گردون‌»، در اوايل‌ دهه‌ي‌ 70 كه‌ به‌ پيشنهاد خود من‌ پا گرفته‌ بود، داوري‌ كردم‌. در اين‌ جا بود كه‌ متوجه‌ شدم‌ چه‌قدر داشتن‌ معيارهاي‌ مورد قبول‌ داوران‌، روند انتخاب‌ را تسهيل‌ مي‌كند. در غياب‌ اين‌ معيارها گاهي‌ شور و هيجان‌ يك‌ داور، در برشمردن‌ امتيازهاي‌ يك‌ كتاب‌، كل‌ هيأت‌ را تحت‌ تأثير قرار مي‌داد. آدمي‌ در همين‌ لحظه‌ نيز مي‌انديشد كه‌ اين‌ شور و هيجان‌ به‌ جاي‌ خود، ولي‌ آيا ممكن‌ نيست‌ كتاب‌ خوبي‌ منتشر شده‌ باشد كه‌ هيچ‌ يك‌ از داوران‌ را به‌ آشنائي‌، تأثير گرفتن‌ و هيجان‌ لازم‌ نرسانده‌ است‌؟
 خوشبختانه‌ سه‌، چهار سال‌ است‌ كه‌ آن‌ كوشش‌ تك‌ افتاده‌ و منفرد، عموميت‌ يافته‌ است‌.
 گمانم‌ چهار سال‌ پيش‌ هنگامي‌ كه‌ متن‌ استنادات‌ و احتجاجات‌ يكي‌ از هيأت‌هاي‌ داوري‌ را مرور مي‌كردم‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ آن‌ها با زحمت‌ زياد فهرست‌ بزرگي‌ از معيارها تهيه‌ كرده‌اند. مشكل‌ در آن‌ بود كه‌ در اين‌ فهرست‌ اعم‌ و اخص‌ وجود نداشت‌، مثلاً از داور خواسته‌ بودند درباره‌ي‌ فلان‌ كتاب‌ داستان‌ به‌ ترتيب‌ به‌ موارد زير نمره‌ بدهد:
  1ـ تركيبات‌ ابداعي‌
  2ـ كلمات‌ تازه‌
  3ـ استفاده‌ از فرهنگ‌ توده‌
  4ـ زبان‌
  5ـ موسيقي‌ كلمات‌
  و غيره‌
 در حالي‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسيد خود سرفصل‌ زبان‌ دربرگيرنده‌ي‌ همين‌ عناوين‌ به‌ شكل‌ زيرفصل‌ باشد، زيرا با اصلي‌ كردن‌ امتيازات‌ فرعي‌، نه‌ تنها كار داوران‌ مشكل‌ مي‌شود، بلكه‌ به‌ نظر مي‌رسد آن‌ها مجبورند درمورد يك‌ سرفصل‌ بحث‌آفرين‌ چندبار با عناوين‌ ديگري‌ نمره‌ بدهد.
 بازگرديم‌ به‌ داستان‌ كوتاه‌ داوري‌ بنده‌ در سال‌ گذشته‌:
 در يكي‌ از جلسات‌ مقدماتي‌ هيأت‌ داوران‌ جايزه‌ي‌ گلشيري‌ كه‌ درباره‌ي‌ معيارها و ارزش‌ها تبادل‌ نظر مي‌كردند، من‌ با اشاره‌ به‌ دشواري‌هايي‌ كه‌ اعمال‌ چنين‌ فهرستي‌ پديد مي‌آورد، پيشنهاد كردم‌ كه‌ مسأله‌ي‌ بررسي‌ را در سه‌ سرفصل‌ كلي‌ جمع‌آوري‌ كنيم‌. در صورت‌ جلسه‌ي‌ گردهمايي‌ داوران‌ به‌ قلم‌ فرزانه‌ طاهري‌ آمده‌ است‌:

 آقاي‌ سپانلو سه‌ ملاك‌ مورد نظرشان‌ را به‌ اين‌ شكل‌ مطرح‌ كرده‌اند :
 
]  الف [  طرح‌ ابداعي‌ اثر
   ] ب‌  [  جريان‌ و جنبش‌هايي‌ كه‌ در اثر است‌ و عمل‌ آفرينش‌
 
]   پ‌ [  جهان‌بيني‌ مثبت‌ اثر

 صورت‌جلسه‌ سپس‌ ادامه‌ مي‌دهد: در نهايت‌ تصميم‌ گرفته‌ شد كه‌ سه‌ مقوله‌ي‌ گسترده‌ تحت‌ عناوين‌
  1ـ ابداع‌، 2ـ اجرا، 3ـ جهانبيني‌ درنظر گرفته‌ شود.

 هنوز نمي‌دانم‌ كه‌ آيا اين‌ سه‌ معيار به‌ اندازه‌ي‌ كافي‌ فراگير هست‌ كه‌ بتوان‌ هر اثري‌ را منصفانه‌ با آن‌ سنجيد يا خير. اما همان‌طور كه‌ آرزو كردم‌، دوست‌ دارم‌ كه‌ مطالعه‌ و بحث‌ بيش‌تر در اين‌ باره‌ كاستي‌هاي‌ كار را مرتفع‌ كند. وقتي‌ از ابداع‌ سخن‌ مي‌گوييم‌، درواقع‌ به‌ عرصه‌ي‌ تخيلي‌ كه‌ به‌ كشف‌ امكانات‌ نوين‌ و فراتر رفتن‌ از سنت‌هاي‌ پيشين‌ مي‌رود، درمجموع‌ طرحي‌ كه‌ در مغز پخته‌ مي‌شود، اعم‌ از سوژه‌ي‌ تازه‌ و تكنيك‌ تازه‌ مي‌نگريم‌. طبيعتاً در اين‌ مرحله‌ همه‌چيز در محدوده‌ي‌ نظر مانده‌ است‌. بايد اين‌ نوآوري‌ در ذهن‌ و ضمير را اجرا هم‌ كرد.
 اجرا به‌ همان‌ اندازه‌ي‌ ابداع‌ اهميت‌ پيدا مي‌كند. آيا در مطالعه‌ي‌ روزمره‌ خود نرسيده‌ايم‌ به‌ آثاري‌ كه‌ با تأسف‌ بگوييم‌ چه‌ طرح‌ زيبايي‌، كاش‌ بهتر نوشته‌ مي‌شد؟ و يا متقابلاً نرسيده‌ايم‌ به‌ جايي‌ كه‌ بگوييم‌ حيف‌ از اين‌ همه‌ استعداد فني‌ و قدرت‌ قلم‌ كه‌ صرف‌ هيچ‌ و پوچ‌ شده‌ است‌؟ و بالاخره‌ آيا به‌ اين‌ نكته‌ نرسيده‌ايم‌ (گرچه‌ بارها شنيده‌ايم‌ كه‌ ادبيات‌ جاي‌ شعاردادن‌، نصيحت‌ كردن‌ و پياده‌ كردن‌ ايدئولوژي‌ها نيست‌) كه‌ همه‌ي‌ اين‌ها براي‌ چيست‌؟ آخر نويسنده‌ چه‌ مي‌خواهد بگويد؟
 گاهي‌ قضاوت‌ مي‌كنيم‌ كه‌ آدمي‌ است‌ عقب‌مانده‌ كه‌ از دنيا و انسان‌ چيزي‌ نمي‌داند. گاه‌ مي‌گوييم‌ كه‌ اثر فلاني‌ به‌ قول‌ معروف‌ به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ بر دل‌ اثر بگذارد بر اعصاب‌ اثر مي‌گذارد. گاه‌ مي‌پرسيم‌ نويسنده‌ در كجا زندگي‌ مي‌كند كه‌ اين‌ همه‌ نسبت‌ به‌ عصر خود غريبه‌ است‌. و به‌ هرحال‌ اگر كتابي‌ پس‌ از پايان‌ مطالعه‌ي‌ آن‌ چيزي‌ به‌ زندگي‌ ما نيفزوده‌ است‌، حداقل‌ جايي‌ در حافظه‌ي‌ ما به‌  دست‌ نياورده‌، مي‌توانيم‌ بگوييم‌ كه‌ علتش‌ نداشتن‌ جهانبيني‌ است‌، اعم‌ از اين‌كه‌  هشداري‌ باشد از گزندي‌ يا رهنمودي‌ به‌ سوي‌ روشنايي‌ و آفتابي‌، و يا حتي‌ مانند آثار كافكا سياهي‌هاي‌ زندگي‌ را نمايش‌ دهد.

استادان‌ ادبیات و شاهكارشان‌

محمدعلي‌ سپانلو

 صادق‌ هدايت‌ را بدون‌ بوف‌ كور مجسم‌ كنيد، به‌ نظر نمي‌رسد كه‌ با حذف‌ سرگذشت‌ نقاش‌ پشت‌ قلمدان‌ از كارنامه‌ي‌ هدايت‌ اسطوره‌اي‌ به‌ وجود مي‌آمد. ضد اين‌ نكته‌ هم‌ صادق‌ است‌ كه‌ بوف‌ كور به‌ تنهايي‌ شايد اين‌ دريافت‌ را پديد آورد كه‌ در شخصيت‌ هنري‌ هدايت‌ چيزي‌ كم‌ است‌. مي‌توانيم‌ تجسم‌ كنيم‌ كه‌ بوف‌ كور قله‌ي‌ هرمي‌ است‌ كه‌ همچون‌ تاجي‌ بر دامنه‌ي‌ روبه‌ بالاي‌ آثار او نهاده‌ شده‌ است‌.
 به‌ اين‌ تخيل‌ آزاد دامنه‌ي‌ بيش‌تري‌ بدهيم‌. بزرگ‌ علوي‌ بدون‌ چشمهايش‌، صادق‌ چوبك‌ بدون‌ انتري‌ كه‌ لوتي‌اش‌ مرده‌ بود، جلال‌آل‌ احمد بدون‌ مدير مدرسه‌، ابراهيم‌ گلستان‌ بدون‌ جوي‌ و ديوار و تشنه‌، محمود دولت‌آبادي‌ بدون‌ كليدر، احمد محمود بدون‌ همسايه‌ها، سيمين‌ دانشور بدون‌ سووشون‌، هوشنگ‌ گلشيري‌ بدون‌ شازده‌ احتجاب‌، اسماعيل‌ فصيح‌ بدون‌ زمستان‌ 62 و... به‌ منزلت‌ و شخصيتي‌ كه‌ امروز در فهرست‌ تاريخ‌ ادبي‌ ما دارند، نمي‌رسيدند. گرچه‌ بتوان‌ در اين‌ مثل‌زدن‌ها كتاب‌هاي‌ ديگري‌ را جانشين‌ كرد يا نويسندگان‌ ديگري‌ را افزود، ولي‌ يك‌ واقعيت‌ از اين‌ هياهو به‌ دست‌ مي‌آيد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ تقريباً هر نويسنده‌اي‌ يك‌ شاهكار دارد كه‌ شاه‌ تير اصلي‌ بناي‌ كلامي‌ اوست‌.
 به‌ چه‌ دليل‌ جامعه‌ي‌ كتاب‌خوان‌ ما، و در تحليل‌ نهايي‌ تاريخ‌ ادبيات‌، نويسنده‌اي‌ را با اثر خاصي‌ مي‌شناسد؟ بديهي‌ترين‌ پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ درواقع‌ به‌ كامل‌ترين‌ كار يك‌ آفرينشگر نگاه‌ كرده‌ است‌. حتي‌ اگر به‌ گذشته‌ي‌ ادبي‌ خودمان‌ بنگريم‌، فردوسي‌، سعدي‌، حافظ‌ همگي‌ يك‌ كتاب‌ يا «كليّات‌» دارند. مولوي‌ دو كتاب‌ اصلي‌ و خيام‌ يك‌ جزوه‌ي‌ كوچك‌. چه‌طور است‌ كه‌ در حافظه‌ي‌ ادبيات‌ ما اين‌ نام‌ها با ارزش‌تر و محترم‌تراند از مثلاً نام‌ عطار كه‌ شايد چند ده‌ اثر معتبر به‌ نام‌ اوست‌.
 در مورد گذشتگان‌ پاسخ‌ ساده‌تر است‌، آنان‌ عمرشان‌ را وقف‌ يك‌ اثر كامل‌ كرده‌اند و با همان‌ يك‌ اثر به‌ حافظه‌ي‌ ملت‌هاي‌ خود، زمان‌ خود و در مواردي‌ حافظه‌ي‌ جهاني‌ پيوسته‌اند.
 بازگرديم‌ به‌ معاصرانمان‌ از هدايت‌ تا مثلاً دولت‌آبادي‌، آنان‌ توانسته‌اند به‌ ساختمان‌ يك‌ اثر تقريباً كامل‌ نائل‌ شوند. چرا كامل‌؟ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ در مرحله‌اي‌ از عمر خود همه‌ي‌ تجربه‌هاي‌ زندگي‌، اندوخته‌هاي‌ ادبي‌ و همه‌ي‌ انرژي‌ خويش‌ را در اثر واحدي‌ متمركز كردند و شايد به‌ ياري‌ اندكي‌ بخت‌ و اقبال‌ كار را به‌ سامان‌ رساندند.
 اگر اين‌ مقدمه‌ درست‌ باشد، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اينان‌ بدون‌ كسب‌ تجربه‌ اعم‌ از ذهني‌ و عيني‌، اعم‌ از آبديدگي‌ شخصيت‌ يا آگاهي‌ بر ابزار كارشان‌ و داشتن‌ مايه‌ي‌ لازم‌ از فرهنگ‌ بشري‌، موفق‌ نمي‌شدند اين‌گونه‌ به‌ كمال‌ نزديك‌ شوند. نتيجه‌ي‌ نهايي‌ اين‌كه‌ كم‌تر اثر تجربي‌اي‌ است‌ كه‌ ماندگار شود. يك‌ اثر ماندگار، بنا بر حقايق‌ بيروني‌ و فاكت‌هاي‌ تاريخ‌ ادبيات‌، بعد از كسب‌ تجربه‌ به‌ وجود مي‌آيد. كل‌ اين‌ بحث‌ هم‌ مي‌تواند مقدمه‌اي‌ باشد به‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ جريان‌ فعال‌ و سيال‌ محصولات‌ ادبي‌ نسل‌هاي‌ جوان‌تر، تا وقتي‌ كه‌ فقط‌ درگير تجربه‌ است‌ احتمال‌ كم‌تري‌ دارد كه‌ اثر ماندگار به‌وجود آورد.
 كسي‌ كه‌ با شعر و نثر قديم‌ فارسي‌ آشنا نيست‌، كسي‌ كه‌ با زبان‌ متحرك‌ كوچه‌ و بازار آشنا نيست‌، كسي‌ كه‌ اطلاعات‌ عمومي‌ از تاريخ‌ و فرهنگ‌ بشري‌ نداشته‌ باشد، هرچقدر هم‌ كه‌ به‌طور انتزاعي‌ بر سر شعر يا داستاني‌ زحمت‌ بكشد براساس‌ تجربه‌هاي‌ موجود به‌ جايي‌ نخواهد رسيد. او ممكن‌ است‌ از كشف‌هاي‌ ضمن‌ كارش‌ خوشحال‌ باشد چرا كه‌ نمي‌داند آن‌چه‌ كه‌ او به‌طور ناقص‌ كشف‌ كرده‌، پيش‌ از او سراسر به‌وسيله‌ي‌ ديگران‌ يافته‌ شده‌ است‌. تنها يك‌ پاسخ‌ وجود دارد: نويسنده‌ مي‌تواند بگويد من‌ كاري‌ به‌ ماندگاري‌ و فردايي‌ كه‌ نيستم‌ ندارم‌، براي‌ دل‌ خودم‌ مي‌نويسم‌. چنين‌ حرفي‌ پاسخي‌ جز اين‌ ندارد: دلت‌ خوش‌ و خرم‌ باد.