وامانده در بهت هستی - فرانتس کافکا

  درآمدی بر زندگی حرفه ای فرانتس کافکا

فرانتس کافکا (Franz Kafka) نویسنده اتریشی متولد چک، شهرت خویش را بیشتر مدیون داستان کوتاه "مسخ" 1912 و اصطلاح همه گیر "کافکاوار"(Kafkaesque) است که برگرفته از داستان های کوتاه کابوس گونه و فاقد روح انسانی اوست. وی به عنوان یک از مهم ترین و اثرگذارترین چهره های ادبی قرن بیستم شناخته می شود. آثار او روایتگر دنیایی واقعی و در عین حال خواب مانند است که شخصیت های آن عمدتا با جرم، ترس و تنهایی دست به گریبانند. تصور او از جهان، جامعه ای شیزوفرنیایی است که غالبا قهرمان هایش، قربانیان این جهان فاقد عواطف انسانی اند. کافکا گفته است که تمام داستان هایش قصد انتقال این پیام را داشته اند که "چیزهای دور از فهم قابل درک نیستند."

"من از کجایم"  یا "بشر از کجاست؟"

فرانتس در سوم جولای 1883 در بلبشوی ناسازگاری اجتماعی و سنگینی لاشه ی بوروکراسی بر Prague (پایتخت چک)، در خانواده ای یهودی و آلمانی زبان از قشر متوسط متولد می شود که متشکل از مادرش جولی، سه خواهر کوچکتر از خودش، و پدر تاجراوست. او هماره با خدا و پدرش سر ستیز دارد و در شهری که زیر بار مدرنیته، معنا و هویت فرهنگی خود را از دست داده بزرگ می شود.

گویا آن گونه که کافکا همیشه گمان می بَرد، بایستی از پدرش شروع کنیم؛ هرمان نسبت به گریز پسرش به ادبیات و نویسندگی دلخور و بی اعتناست وهمین موضوع به عنوان منشا نومیدی و تعارض در بسیاری از آثار کافکا محسوب می شود. پس از آنکه دو برادر بزرگترش در خردسالی فوت می شوند، فرانتس از اینکه می داند پسر ارشد خانواده است رنج می برد. درک عمیق فرانتس از نیازهای معنوی و مادی اش غالبا با احساس تنفر و به تمایلش به گریز درهم آمیخته است.عواطف اونسبت به خانواده اش توامان و متعارض است و این تناقض ریشه ای عمیق در روان او دارد؛ علاقه ی فرانتس به مادرش، با تنفر یک کودک وانهانده جایگزین می شود. کافکا بر ماده گرایی (Materialism) پدرش می شورد و هر از گاهی  برای غلبه بر فشار خفقان آور و تحمل ناپذیری که بر او سایه افکنده، کنایه وار از این کشمکش می نویسد. "نامه به پدر" ش 1919 که هیچ گاه فرستاده نشد، تلاشی مایوسانه برای شرح هراسش از پدر و غریبگی خود با او و پایان دادن به سرکوفت های پایان ناپذیر اوست. به عنوان پسر ارشد، فرانتس احساس می کند که مایه ی دلشکستی پدر خویش است. به هر جهت او نهاد لطیف و حساس خود را از مادرش به عاریه دارد و در آثار خود این خلاء ارتباط را به شکل رابطه ی بین مردم و چهره های سیاسی به تصویر می کشد. فرانتس خواننده ای مشتاق است و در همین حال نمایشنامه های کوتاهی برای سه خواهر کوچکترش می نویسد تا در جشن تولد پدر و مادرش اجرا کنند. او خودش بازی نمی کند بلکه مجری صحنه است.

وی از سال 1893 تا 1901 به مدرسه ی دستور زبان آلمانی و پس از آن به دانشگاه Karl Ferdinand در Prague می پیوندد. فرانتس تحصیلات دانشگاهی خود را با ادبیات آلمان می آغازد، اما در نیمه دوم تحصیلی به حقوق تغییر رشته می دهد. پس از یک دوره جهت گیری کوتاه و بی حاصل به فلسفه، سرانجام در سال 1906و با مدرک دکترای حقوق فارغ التحصیل می شود.

اولین آثار

فرانتس در اکتبر 1906 فعالیت های خویش را در زمینه حقوق شروع کرده و در ابتدای 1908 به اتحادیه ی بیمه ی کارگران دولت اتریش می پیوندد، شغلی که تا جولای 1922 و تا زمان بازنشستگی خود به دلیل بیماری، آن را حفظ کرده است. اینجاست که او به رنج کارگران تنگدست جامعه پی برده و اولین کارهای خود را با عناوین "گفتگو با یک گدا" (Conversation with a Beggar) و "گفتگو با یک سیاه مست" (Conversation with a Drunkard) می نویسد؛ کارهایی که در 1909 منتشر می شوند. اولین مجموعه داستان کافکا با نام "تامل" (Betrachtungen) در 1913 زیر چاپ می رود. این طرح های ابتدایی، در واقع برداشت روشن و صیقل یافته ای نشات گرفته از نگرش او به زندگی در Prague و حوالی آن است. او پیش از این از 1899 تجارب ناموفقی در زمینه داستان نویسی داشت.

کافکا در سپتامبر 1912 یک شبه داستان "حکم" (The Verdict) را می نویسد. داستانی که دربرگیرنده ی تمام عناصر مانوس با زندگی اوست؛ آشفته ترین جهانی که تاکنون معرفی شده است. اثر بعدی وی "سوخت انداز"   (The Stoker) که بعدها در ناول "آمریکا" (Amerika) به چاپ رسیده و در سال 1915 برنده جایزه Fontane می شود. جایزه ای که برای اولین بار او را به عنوان یک چهره مطرح می سازد.

داستان هایش

برخی از داستان های کافکا در 26 سالگی او به چاپ می رسند. وی در تابستان 1912 دو داستان کوتاه به نام های "مسخ" (The Metamorphosis) و "قضاوت" (The Judgment) را می نویسد که اهمیت او را به عنوان یک نویسنده مطرح می سازند. در "مسخ" که مشهورترین داستان او می شود، کافکا با استفاده از رویدادی بهت آور، جهانی از توهم ِ روان پریشانه برای مخاطب خود می آفریند؛ "Gregor Samsa -تاجر دوره گردی است که- یک صبح از خواب های بی قرارش می پرد و خود را حشره ای غول پیکر در رختخواب می یابد." وی پس از اینکه پی می برد خانواده اش در برخورد با شیوه ی جدید زندگی او با مشکل مواجه شده، به نگرانی و خودخوری درباره ی هستی خویش و به احساس گناه از سربار بودن خود روی می آورد. Gregor به رغم تلاش های شجاعانه برای فائق آمدن بر شرایط جدیدش، جان خود را از دست می دهد. همین درونمایه در معروف ترین ناول وی "محاکمه " نیز مشهود است. هر دو این داستان های یاد شده، قطعا بازتاب تجارب اخیر اویند. شخصیت های این داستان ها ژستی اغراق شده در یک نمایش خیلی احساساتی بازی می کنند. ارجاع های مذهبی فراوان بیانگر باور متزلزل او نسبت به مسیحیت و یهودیت است؛ چه بسیارستند صلیب ها و سیب ها.

اگر چه فرانتس در یادداشت هایی همچون "اکنون که مسخ را می خوانم، می فهمم که بد نوشته ام" یا "پایان بندی اش ارزش خواندن ندارد" پیوسته داستان خود را مورد نقد قرار می دهد، امروزه از آن به عنوان شالوده ادبیات مدرن یاد می شود.

کافکا در 1914 ناول کوتاه خود "در مستعمره جزایی" (In the Penal Colony) را منتشر می سازد. در 1919 چندین داستان را در یک مجموعه با نام "پزشک دهکده" (The Country Doctor) چاپ و به پدر خود تقدیم می کند. سال بعد داستان " هنرمند قحطی زده" (The Hunger Artist) و در1923 مجموعه ای از چهار داستان به چاپ می رسد. باز هم مشابه آنچه در "مسخ" دیده می شود این مطرودان جامعه اند که هر چند منطقی و با استعداد، دچار توهمات روان پریشانه اند، نه واقع بینان سالمی که به ظاهر از این کشمکش ِ برای هستی، جان به در می برند.

ناول هایش

کافکا در طول زندگی کوتاهش اجازه ی چاپ ناول های سه گانه خود "امریکا" (America) ،"محاکمه" (The Trial) و "قلعه"(The Castle) را نمی دهد و در وصیت خویش از دوست خود "مکس براد" (Max Brod; 1884–1968) می خواهد که پس از مرگش آن ها را بسوزاند. فرانتس اولین بار دراکتبر1902 با "مکس" آشنا می شود. او یک سال از فرانتس کوچکتر است و از بسیاری جهات نقطه ی مخالف اوست."مکس" پیوسته فرانتس را به نوشتن تشویق می کند، به اینکه به از بین بردن دستنوشته هایش پایان دهد و آن ها را منتشر کند. محال است که نقش "براد" را در جایگاه ادبی کافکا نادیده بگیریم. اوست که پس از مرگ کافکا به جمع آوری نوشته های او همت می گمارد و از اینکه آثار او از شعله های "نازی" در امان مانده اند، اطمینان حاصل می کند. "براد" پس از مرگ کافکا، درخواست وی را مبنی بر از بین بردن دستنوشته هایش نادیده می گیرد و آن ها را ویرایش می کند. وی آثار کافکا را برای ترجمه به دستEdwin  و Willa Muirمی سپارد و آن ها را به زیر چاپ می فرستد. اگرچه "مکس براد" در زمان خود نویسنده ای پرکارتر و شناخته شده تر از کافکاست، تاریخ او را پیش از آن، به عنوان زندگی نامه نویس و ناشر ادبی فرانتس می شناسد.

در "محاکمه" چاپ شده در 1925 قهرمان داستان توسط یک دادگاه مرموز دستگیر و محاکمه می شود. Joseph K. از جرمی که به دلیل آن بازداشت شده بی خبر است. او برای پی بردن به این جرم و ماهیت دادگاه تقلا می کند، اگرچه همه ی این تلاش بیهوده است. از این انگاره ها به مثابه تمثیلی از سردرگمی و حیرت انسان امروز یاد می شود. وی سر انجام در جهل خویش می میرد (به قتل می رسد). "قلعه" چاپ شده در 1926، روایتی از یک تازه وارد ناموفق است که در تلاش برای ورود به قلعه ای است که سلطانی ناشناس در آن اقامت دارد و "امریکا" درباره ی ماجراجویی های یک مهاجر نوجوان اروپایی در سفر خود به آمریکاست.

خزیدن در خاک، آغازیدن در مرگ

در خلال سال های 1920 تا 1922 سلامت کافکا به خطر می افتد و او وادار به ترک شغل خود می شود. در پایان جولای 1923، کافکا Prague را به مقصد Berlin-Steglitz ترک می کند، جایی که  آخرین داستان خود "زن کوچک" ((The Little Woman را می نویسد. وی سه روز پیش از مرگ خود؛ در تاریخ سوم ژوئن 1924، به Prague برمی گردد. وکیل جوان در حالی  می میرد که به هرآنچه خود نوشته تنفر می ورزد.

 

آثار فرانتس کافکا

Boilerman", 1913  The"

, 1913 ("Betrachtungen") "Meditations/Contemplation"

The Judgment", 1913 "

  "The Transformation/the Metamorphosis" ("Die Verwandlung"), 1915

In the Penal Colony", 1919 "

The Country Doctor", 1919 "

 

آثار منتشر شده پس از مرگ کافکا

, 1925 ("The Trial" ("Der Prozess"

Das Schloss"), 1926 ") The Castle""

1927 , ("Amerika") "America"

 

منابع

 

Brod, Max. Franz Kafka: A Biography. Translated by G. Humphreys Roberts and Richard Winston. New York: Schocken Books, 1960.

Bauer, Johann. Kafka and Prague. New York: Praeger Publishers, 1971.

Hayman, Ronald. K: A Biography of Kafka. London: Weidenfeld and Nicolson, 1981.

Pawel, Ernst. The Nightmare of Reason: A Life of Franz Kafka. New York: Noonday Press, 1984.

Dictionary of Writers, edited by Rosemary Goring, Larousse, 1994.

Biographical Dictionary, edited by Una McGovern, Chambers, 2002.

Adler, Jeremy D. Franz Kafka. Woodstock, NY: Overlook Press, 2002.

یکشنبه - شعری از حسن روشان

یکشنبه صبح ، قهوه تلخ و تراس و کوه

یکشنبه صبح ، نم نم اسفند روی دشت

در آسمان تراکم یک فرصت سپید ، تکرار 7 بود که آهسته می گذشت

777،777،7

77،777

7

تکرار بی نهایت این قیچی سپید ، هاشور تیره ای زده در نخ نمای دشت

جنگل جدال مه زده اش را وسط کشید ، جنگل جدال قیچی اعداد بود و مه

سیال غمگنانه یک بختک سیاه ، بر شانه های شرجی اسفند گشت و گشت

در ناگهان ممتد یک شیهه ی زمخت ، باروت و سرب داغ فضا را مچاله کرد

تالاب در هجوم غژاغیژ غوک ها ، سرید در سکوت زمین لحظه ای پلشت

در آسمان مدام وزیدن گرفته بود ؛ بارانی از تراوش ... قیچی ... رسوب ... پر

88،888،8

88،888

8

شاعر نشست ، قافیه ها را ردیف کرد ، پایان بیت آخر ، امضا ... ( نقطه چین )

خانم به خانه آمد ( یک 8 در سبد ) شاعر ، کباب قیچی ، باران ، غروب رشت ...

حسن روشان       

         

اروتیسم در شعر معاصر فارسی - نیما یوشیج

علی مسعودی نیا

براي بررسي رگه هاي اروتيك در شعر نيما - مي گوييم رگه ها ، چون دنياو فضاي ذهني نيما ، در بيان ، براين گواه است كه "اروتيسم" در شعر او هرگز جرياني اصلي نبوده است - بايد جستاري طاقت فرسا انجام داد. چرا كه اين رگه ها ، بسيار كم و درعين حال پنهان هستند و بايد آنها را از لايه هاي زيرين معنا بيرون كشيد. زیراحتي تغزل و عاشقانه سرايي صرف و خالص نيز ندرتن در آثار او مشاهده مي شود.ا
گرچه آغاز خلاقيت ادبي او با منظومه ي "افسانه" است كه موضوع آن سوزو گداز يك عشق "زميني" و مناظره ي رويا گونه اي در اين باب است ا، ولي مه آلودگي فضاي رمانتيك "افسانه" و ناب گوييهاي كنايه آميز آن ، شعر رابه سمت و سويي متافيزيكي سوق مي دهد. البته فراموش نبايد كرد كه انگيزه ی سرايش "افسانه" تماشاي "صفورا"ي چادرنشين ، هنگام آب تني درچشمه و الهام جويي از اين منظره وتركيب تمثيلي اين شكوه وجلوه باشكست وتلخكامي رابطه ي عاشقانه ی شان سروده شده است(1). اما بحث بر سر حاصل اين فرآيند است، يعني آن چه كه محصول نهايي اين انگيزش است بيش از آن كه به سمت اروتيسم برود ، در رمانتيسمي رنسانسي شناور است. به قول براهني: "نيماي افسانه مطلقن يك رمانتيك بود... از رمانتيسم به سمبوليسم مي گرايد... و سمبوليسم او روح رئاليسم وصفي شاعرانه نيز مي يابد." (2)ا

ما در باره ي زندگي جنسي "نيما" اطلاعات چنداني نداريم. اما با توجه به زيستگاه كودكي و جوانيش و يله گي كوهنشينان در طبيعت ، شايد پس از مهاجرت به شهر ، دچار سرخوردگيهاي جنسي (به تعبير فرويدي) ناشي از اختلاف طبقاتي و فرهنگي با جماعت شهرنشين شده باشد. به ويژه كه همواره در متن اشعار او خشم و خشونتي پنهان مشاهده مي شود كه موضع او را درقبال پديده هاي مختلف جهان ، بدبينانه جلوه مي دهد و شك وجود چنين كمپلكسي را در نهاد او تشديد مي كند. البته بايد در نظر داشت كه ميزان دخالت تفكر و زندگي جنسي هنرمند درآثاري كه عرضه مي كند ، به صورت يك عامل قطعي و صد در صد نيست و مقدار زيادي از محصولات فكري او ممكن است زاييده ي تخييل و تخيل و نيز فضاسازي هاي فرمال وي باشند.ا
با اين همه نيما هرگز اين وجه از شخصيت خود را عريان نمي كند. ساختار معمايي شعر او هم به ندرت از شور و نياز و شدت و ضعف شهوانيت در وجود او برگه اي به دست مي دهد. نيما استاد استتار هر معني و هر انديشه اي ست. شعر او از ديدگاه هرمنوتيك در زمره ي اشعار بسيار تاويل پذير است. چند پهلويي و بغرنجي مضموني و ساختاري كارهاي او ، نتيجه گيري و حكم دادن قطعي براراده ي مفهومي مشخص را بسيار دشوار مي سازد. اما دركل مي توان استنباط كرد كه او چندان تمايلي به گزارش زندگي جنسي خود نداشته ، و در معدود سطوري كه حول و حوش كامجويي هاي شهواني سروده ، يا شتابان از كنار اروتيسم گذشته و يا آنقدر آن را در دود ومه و جنگل و كوه گم كرده كه عمدتن به جاي اروتيك بودن رمانتيك و در مواردي نيز آبستره مي شوند.ا


دلایل وقاحت گريزي نیما را در جهان شعر از چند منظر مي توان بررسي نمود :ا

ا1- سنت شكني نيما و فرم ساختاري و معنوي شعراو كه لاجرم مي بايست اززبان عاشقانه ی مازوخيستيك شعراي كلاسيك فاصله مي گرفت (3) ، يكي ازدلايل اين امر است. درواقع راهي كه نيما برگزيده بود بسيار پر خطر بود و باتوجه به كثرت دشمنان و تمسخر گران ، اگر وقاحتي عريان و شهواني در شعر نيما راه مي يافت ، جبهه ي مقابل به كام دل مي رسيد و از شعر او به عنوان شعري منحرف و ضد اخلاق انتقاد مي نمود و مانع راهيابي سبك و سياق كاري او به جريان اصلي شعر معاصر مي گرديد. بنا براين شايد قدري از پرهيز نيما ناشي از حزم و احتياط و سياست كاري باشد!(البته سياست كاري به معناي مثبت)
ا2- نيما روحن و فطرتن روستايي بود و طبيعت گرايي ذاتي او و مغناطيس طبيعت بكر ؛ براي او حركت به سمت سكس بدون ايدئولوژي شهري را ناممكن مي ساخت. نجابت شعر نيما ناشي از كم رويي غريبه بودنش در شهر است و دلتنگي او از گذران در اين فضاي بيگانه به قدري است كه وقتي به توصيف روستا مي پردازد ، تنها به جلوه هاي طبيعي نظر دارد.ا
3- تفكرات سياسي و اجتماعي ويژه ي آن دوران نيز دليلي موثر است. زنها به عنوان يكي از اصلي ترين مصالح در ادبيات اروتيك ، در شعر نيما ندرتن جايگاهي تغزلي مي يابند. اكثر زنها انگار يا يائسگاني پا به سن گذاشته و شوهر مرده اند، ويا شيرزناني مشقت كشيده كه در زمستان بي رحم كوهستان طفل مريضي روي دستشان مانده و به دنبال علاجند. بنا براين با توجه به نحوه ي شخصيت پردازي نيما ( استثنا مي كنيم البته آن دختر رند و حاضر جواب رباعيهاي دوره هاي اوليه ی كار نيما را) زنها هم فرصت چنداني براي خوابيدن كنار مردها و اقناع ميل جنسي خود ندارند. علي الخصوص كه مردان نيز وازدگاني وحشت زده اند كه دائم ازتصاوير خوف انگيز مرگ ، مي گريزند.ا
اين خصيصه حتي در عمده ترين گرايش نيما به اروتيسم در شعر "همه شب" نيز به وضوح قابل مشاهده است. به همين دليل "رگه" هايي كه در ابتداي اين مقال در باره ی آنها سخن گفتيم ، بسيار كمرنگ و مودبانه و شسته و رفته اند ، هرچند تصويرهايي انتزاعي در برخي از آنان به چشم مي خورد كه شايد به تعبير منتقدين مدرن ، چالشي اروتيك باشد.ا

واضح ترين رگه هاي "اروتيك- رمانتيك" در شعر نيما در پاره اي از قسمتها ي "افسانه"، در فصل گفتگوي مانلي و پري دريايي در منظومه ي بلند "مانلي" ، به شكلي پنهان تر در فصل حضور شيطان در منظومه ي ا"خانه ي سريويلي" و نهايتن در شعر موجز "همه شب..." قابل مشاهده و بررسي است (4). به عنوان نمونه ، شعر اخير را مورد بررسي قرار مي دهيم.ا

همه شب زن هرجايي
به سراغم مي آمد.ا
به سراغ من خسته چو مي آمد او ،ا
بود بر سر پنجره ام
ياسمين كبود فقط
همچنان او كه مي آيد به سراغم ، پيچان
دريكي از شبها
يك شب وحشت زا
كه در آن هرتلخي
بود پابرجا
وان زن هرجايي كرده بود ازمن ديدار
گيسوان درازش - همچو خزه كه برآب -ا
دور زدم به سرم
فكند مرا
بزبوني و در تب و تاب
هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع كه مي سوزد با من به وثاقم ، پيچان...ا

ساختار وزني و تصويري شعر ، چنان كه مي بينيد بسيار پيچيده و غريب است. حتي در آثار خود نيما هم كمتر به چنين دشواركاريهاي وزني برمي خوريم . فضا سازي با توصيف يك فعل ظاهرن مداوم (آمدن شبانه ي زن هرجايي) شكل مي گيرد. زن هر جايي هرشب به سراغ راوي مي آيد. گنگي غريبي ازنوع كارهاي "موپاسان" در فرم روايتي شعر (ابتدا و انتهاي مبهم و بسيار دروني)بركليت اثر حكم فرماست. نيما با تعقيداندازي خاص خود در كلام ، هم آغوشي را نيز با جلوه اي از طبيعت جنگلي و روستايي خود توصيف كرده و پيوند مي زند. این کار تا حدی نیز فضای اثر را ناتورالیستی تصویر می کند.ا


بود بر سر پنجره ام
ياسمين كبود فقط
همچنان او كه مي آيد به سراغم ، پيچان

و البته به واژه ي "خسته" در سطر پيشين بايد توجه داشت. شايد همين واژه ، روشنگر بخشي از شخصيت شعري نيما درمحدوده ی روابط جنسي باشد.امابه ناچاروبا تمام خستگي بازن هرجايي به اجباردرمي آميزدا(تقدير شوم). و انگار كه اين آميزش بسيار ناميمون است ، چرا كه پيچيدن پيكرها در هم بيشتر تصوير يك درگيري فيزيكي و تماس مهاجم و مدافع را پيش روي ما مجسم مي كند.ا
تا اينجا شعر به مقدمه چيني ، فضاسازي و شخصيت پردازي داستان گونه اش منحصر شده. ازاينجا به بعد به يكي از شبهاي بسيارآميزش مي رسيم که جهان بيني جنسي شاعر را بيشتر تكميل مي كند. شبي تلخ و وحشت زا را به تصويرمي كشد وبا توصيفي گوتيك گيسوان دراز زن رابه خزه ا( گياه هرزه ، نازيبا و بي خاصيت) تشبيه مي كند. خزه از جنس كلماتي است كه از آن رنگ و حسي لجني و خيس نيز به ذهن تداعي مي شود. به اين ترتيب با همين يك واژه ، بار اروتيسم بيمار گونه ي حاكم در فضاي اين شعر بيشتر مي شود و زيباترين سطر شعر هم شكل مي گيرد.ا
افتادن و پيچ و تاب خوردن راوي ضمن ترسيم عذاب روحي او ، جلوه اي ا"سادومازوخيستيك" نيز مي يابد ، به ويژه به كاربردن تعبير "زبوني" اين حس را تقويت مي كند. زبوني و حقارتي كه هنوز هذيان و كابوسش با راوي همراه مانده و رهايش نكرده است.ا
اين شعر ،البته در زمره ي بهترين كارهاي نيما نيست ، ولي يكي از متفاوت ترين اشعار او به شمار مي رود.ا تصوير گرايي موجود در اين شعر نيز به نوبه ی خود قابل توجه است. اگر چه در ميان خود آثار نيما هم ، تصاوير اين شعر چندان درخشان نيستند ، ولي فرم خطي روايت و سينمايي بودن شعر ، نگارنده را به ياد فیلم هاي ژانر وحشت ، با چاشني خشونت جنسي مي اندازد.ا
بااين حال نبايد از نظر دور داشت كه اين شعر نيما نيز سرشار از كنايات اجتماعي است و شايد جلوه هاي اروتيك آن بسيار كمرنگ تر از آثار رمانتيست هاي هم دوره ی نيما ، مثل "فريدون توللي" باشد.ا
در"افسانه" مناظره ي عاشق و افسانه حول عشق ورزيدن و تلخكامي ها و شوربختيهاي جدايي دور مي زند. شعر مربوط به دوره اي از كار نيما ست كه نيش و زهر خند كلام او هنوز عمق نگرفته و در سطح ضجه مويه هاي كودكانه جريان دارد.ا
در "مانلي" به كلامي منسجم تر مي رسد. ماهيگير حقير و تنها در درياي توفاني ، در حالی كه زن بيمارش در كلبه اي محقر در ساحل به انتظار اوست ، به قلب توفان می زند تا شايد اين بار صيدي نصيبش شود و خرج درمان و خوراك همسرش را تامين كند. رويارويي او با "پريزاده ي دريا" به نگاه اروتيك شاعر ، جنبه اي اساطيري مي بخشد و اغواگريهاي فراوان پري دريايي سرانجام "مانلي" را اسير قعر درياي توفاني و سهمگين مي كند. تفكر روستايي نيما در شخصيت "مانلي" برجسته مي شود ، حتي جلوه هاي مد نظر "مانلي" از زيباييها در ترانه اي عاميانه كه در ابتداي منظومه مي خواند ، چهارچوب ذهن كلاسيك و تخت او را مشخص تر مي كند:ا


من ندانم پاس چه نظر
مي دهد قصه ي مردي بازم
سوي دريايي ديوانه سفر
آنقدر دانم كان مولا مرد
راه مي برد به درياي دمان آن شب نيز
همچناني كه به شبهاي دگر
واندر اميد كه صيديش به دام
ناو مي راند آرام...ا
ا... به هواي دل حسرت زده ي خود مي خواند:اا
ا"هاي ! رعنا! رعنا!ا
چشم جادو رعنا!ا
تن آهو رعنا!..."ا

تلخي و شكست در اين شعر و تمام شعرهاي نيما عطر و مضمون اصلي است و مي توان اين حس خاص را تا دايره ي روابط عاطفي و جنسي نيز تعميم داد.ا
با مطالعه آثار نيما به سادگي مي توان پي برد كه توصيفات جنسي و حتي عاشقانه ندرتن در كارهاي او يافت مي شود. براي نيما "اروتيسم" دغدغه ی اصلي نيست ، بلكه يكي از ابزارهاي او براي بيان و فضا سازي به شمار مي رود ، اما حتي در اين رويكرد نيز ابزار اصلي نبوده و در زمره ي المانهاي درجه ی چندم در زبان خاص نيما کاربرد دارد (5).



پانوشت ها

ا
(1) نك : مقدمه ی اشعار نيما يوشيج ، به كوشش ابوالقاسم جنتي عطايي
ا
(2) رضا براهني ، طلا درمس ، جلد 1، نشر زمان
ا
(3) در شعر كلاسيك ، به خصوص در دوره ی بازگشت كه همزمان با بدعت نيماست ا، افراط در توصيفات بيمارگونه ی جنسي طبق قاعده ي "دلبر زيبا روي بي وفاي ساديست" بسيار رايج بوده است. پيش از آن نيز اين قاعده همواره در اشعار پارسي رعايت مي شده است ، ولي بسته به ذهنيت شاعر ، جنبه ی صرفن جنسي قضيه شدت و ضعف داشته است و دربسياري از ادوار شعري به ابتذال كشيده شده است ، براي نمونه
گفتم صنما پيشه ي تو ؟ گفت: ستم/گفتم نگري به عاشقان؟ گفتا: كم

گفتم: به درم بوسه دهي؟ گفت: دهم/گفتم: به جز از بوسه دهي؟ گفت: نعم!ا

جنوني همداني

ا(4) متاسفانه نگارنده موفق به يافتن شعر "صداي پول" كه نيما در وصف "صفورا" سروده ، نگرديد

ا(5) در ترتيب بندي ابزارهاي بيان نيما مي توان درجه بندي ذيل را قائل شد:

االف- المانهاي برگرفته از طبيعت ، ب- فضا سازي روستايي ، ج- توصيفات هراس آور و گوتيك ، د- روايت ، ه- خطابه ، و- اروتيسم ، ...

، ...

تنِ زبان زبانِ تن - شعرهای اروتيک

يداله رويائی

اين شعرها که پيش از اين در فصلنامه ی شهرزاد چاپ شده اند کارهای اروتيک يدالله رويايی است در فاصله ای چهل ساله. پاره ای از اين شعرها متعلق اند به مجموعه ی «از دوستت دارم» که متأسفانه حذف شده اند از چاپ دوم اين کتاب که امسال در تهران منتشر شده است؛ انتشار آنها در اينجا( و پيش از اين در شهرزاد) باطل السحر آن سانسور است. درباره ی اين شعرها، رويايی در نامه ای به  سردبير شهرزاد نوشته است:
“همانوقت هم اين شعرها را مطبوعات ادبي نپذيرفتند، جز يكي (صعود مرگ‌خواهانه) كه در مجلة فردوسي درآمد و باعث اسكاندال و سروصداي زياد، توقيف و استيضاح در مجلس شورا و دردسرهائي شد كه تنها به “جريحه‌دار شدن عفت عمومي”، و دادگاه و طعن و توهين‌ مربوط و محدود نمي‌شد، و مسخره است اگر بگويم كه كار به گزارش “ شرف عرضي” و اوامر “همايوني” كشيد. لابد كار مملكت‌داري در خطر افتاده بود، و شعارِ « كشف بدن براي شكنجه، نه آغوش!»

شعر « تن ِ زبان»، که جزو کارهای متأخر رويايی ست،  با عنوان «چرا آمد چرا رفت» در فصلنامه ی شهرزاد چاپ شده است. تغيير عنوان و نيز و پاره ای تغييرات در بدنه ی اين شعر دخالت خود شاعر است در کار خود.

«... و بدن را من، مثل دريا، و مثل كوير، وسيع و گونه‌گون و قديم و غني ديده‌ام. و “شعرهاي بدني” خود كتابي موعود است...و يقينَن شاعر حق دارد جز براي رضايت خويش ننويسد،كه شعر نمايشِ انسان و نمايشِ تمام نيروهاي تپنده ی اوست...»

از مؤخرة چاپ اول كتاب از دوستت دارم، انتشارات روزن،1346

                     


1
صعود مرگ‌خواهانه


صعودِ مرگ خواهانه
رگ عبور، رگ بن‌بست
فشار توده ی تخديري
تجسّدِ نَفَس، تشنّج ابريشم
گسيختن از چارچوب، ريختن از آه
رهائيِ فرو رونده

ـ سلام
از ارتفاع، سلام!

مرا به سطح رطوبت
مرا به تاب و تب گوشت
مرا به ظلمتِ پروانه ی سياه
مرا به حرصِ گل گوشتخوار
به ضلع و قاعده، به انتهای قنات
مرا به گودِ مادگی‌ات
دعوت كن

درون قلب مثلث،
مرا به باز و بسته شدن
در اين محيط چنگكی بيرحم
تهي ز همهمه
پر از سقوط
مرا به ريختن
                ديوانه ريختن
                                    دعوت كن

فرودِ نيروی ماهيچه‌ای
عبور در گوگرد
نفس كشيدن در دهليز
خفه شدن
             احاطه شدن

پريدنِ ِ در رخوت
پريدنِ ِ در خواب
فراموشي ِ مژه‌ها
مشخصاتِ مرداب...

ـ آآه...
ـ صدای دود می‌آيد؟
ـ چه ماه تنهايی! 

زمستان 1345




2
بی‌تاب

از ترس بودم
از شرم بودم
از سايه ی كنار تو بودم

دست من از سكوت پهلوهايت بود
وان مايع طپنده ی محبوس
از پله‌های مردانه بالا می‌رفت

وقتي كه در فضای عظيم ترس
در لثه ی كبود تو دندان‌های ديوانه‌ام را كشف كردم
چون برج كاه سوختم
و لثه ی تو احتضاری حيوانی داشت

ماه برهنه حاشيه ی شن گريست
و مايعِ حيات، مرا برد

از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصت تمام شدن
از حيف، از نفس بودم

وقتی كه پَر
در ناف نور گذر مي‌كرد
گفتی تمام منظره‌هايت را
پرت كن!
اما من،
باغي در آستان زمستان بودم.



3
وقتِ جنونِ پوستي ارتباط

زيرا خلاصه ی تن تو در انگشت‌های كپسولی ست
كه من خلاصه می‌شوم
وقتِ جنون پوستی ارتباط
هر بار
كه اين كليد بار ِ گشودن دارد

و در كنار ِ اين عصبِ مستعار
صد شيرخواره رشد طبيعی‌شان را
با ياد زانوان ِ تو از ياد می‌برند

در زانوی تو
چهره ی يك شيرخواره تا ابد
بی‌رشد مانده است

وقت جنون ِ پوستی ِ ارتباط
باغ مثلث تو
منظومه ی سياه كلاغان را
از قله ی سپيدار
پر می‌دهد.

منظومه ی سياه تو
پرواز هوشيارِ كلاغان است
وقتي خلاصه می‌شوم.





4
پرنده‌اي كه با من مي‌رفت

تمامِ فاجعه از چشم می‌رود
و چشم،
ميان نامِ تو
              ـ تالارِ برگ ـ
فضای فاجعه است

فضا فضاهايش را باريد
و برگ ها كه فضاها را تقسيم می كردند.
سقوط كردند
و در تمام طول عصب‌هايم
فقط صدای گنگی از آن برگِ باستانی
پيچيد.

ميان نامِ تو بويی گياهی صدفِ تو
به آبياری كاكتوس
حساس شد
و پوستم
سريع شد
و پوستم
از آب‌های شكسته سريع شد.

در ارتباط‌های ميان توان و تن
پرنده‌ای متراكم می‌شد
در ارتباط بلندِ خطاب‌های دو تن از ميان پستی روح.

پرنده‌ای كه با من می‌رفت
تمام فريادش در چشمش بود
و چشم، آه،
تمام فاجعه از چشم می‌رود.

ارديبهشت 1347





5
جسمی
              با همكاري فروغ فرخزاد


آه ای فرونشاندن جسم
حكومت بی‌تسكين
ای پاسخ تمام اشكال اضطراب!

وقتی كه حركت غريزه مرا زائيد
و جبرِ باد نام مرا بر سطوح سبز درختان نوشت
سفينه‌ها می‌چرخيد ند
و ماه، ماهِ تصرف شده
از انتهای تهيگاه تو تولد دنيا را
بشارت می‌داد.

سلام!
        حرارت چسبنده!

زمستان 1345






6
تحوّل

و دست‌های او،
نيروی نور بود.
نيروی نور با رمق دست‌های من،
بيدار شد، حرارت شد،
خورشيد شد، سخاوت شد.

خرداد 1343





7
بوی تن ِ آب


بوی تن ِ آب
در بستر تهی بی‌تابم می كند
ای آغوش‌های برهنه و بيزار!
در كودكی ِ خاك چه می‌گذرد؟



 

8
من از دوستت دارم

“... و دوستت دارم چيز تازه‌اي نيست، معذالك
چيزي است كه بيشتر از هر چيز دوست دارم...”
از مؤخره ی كتاب

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می‌گويم
از عاشق
            از عارفانه
                           می‌گويم
از دوست دارم
از خواهم داشت
از فكرِ ِ عبور در به تنهائی

من با گذر از دل تو می‌كردم
من با سفرِ سياهِ چشمِ تو زيباست
                                            خواهم زيست.
من با به تمنای تو
                       خواهم ماند.
من با سخن از تو خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می‌گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
از لذتِ ارمغانِ ِ در پنهان ...
ما خاطره‌ايم از به نجواها...

من دوست دارم از تو بگويم را
ای جلوه‌ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنيدن را
تو لذتِ نادر ِ شنيدن باش.
تو از به شباهت، از به زيبائی
بر ديده ی تشنه‌ام توديدن باش!

اسفند 1341





9
تصرّف

ای حلقه‌وار
جسم من از كدام سو
محصور می‌شود
بالا فريضه‌های جنون
پائين غريزه‌های خون.






10
دلتنگی
              با همكاري فروغ فرخزاد


شب در گريزِ اسبِ سياه
يك صف درخت باقی می‌مانْد
در چهار كهكشان نعل
يك صف درخت
بی‌شيهه می‌گذشت.

رگِ بريده دهان باز كرد و ريخت
افق دراز
دِراز
دراز ِ لخته لخته دراز ِ مُذاب

زنی در اصطكاكِ ران‌هايش
گُر می‌گرفت

ستاره‌ای رسيده در تهِ خود چکه كرد
صدائی از سرعت پُرسيد:
كجا؟
كجا؟
اما جواب
گذشتن بود.

و در گريزِ اسب سياه
سرعت پياده می‌رفت
سرعت، صف ِ درخت بود
كه می‌مانْد.

1345




 


11
تن ِ زبان

« این تن ِ من است، بخوریدش »
( مسیح)



ا)

انسان برهنه تنها نیست
هیچ انسان عجیبی تنها نیست


وقتي كه قله‌هايش را پوست
مي‌گستراند
و هواهای من از پوست
صعودِ هوايند
شكاف از قلّه می‌گيرند
و می‌گُسترند
بر سراسرِ پوستِ تو گُستره ی قلّه‌ها




ی)

افق در انتظار افق
و انتظار افق روی راه
راهِ افق را می‌بندد


هميشه آنكه منتظر است
برای آنكه می‌رسد از راه  سدّ ِ راه
و او كه می‌رسد از راه
برای او كه سدِّ چيزی‌ست  چيزی‌ست





ن)

چيزی نشسته در چيزی
تا نامِ چيزی ديگر را
از روی راه بردارد
خوابِ افق
ديوار


نبضی كه طولِ خون ِ مرا تند تر از خونم می‌پيمايد
می‌آيد
و ارتفاع به سدّ می رسد.





ت)

و باز پوست قُله‌هايش را
می‌گستراند
درونِ ِ من از بيرون
فاصله با پوست می‌گيرد

و پوست
درونِ مرا از بيرون می‌گيرد
وقتی كه قله‌هايش را پوست
می‌گسترانّد





ن)

پرچين ِ زير پوست
توطئه، پرچين
پرچين ِ زير


زبان ِ پرسه زبان ِ پَر
زبان ِ پرسه بر پِر
زبان پرسه بر چين
بر ابر
بر ابريشم
بر يَشم
زبان ِ پرسه بر چاله بر چول
زبان ِ ليس


با چشم‌های خواستن از تن
برهنه مي‌شوی   عجيب مي‌شوی
برهنه مي‌شوم   عجيب می‌شوم
و در سوالی حيوانی می‌مانم:
انسان برهنه تنها نيست
هيچ انسان عجيبی تنها نيست.
 




م)

زبان پرسه بر كِشاله می‌كشم
خرچنگِ خفته از جا بر‌می‌خيزد
و كير ـ ماهِ اساطير ـ
در فكری بي‌حيا از حيا می‌افتد
سخت می‌شود


تا در ميان اعضا اعضايم را
به ركعتي
در تو جمع می‌كنم
با تو جُمعه می‌كنم
عضو ميانی‌ام را
رکوع خفته را
نهفته را

قصر سياه كوچك تو باز می‌شود
و ريتم در كمر می‌گیرد
با رسمِ خطِّ ناخن‌ها بر پُشت





ن)

طلوع ِ پُشت   كتيبه   كوه
سيناي سجده   طور
ديوار ِ زاری

ثنای پُشت را زانوزدن
و سر به پيش پای تكاندن
گوئی كه زاری بر ديواری
ديوار ِ زاری  آری






ا)

جوانه‌های لرزيدن
بين دو آخ
وقتی كه پوست ـ چيزی نمانده از پوست ـ
بينی نمی‌شناسد
و بين
جز حذفِ بين
ـ بين ِ دو آخ ـ نيست
تا تن- تمامِ تن-
تا تو- تمامِ تو-
تا بیخ
تا ناله
تا درد
تا مرگ،
ـ آخ  پس كجا است بيخ؟





س)

وقتی كه صخره سيل را
تا می‌كند
انسانِ برهنه در مرگ تنها نيست


معمار خرابه‌های من  مار
از لانه ی پرستو پائين می‌آيد
و چهره ی تو
بر پلكِ بسته واژه ی مجهولی ست.







ت)

و آب در گرهِ آب می‌مانّد
در من
و هر درخت
در تو يك درختِ ديگر است

منقارهای درازِ من از بالا
بر لانه لانه لای ِ كوچكِ تو پائين
می‌بارد   می‌بارد
و باز هر درخت
در تو يك درختِ ديگر است.





ب)

و در عبور ِ از پوست
باران بيرون می‌مانَد

ديواره ی درون من ای پوست،
ای جدار!
جا در تو می‌گذارم جايم را
اي حذفِ جای من
ای جا!





خ)

جان چیزی از تن است
حالا که جان
جز چیزی از تن نیست
حالا که جان تن است
ای حذفِ جای من، ای جا،
در سينه در تمام ِ سينه ی تو
جا آنچنان می‌مانم انگار
دنيا در كسِ تو به آخر رسيده است.





و)

فرار
زيبائی ِ فرار
در قابِ رنگ‌های فراری
ديوار را
معنای پشتِ ديوار می‌كُند

معنا منم
ـ معنای پشتِ ديوار ـ
فرّار.

پاريس، ژوئيه 2001