خدایان یونان

همایون مهمنش

یکی از زمینه‌های فکری که تاثیر تعیین کننده در ساختمان اجتماعی و روابط میان انسانهای هر جامعه داراست، مدل‌های  دقیق - یا نا دقیق - ولی ایده آلیزه شده از جوامع، طرز رفتار، افراد و شخصیت‌هائیست که اعضا آن جامعه بیش از همه با آن آشنا هستند (مثال رفتار علی ابن ابوطالب در زمان خلافت خود).
بخشی از این مدل‌ها آنهائی هستند که انسان‌ها از طریق مذهب با آنها آشنا میشوند. این مدل‌ها که در دوران کودکی در ذهن غالب مردم هر جامعه جا میگیرند، در زیر بنای فکری و اجتماعی بعدی انسان‌های مزبور نقش بازی می‌کنند.

برای مثال در ایران “خدا”، صفات، خصوصیات و قدر قدرتی او در اذهان مردم جای خود را باز کرده است. شاید بتوان از این طریق توضیح داد که چرا پادشاهان ایران خود را با عنوان “سایه خدا” و “ظل الله” معرفی می‌کردند. آنان می‌خواستند از این طریق خط موازی میان قدرقدرتی و برتری‌های خود و قدرت و بر تری‌های “خدا” ترسیم کنند.

هدف نوشته زیر آشنا ساختن خوانندگان با شخصیت‌های خدایان در یونان قدیم و معرفی محتوای عمیق این افسانه‌هاست. در این رابطه بسیاری از نتیجه گیری‌هائی که به شرائط امروز ایران مربوط میشوند به عهده خود خواننده گذاشته میشود.

اهمیت شخصیت و موقعیت خدایان یونان در اینست که جامعه یونان که این خدایان مورد پرستش آن بوده اند جامعه‌ای است که به عنوان مهد اولین دموکراسی در تاریخ شناخته شده بشر بشمار میرود. و چون تصویر بخشی از روابط اجتماعی آنروز یونان در وجود افسانه وار خدایان یونان منعکس است، شناختن این افسانه‌ها به شناخت از درجه تکامل دموکراسی در جامعه یونان قدیم کمک میکند.

افسانه‌های یونان در رابطه متقابل با طرز زندگی و فکر مردم آن زمان یونان شکل گرفته اند. از یک طرف از طرز فکر، زندگی و نیازهای اجتماعی مردم نشئت گرفته اند و از جانب دیگر این افسانه‌ها (مانند هر ائین دیگری) خود بر زندگی اجتماعی، فردی و تنظیم روابط مردم تاثیر داشته اند.

اگر قبول کنیم که افسانه‌های یونان منعکس کننده جامعه و افکار مردم یونان در آن زمان است و همچنین اگر قبول کنیم که موجودیت “ولایت فقیه” یا اصولا جمهوری اسلامی مطابق و یا حتی متاثر از روح و موازین اسلام و قرآن است به این نتیجه می‌رسیم که مقایسه افسانه‌های یونان با اسلام بنوعی مقایسه جامعه یونان قدیم با جامعه امروزی ایران است.

مقایسه هرم قدرت (هیرارشی) در این افسانه‌ها با هیرارشی موجود در اسلام که منعکس کننده طرز فکر عربستان در ١٤٠٠ سال پیش است، ما را بار دیگر به اهمیت تحقیقاتی که در زمینه “شیوه تولید آسیائی” انجام می‌گیرند توجه میدهد.

افسانه‌های یونان بعدها در رم باستان و در میان اقوام ژرمن با کم و بیش همان خصوصیات ولی با نام‌های دیگر وجود داشته اند که نقش موثری در ساختمان فکری و اجتماعی این اقوام و پس از آن تاثیر عمیق و انکار ناپذیری اصولا در طرز تفکر دموکراتیک در جامعه بشری بجای گذاشته است.

چندخدائی

مردم در یونان قدیم به توحید (یک خدائی) اعتقاد نداشتند و خدایان متفاوتی را میپرستیدند. منشا اصلی این تصورات در یونان قدیم و چگونگی دقیق پیدایش آن ناروشن است. شناخت امروزی از این تصورات بیشتر متعلق به دوران‌های بعد هستند: اشعار هومر (Homer) که حدود ٩٠٠ سال قبل از میلاد مسیح میزیست و هزوید (Hesoid) که حدود ٧٠٠ سال قبل از میلاد مسیح میزیسته است از قدیمی ترین نوشته‌هائی هستند که البته تصورات دوران جدیدتر را منعکس می‌سازند. ظاهرا در سرائیدن افسانه‌های مزبور نه فقط این دو شاعر و نویسنده بلکه نویسندگان، متفکرین و شاعران متعددی شرکت داشته اند که هر کدام به فراخور حال و زمان این حق را برای خود قائل میشدند که (بجای کاری که امروز آنرا تاریخ نویسی می‌گوئیم) در بسیاری از موارد با حرکت از شخصیت‌های تاریخی واقعی افسانه‌های مزبور را بال و پر داده و خود دانسته‌هائی به آنها اضافه کنند. به این خاطر مرز بین واقعیت‌های تاریخی و افسانه‌ها در این نوشته‌ها روشن نیست. این مساله در شاهنامه فردوسی نیز به نوع خود وجود دارد.

خدایان یونان در المپ (Olymp) زندگی می‌کردند و بهمین خاطر خدایان المپ نیز نامیده میشوند. آنان که عمر جاویدان دارند در قصرهائی که هفائیستو (Hephaistos – شخصیت وی در زیر توضیح داده خواهد شد) زندگی می‌کنند. خوراک آنان خوراک خدایان و مشربه آنان مشربه خدایان است که به آنها زندگی جاوید می‌بخشد. برخلاف آنچه که در ادیان دیگر به خدایان نسبت داده میشود، خدایان المپ قدرت بی پایان و لایزال ندارند و قدرت آنان توسط سرنوشت محدود است.

تقسیم قدرت میان خدایان

در میان خدایان یونان مرزهای قدرت و مسئولیت‌ها تقسیم شده و مشخص است. هر خدائی در مورد مسائل مربوط به بخش خود اختیار تام دارد. حتی دخالت رئیس خدایان زئوس نسز در امور مربوط به دیگران حد معینی دارد. خود زئوس نیز همه کاره و هیچ کاره نیست. او نیز در بخش معینی مسئولیت خود را داراست. او حاکم جهان و خدای آسمان است. در میان ابرها، رعد، برق، طوفان وباران ظاهر میشود. بهمین جهت ستایش از او نیز بر فراز قله‌ها که نزدیک تر به آسمان‌ها هستند انجام می‌گیرد. اما او خدا است و قدرت پیشگوئی دارد. او سرنوشت انسان‌ها را در ترازوی سرنوشت سبک و سنگین میکند. او بر نظم اجتماعی انسان‌ها نظارت دارد و زوجات، خانواده‌ها، دولت، سوگند و حفظ حقوق میهمانان را مراغب است. برخلاف آنچه که در غالب ادیان دیگر به خدا نسبت داده میشود اصل عاری بودن از خطا و بهمین جهت مبری بودن از هرگونه مسئولیت در میان خدایان یونان وجود ندارد. خدایان یونان نیز مانند انسان‌ها گرفتار احساسات، عواطف و خواسته‌های خویشند.

زئوس نیز گاه و بیگاه دچار خطا میشود. او خود قانون مقدس خانواده را زیر پا می‌گذارد و برای همسر خود انگیزه حسادت ایجاد می‌کند. تعداد فرزندانی که الهه‌ها (خدایان زن) و انسان‌ها به او هدیه کرده اند از شمار خارج است.

چون برای خدایان نیز احتمال ارتکاب خطا وجود دارد زمینه پیروی کور کورانه از این انسان‌ها به مراتب کمتر از موقعی است که خدایان مظهر کمال و عاری از کوچکترین خطا و مسئولیت‌ها تلقی شوند. انسان‌ها بخود اجازه میدهند اعمال خدایان را نیز مورد بازرسی و بررسی قرار دهند و در مورد درست یا نادرست بودن این اعمال نظر خود را داشته باشند.

تساوی خدایان زن و مرد

در میان خدایان یونان الهه‌های زن همانقدر خدا و دارای قدرت هستند که خدایان مرد. از همان حقوقی و وظائفی برخوردارند که مردان هستند.

برای مثال هرا (Hera) خواهر و همسر زئوس است و بالاترین الهه زن در آسمان بشمار میرود. هرا به عنوان خدای قوانین مقدس خانواده بر کار انسان‌ها و خدایان نظاره می‌کند. او بخصوص در فکر حفاظت از شخصیت و حقوق زن است. سختی در طینت اوست. هفائیستوس پسر او می‌لنگد زیرا که مادر که از زشتی او برافروخته بود او را از المپ به زمین پرتاب کرده است.

خدایان همه نوع صفت‌های زمینی و انسانی را دارا هستند. حسادت، کینه و نفرت در میان خدایان یونان امری روزمره و عادی است. هرا سمت مشاوری زئوس را هم داراست اما به دلیل حسادتش دائما علیه زئوس توطئه می‌کند.

جایگاه هنر و علوم

زن دیگری که در المپ از مهمترین خدایان بشمار میرود پالاس آتنه (Pallasathene) است. او خدای عقل و مبارزه است. خدعه در جنگ و هوشیاری را به دوستان خود می‌آموزد. بهمین خاطر اولیس (Odysseus) که مرد بسیار مخترع و متفکری است معشوقه اوست. آتنه با زین و برگ کامل جنگ از پیشانی زئوس زائیده شده است و مورد علاقه خاص اوست.

عشق طبیعی و همه جانبه نسبت به پدیده‌های طبیعت و زیبائی‌های آن در میان خدایان یونان مهار نشده است. این خدایان هم از همه چیزهائی که انسان‌ها لذت میبرند لذت میبرند و بهره می‌گیرند. به خلوت نشینی، ریاضت کشی و تارک دنیا شدن که میتواند خدایانی عقده‌ای و در نهایت زورگو و طلبکار از آنها بار آورد در میان آنان نیست.

پشتیبانی از دانش بشری و ارج گذاشتن بر آن بطور واضحی در میان خدایان یونان دیده میشود. آتنه خود مخترع نی (فلوت)، خیش شخم زنی، دستگاه بافندگی و کشتی است. او حافظ فنون، هنرها و علوم است. به این خاطر بیش از همه شهرا‌های دیگر مردم آتن او را خدای خود می‌دانند.

آپولون (آپولو Apollo) یکی از پسران زئوس است که نتیجه رابطه او با لاتونا یکی یگر از الهه‌هاست. آپولون خدای نور (خورشید)، خدای جوانان و خدای علم طبابت، خدای پیش گوئی برخلاف زئوس که فقط قدرت پیشگوئی دارد)، خدای آهنگ‌ها، آوازها، رقص‌ها و هنر شاعری است. امواج تیرکمان نقره‌ای آپولو برای زاهدان و تقوا کاران مرگ را آسان می‌کند و بدکاران را به طرز ترس آوری مجازات می‌نماید. کما اینکه نیوب (Niobe) و یونانی‌ها را که در صدد فتح ترویا بودند به طاعون مبتلا میکند. آپولو همچنین مظهر آرامش و تعادل است. آرتمیس (اسم لاتین اودیانا) خواهر دوقلوی آپولو خدایی جنگ‌ها و شکار است. تیردان او تیرهائی دارد که خطا ناپذیرند. او باکره است و حافظ پاکیزگی و عفت. دختران قبل از ازدواج بر او نماز می‌خوانند.

جایگاه عشق

آفرودیت (Aphrodite - اسم لاتین او ونوس) خدای عشق است و از کف امواج دریاها به دنیا آمده است. او زیباترین خداست. همسر هفائیسیتوس زشت رو و معشوقه آرس (Ares) خدای جنگ.

اهمیت عشق در زندگی و افکار یونانیان قدیم از تکیه‌ای که در افسانه‌ها بر آن میشود، روشن می‌گردد. به توصیف زیبای زیر از عشق توجه کنیم: آفرودیت در کمربند خود نیروی معجزه آسای عشق را پنهان دارد. اروس (عشق – هوس Eros) که با تیرهای خود عشق را به آتش می‌کشد پسر اوست.

آفرودیت خدای بهار است. خدای باغها و گل‌ها. او همچنین بعنوان خدای کشتیرانی مورد ستایش قرار می‌گیرد.

جنگ و مرگ

آرس (اسم لاتین او مارس) خدای جنگ است. بار دیگر می‌بینیم که چگونه پدیده‌های زندگی روزمره انسان آئین او را ساخته اند. غالب پدیده‌های زندگی روز در یونان قدیم در وجود خدایان منعکس اند. آرس از فریاد ستیز و داغی نبرد در صحنه‌های جنگ مسرور میشود. او بذر مرگ و نابودی می‌پراکند و عاشق ستیزه و خواست ستیزه جویانه است. همه خدایان و حتی زئوس پدر از او نفرت دارند. تنها اریس (Eris) خدای تفرقه افکنی، آفرودیت معشوقه او و‌هادس (Hades) که در انتظار شبح مقتولین جنگ است دوست او هستند.

خدایان دیگر

آهنگر المپ هفائیسیتوس ( Hephaistos - اسم لاتین او ولکانوسVolkan به معنی آتش فشان) است. خدای آتش یک آهنگر نیرومند است. او فلج و زشت اما بهمان نسبت قوی پنجه و خوش قلب است. اوست که نیزه طلائی زئوس را ساخته و او را مسلح کرده است. او سازنده اولین دستگاه‌های اتوماتیک است. خدمتگذارانی از طلا و سه پایه‌هائی که خود راه میروند. او سازنده المپ است که در آغاز کار گاه او بود. بعدها کارگاه او به غارهای کوه اتنا منتقل میشود.

پیغامبر: هرمس (Hermes اسم لاتین مرکور) هم یکی از پسران زئوس است. او طبیعتی باهوش و چابک دارد. خبر آور خدایان است و با کفش‌های بالدار خود به سرعت در جهان در حرکت است. هرمس خواب و خواب‌های قابل تعبیر را به همراه میآورد و ارواح را تا قعر زمین همراهی می‌کند. به قوه فهم و درک عملی که دارد به انسان‌ها ثروت می‌بخشد، خدای راه‌ها، رفت و آمد، خدای تاجران و حتی دزدان و کلاهبرداران است.

خدای دریا‌ها: پوزیدون ( Poseidon - لاتین نپتون) خدای قدرتمند دریا‌هاست. نیزه سه سر او مد (عکس جزر) را باعث میشود و طوفان‌ها را تحریک می‌کند. او زمین را می‌لرزاند و در ضمن خدای حافظ دریانوردی است. در تنگه‌های راه کورینت جشنهائی بر گزار میشوند که اوج آنها مسابقه کالسکه رانی است. به این دلیل پوزیدون به عنوان خدای رام کننده اسبان نیز شناخته میشود.

خدای شراب: دیونیوس ( Dyonyos باکوس). قبلا اشاره شد که افسانه‌های یونان قدیم مخلوق ذهن یک شاعر یا نویسنده نیست و احتمالا بخشی از این داستان‌ها خود مردم بنا به احتیاجات فکری، روانی و اجتماعی خود با شاخ و برگ دادن به اتفاقات و شخصیت‌های زمان خود ساخته اند و نویسندگان و شاعران زمان این تصورات را باز شاخ و برگ بیشتری داده به رشته تحریر در آورده اند. برای مثال دیونیوس یا باکوس تازه پس از دوران هومر (٩٠٠ سال قبل از میلاد مسیح) به میان خدایان یونان می‌آید. او خدای فراوانی و بخصوص خدای شراب بود. قدرت او همانقدر که به نشاط می‌انجامد به تهور بیجا، سرعت در اسب دوانی و حتی دیوانگی می‌انجامد.

او با همراهان خود نیمفه‌ها (Nymphen – الهه‌های طبیعت که در آبها و جنگل‌ها زندگی می‌کردند) شیاطین و دیگر منسوبین خدایان به سراسر جهان تا لیبی، مصر و هند مسافرت میکرد تا نماز گزاری و پرورش درخت مو و ساختن شراب را ترویج دهد. پس از اینکه تمام جهان را به نماز گزاری خود جلب می‌کند به المپ میرود و در میان دوازده خدای المپ به خدائی پذیرفته میشود. الهه هستیا خواهر زئوس، حافظ آتش در اجاق خانه و دولت به نفع او در یک مجلس مهمانی از سمت خود در المپ صرفنظر می‌کند.

روابط میان خدایان

قوانین هم در مورد خدایان و هم در مورد انسان‌ها صادقند. برای مثال هرا که حافظ قوانین مقدس خانواده است هم بر کار انسان‌ها و هم بر کار خدایان نظاره دارد. اگر خدائی دچار خطا شود مجازات میشود و اگر این خطا بزرگ باشد خدای مزبور از خدائی خلع و به نیم خدا تبدیل میشود.

زئوس علی رغم برتری اش بر دیگر خدایان قادر مطلق نیست. تعظیم و بله قربان گوئی در میان خدایان وجود ندارد و در افسانه‌های یونان به چشم نمی‌خورد.

در میان خدایان یونان دموکراسی حاکم بود. دوازده خدای المپ جلسات بحث و مشاوره و تصمیم گیری دارند. در این جلسات هر خدا دارای یک رای است. اموری که مربوط به همه خدایان است در مجلس خدایان طرح و

پس از بحث و مشاوره در مورد آن قضاوت و تصمیم گیری میشود. تصمیمات مربوط به مجازات‌های شدید خدایان به این جلسات مربوط می‌شد. در آئین یونانیان بر خلاف آئین‌های دیگر خوبی کامل در یکطرف و بدی کامل در طرف دیگر (خدا و شیطان – اهورامزدا و اهریمن) – دوآلیسم تفکر وجود نداشت. خوبی وبدی هر دو باهم بروز می‌کردند و یک شخص معمولا درستکار میتوانست در موارد متعددی نیز دچار اشتباه گردد. این مساله که در زندگی انسان کشیدن مرز روشن میان خوبی‌ها و بدی‌ها غالبا بسیار مشکل است در فلسفه این افسانه‌ها کاملا منعکس است.

انسان‌ها خود را با خدایان سر بسر می‌دانستند و “فاصله” خدایان المپ با انسان‌ها به “فاصله” خدایان با مردم در ادیان دیگر نبود. حتی یک خدا در جنگ مستقیما به نفع گروهی از انسان‌ها علیه دیگران شرکت می‌کرد. همچنین یک انسان میتوانست با خدائی رابطه زناشوئی بر قرار سازد. از ازدواج یک خدا و یک انسان یک نیم خدا بدنیا می‌آمد که عمر جاودانه داشت.

اساس افسانه‌های یونان یک تئوری خشک و بی روح نبود بلکه یک زندگی شیرین، جوشان و سرشار از عشق و تحرک را در بر داشت. گوستاو شواب (١) پیدایش افسانه‌های یونان را چنین توضیح می‌دهد: “یونان قدیم جامعه برده داری بود. فرهنگ آن فرهنگی بود که برده داران برآن حاکم کرده بودند. هنگامی که از میان توده مردم که اکثرا دهقان وابسته به زمین و بردگان بودند توده جدیدی به نام “انسان‌های آزاد” یا “انسان‌های ممتاز” تشکل یافت، در میان این انسان‌های آزاد اعتقاد به خدایان مرسوم شد و از میان این خدایان خدایان المپ موجودیت خاصی یافتند”. بدین ترتیب قابل توضیح میشود که این انسان‌ها (آنطور که انگلس در کتاب منشا خانواده می‌نویسد) حاضر نبودند بعنوان پلیس و ژاندارم (نه برای حفظ امنیت بلکه - نگارنده) به عنوان وسیله زور و اعمال قدرت طبقات حاکم علیه طبقات دیگر بکار گرفته شوند و از قبول این قبیل شغل‌ها سر باز میزدند.

مدل فکری خدایان المپ متعلق به حدود سه هزار سال پیش است اما این مدل هنوز نکات آموزنده بسیاری دارد.

نسبت به دوران خود یونان جامعه شکوفائی بود. فلاسفه‌ای چون سقراط، افلاطون و ارسطو که از اولین پایه گذاران علوم بشری هستند از این جامعه بودند. اشعار و نوشته‌هائی که از شاعران و نویسندگان این جامعه به جای مانده است شاهد شکوفائی و رونق علم، دانش و فلسفه در جامعه یونان هستند. در این دوران اولین قانون اساسی به رشته تحریر در آمد و به آزمایش و اجرا گذاشته شد. اولین کوشش‌ها برای تدوین قوانین مدنی، تعریف حق و عدالت انجام گرفت. قوانین مدنی نسبتا پیچیده‌ای تدوین گردید و به صورت اجرا در آمد.

بناها، نقاشی‌های روی ظروف و مجسمه‌هائی که از این دوران باقی هستند گواه رشد معماری و رونق علم و هنر در این دورانند. جامعه یونان خود را جامعه‌ای بر مبنای دموکراسی می‌دانست. این دموکراسی چنان فرهنگی از خود برای بشر به جای گذاشته است که جوامع امروزی هنوز خود را متاثر از آن می‌دانند. این دموکراسی نبود که بعد‌ها آتن را به نابودی کشانید، بلکه برده داری که کار شهروندان آزاد را تحقیر می‌کرد باعث نابودی آتن شد.

* این نوشته برای اولین بار در اسفند ١٣٥٨ مطابق مارس ١٩٨٠ در شماره ٢ نشریه “نامه” چاپ و بطور محدود پخش شد.

(١) Gustav Schwab, Sagen des klassischen Altertums, Freiburg,۱۹۶۱

اسطوره ها؛ تصاویر مه آلود تاریخ

حسن گوهرپور

افسانه، یکى از دستاوردهاى ماندگار ادب شفاهى است که تصویر روزگارانى مه آلود، در تاریخ را براى ما شفاف مى کند، روزگارانى که انسان تهى از نوشتارهاى معمولى این زمانى، حاصل تجربیاتش را با زبان وسینه به سینه منتقل کرده است. اصطلاح افسانه اما، در ادب شفاهى با نام هاى دیگرى چون حکایت، روایت، نقل، قصه، سرگذشت و ... آمده است اما با مشترک بودن مشخصه هاى این آثار درمى یابیم که همه یک اتفاقند در چند نام.

در برهان قاطع پیرامون معناى افسانه آمده است: «افسانه سرگذشت و حکایت گذشتگان باشد، مشهور و شهرت یافته را نیز گویند در فرهنگ آندراج، عمید و رشیدى نیز به معانى مشابه اشاره شده است. در فرهنگ نفیسى نیز در این معنى آمده است: «افسانه: سحر، جادو، سخن ناراست، دروغ، قصه، داستان و ... نوعى سرگذشت است که از روى حقیقت نباشد. شاید در این جا نقاط مشترکى میان مفهوم افسانه و اسطوره پیش آید. در واقع اساطیر از همان سرچشمه اى زاده مى شوند که افسانه ها. روتون در کتاب «اسوره» اش مى نویسد: «ظاهراً (اسطوره) در برابر عقل تقریباً با موفقیت مقاومت مى کند. این هزارتوى عمیق نمى تواند فاقد طرح و نقشه اى باشد، چون اسطوره چیزى نیست مگر دانش یا تاریخ ابتدایى یا تجسم تخیلات ناخودآگاه یا هر راه حل دیگرى که فعلاً مطلوب باشد» و افسانه هم در برخورد اولیه منطق گریز است و البته این مشخصه را در اکثر مواقع حفظ مى کند. روایت از قصه هاى اجتماعى، عبرت انگیز، عاشقانه، هجو آمیز و ... «پیرنگ»هاى اصلى افسانه ها هستند که همین مشخصه ها موجب مى شود ریشه هاى افسانه و اسطوره به هم نزدیک و حتى در بدنه و پیکره نیز با هم پیوند داشته باشند.

اسطوره در ادب ایران زمین

ادبیات سرزمین ایران، ادبیاتى است همانند ادبیات سرزمین هاى دیگر ملل و آن، از بطن زیست مردم جامعه و فرهنگ عمومى آنان برخاسته است. البته تفاوت هاى شایان توجهى نیز بین ادب عامه و فرهنگ عامه ایران با سایر ملل هست که ذکر آن تکرار مکررات است و آن را از پیش در ذهن مخاطب دانسته مى پنداریم. در پژوهش عمومى فرهنگ عامه آمده است: «گستره فرهنگ عامه مردم ایران که از سطح نازل تعاریف پذیرفته شده اصطلاح «فولکلور» نسبت به گذشته فاصله گرفته است، مشخصه و کنشى آئینى دارد و آبشخور رود و تداوم آن در وجه غالب، نه تنها اسطوره اى و آئینى است که از رگه هاى پرخاش نیز خالى نیست. این بافت، با نمودها و نشانه هاى قبیله اى کوچک دست نخورده فى المثل در استرالیا و یا سرزمینى چون آلمان که از جهت فرهنگ و تمدن بس دیگرگونى یافته و چندسویه «نو» شده است، بسیار متفاوت است». افسانه و اسطوره همیشه با دو نیرو مواجه بوده است؛ نیروى خیر و نیروى شر. این دو نیرو به شیوه هاى مختلف در کوشش بودند دیگرى را پس زده و روزگار و مردمان را به خواسته خود سوق دهند، اما در اغلب اساطیر نیروى خیر توانسته خود را پیروز میدان کند. یکى از اساطیر در ادب فارسى سیمرغ است؛ در کتاب اسطوره هاى ایرانى آمده است: «از جمله موجودات افسانه اى پرنده اى به نام سئین (سیمرغ) است. یک «باز» بزرگ که اهمیتى ویژه دارد. او بر فراز «درخت همه تخمه» لانه دارد و با برهم زدن بال هاى خود بذرها را مى پراکند. سپس این بذرها به وسیله باران و باد در سراسر زمین توزیع مى شوند. براساس افسانه هاى بعدى وى به جوجه هایش شیر مى دهد. هر چند یکسان بودن او با سیمرغ امرى قطعى نیست اما جالب است که در شاهنامه فردوسى با یک پرنده افسانه اى مشابه مواجه مى شویم که قدرت هاى ماوراء طبیعى دارد و در داستان زال و پسرش رستم نقش مهمى ایفا مى کند. «درخت همه تخمه» در میانه دریاى فراخکرت قرار دارد و یک ماهى به نام کراز آن نگهدارى مى کند که در اطراف آن شنا مى کند و قادر است همه موجودات زیان آور را از آن دور سازد». میان چنین حیوانات و پرندگانى یک هیولاى افسانه اى نیز حضور داشت. این هیولا «اژدها» (یا اژى دهاک) بود که انسان ها را طعمه مى کرد. در شاهنامه فردوسى این اژدها با نام «ضحاک» آمده است؛ هیولاى سه سر آدمخوارى که سه پوزه، سه کله و شش چشم داشت.

در واقع ضحاکى که به دام اهریمن مى افتد در شاهنامه انسانى محترم و شریف است، انسانى که از سرزمین تازى آمده است. «فردوسى نخست ضحاک را یک قهرمان واقعى ـ پهلوان ـ توصیف مى کند که مانند پدرش دلیر است و بیشتر عمر خود را بر پشت اسب گذرانده است اما معصومیت جوانى، او را آلت دست ابلیس مى کند و ابلیس از جهالت او نسبت به اهریمن بهره مى گیرد. ابلیس در هیأت یک دیدار کننده همه اغواگرى و جذابیت خویش را به کار مى گیرد تا مهر و محبت ضحاک را جلب کند و سرانجام موفق مى شود مرد جوان را وادار به سوگند وفادارى نسبت به خودکند. سرانجام ضحاک با بى میلى موافقت مى کند که پدر خود را بکشد. رابطه میان عقد این پیمان زشت و اهریمنى با ابلیس و تغییر شکل ظاهرى ضحاک مسحور کننده است. هنگامى که ابلیس بر کتف ضحاک بوسه مى زند، ناگهان دو مار سیاه از شانه هاى او سر بر مى آورند، ضحاک نه تنها نمى تواند از دست این هیولاى زشت رهایى یابد، بلکه ناچار است همه روزه با مغز آدمیان آنها را تغذیه کند. ضحاک نومیدانه مى کوشد تا با قطع سر این مارها، آنها را از میان بردارد اما هر بار سرى تازه به جاى سر قطع شده مى روید.

رستم و خانواده اش یکى دیگر از مظاهر اسطوره و افسانه در ادب ایران و در شاهنامه فردوسى هستند که بیشتر از افسانه هاى دیگر بر سر زبان ها افتاده اند. قطع و یقین در ادب پارسى افسانه ها و انسان هاى اسطوره اى بسیار یافت مى شود اما در واقع پرداختن به تمامى آنها امکان پذیر نیست و مجال آن گونه است که فقط مى شود به آنهایى اشاره کرد که عمومیت بیشتر نزد مردم این روزگار دارند. «رستم، فرزند زال و نواده سام زمانى در کانون توجه قرار مى گیرد که ایران و توران به منظور کسب برترى در عرصه هاى سرزمینى و پادشاهى در کشمکش به سر مى برند». نام نیاى رستم، سام و پدر سام ، نریمان در افسانه هاى متون متأخر زرتشتى درج شده، اما از خود رستم و فرزندش سهراب نامى به میان نیامده است. گویا رستم و سهراب متعلق به خود شاهنامه فردوسى هستند، اما فارغ از این نظر به هر حال رستم از پهلوانان اساطیرى ایران به شمار مى رود.

پدر رستم، «زال» در کوه البرز با سیمرغ بزرگ مى شود. چون او سپید موى بوده و خانواده اش به این دلیل او را بر کوه البرز جا مى گذارند و همان گونه که در اساطیر و افسانه ها اتفاق مى افتد، خداوند مقدر مى سازد این طفل سرش به دنیا باشد. از پروردگار به سیمرغى که دنبال خوراک براى فرزندانش است ندا مى رسد که «این طفل شیر نخورده را مراقبت کن، زیرا از تخمه او مردى پا خواهد گرفت». سام پدر زال پس از این اتفاق به کوه مى رود و از خدا طلب بخشش مى کند. زال به قلمرو پدر در سیستان (زابلستان) باز مى گردد و سپس با رودابه دختر شاه کابل ازدواج مى کند و رستم یل سیستان از این پیوند زائیده مى شود. اسفندیار نیز یکى دیگر از مظاهر اسطوره در ادب پارسى است . اسفندیار روئین تن است و حکایت هاى زیادى از چگونگى این روئین تنى آمده است.

اسفندیار را در آبى غسل مى دهند و او چشم هایش را مى بندد چون آب به چشم هایش نمى رسد، چشم ها از گزند آسیب در امان نمى مانند. سپس در جنگ رستم و اسفندیار وقتى رستم روز اول زخم هاى عمیق از جنگ بر مى دارد نزد پدر (زال) مى رود و پدر از سیمرغ مى خواهد مرهمى براى زخم هاى رستم به او بدهد و او را راهکارى نشان دهد تا بتواند اسفندیار را از پاى درآورد. سیمرغ درخت گز را چاره کار مى داند و رستم تیرى دوسر از درخت را آماده مى کند و صبح روز پیکار آن را بر زه کمان گذاشته و بر چشم اسفندیار مى رهاند. پس از اصابت تیر به چشم هاى اسفندیار جهان پیش آن نامدار سیاه مى شود و روزگارش تیره و تار مى گردد.

رخش در شاهنامه حیوانى اسطوره اى است. «براى نخستین بار در اوایل شاهنامه از رخش سخن مى رود. رستم پیش از آن که عازم سفر پر ماجراى خود به کوه ها شود و به جست وجوى کیکاووس برآید در میان همه رمه هاى زادگاه خود زابلستان به جست وجوى اسبى مناسب بر مى آید، اما هنگامى که براى آزمودن، دست خود را بر پشت آن ها فشار مى دهد هیچ یک وزن او را تاب نمى آورند و شکمشان به زمین مى رسد. در این هنگام ناگهان مادیانى را مى بیند که به شیر شباهت دارد و گوش هایش مانند دو خنجر بیرون آمده اند. به دنبال این اسب که با گام هاى کوتاه و سریع حرکت مى کند کره اسبى به شکل مادرش حرکت مى کند که چشمان سیا و دمى بلند و سم هایى مانند فولاد دارد. قدش به اندازه یک شتر و قدرت اش مانند یک پیل است! و رستم پس از امتحان او را بر مى گزیند.»

در کندوکاوهاى اساطیرى مى توان شخصیت هاى دیگرى نیز جست که افسانه ها را به نام خودشان آذین بسته اند. مانند دیوسپید.

اسطوره در هنرها

اسطوره در هنرهاى مختلف نیز باز نمود دارد. آنچنان که شعرها و روایت هاى نثرى که در شاهنامه فردوسى آمده، به صورت نقالى و پرده خوانى نقاشى براى مردم خوانده مى شود. ادبیات ملل نیز این گونه است، به عنوان مثال هومر و هزیود که از باستانى ترین مأخذ شاعران بزرگ یونانى آمده اند روایتگر برخى سرگذشت ها بوده اند. دو اثر هومر نمونه اى از کشف ارزش هاى عظیم پهلوانى است همچنان که در شاهنامه نیز این چنین است. یا حماسه هاى بزرگ هند «مها باراتا» و «رامایانا» که دانشنامه اى براى عهد باستان به حساب مى آیند.
در کتاب اسطوره بیان نمادین مى خوانیم: «تحلیل اساطیر ادبیات و هنر از جیمز فریزر آغاز شد. او کتاب شاخه زرین را در آغاز سده بیست انتشار داد و در آن، اسطوره ها و آئین هاى کهن را به مثابه آثار ادبى تحلیل کرد. تى.اس.الیوت سخت زیر تأثیر آن قرار گرفت. نویسندگانى چون هرمان ملویل، جویس، کافکا و توماس مان و در ایران سپهرى از اسطوره تأثیر گرفتند و آثارى آفریدند که از نظر گاه اسطوره شناسى قابل تجزیه و تحلیل اند. حتى نقد ادبى معاصر زیر تأثیر اسطوره شناسى قرار گرفت. نور تروپ فراى و گاستون باشلار از جمله منتقدانى بودند که آثار هنرى را نقد اسطوره شناسى مى کردند. با شلار معتقد است در ابتدا خردورزى با این اوصاف علمى در انسان وجود نداشت و انسان شاعرانه تمام اتفاق هاى هستى را تبیین مى کرد، پس دریافتن شاعرانه حوادث هستى بر دریافت عقلایى آن مقدم است. اگر این گونه نپذیریم که گونه هاى هنرى در دوران «انسان بدون نوشتار» به تعبیر اشتراوس، همین «اسطوره ها» هستند و در عصر نوین یعنى پس از دوران نوزایى، رمانس ها جاى چنین آثارى را گرفته اند، ایلیاد و ادیسه، دن کیشوت و ... در جریان سیال ذهن (سوررئالیسم) نوعى اندیشه اساطیرى و ناخودآ گاه محورى وجود دارد که شکل هاى جدید هنرى را مى سازد و این شکل به شکل هاى اولیه هنر یعنى در دوران اساطیرى و انسان هاى بدوى بسیار نزدیک است. در آثار هنرى سده بیستم از کوبیسم در نقاشى تا سوررئالیسم در سینما هم این جریان ها را شاهدیم. در معمارى و مجسمه سازى نیز این نگاه تبلور یافته است. در هنرهاى نمایشى تراژدى هاى یونان باستان را داریم و برداشت هاى نوین از اسطوره در دنیاى معاصر که به روایت آثار نمایشى تبدیل مى شوند. در موسیقى لویى اشتراوس به نمونه اى از اپراى ریچارد واگنر اشاره کرده است که در آن روح اسطوره اى را مى توان حس کرد.

اسطوره و پویایى

در کتاب اسطوره در جهان امروز ستارى آمده است: «اما چگونه ممکن است اسطوره که به تاریخ اعتنا ندارد در جهان امروز که تاریخ مند شده عمرش به سر نیامده باشد و همچنان باقى و پایدار ماند و به رسالت خود عمل کند.»

اسطوره، عین ثابت است و بدین اعتبار هردم تکرار مى شود و باید همواره تکرار شود تا خیر و برکت و فضیلت و کرامتى که نخستین بار در شروع خلقت با ظهور اسطوره پدید آمد، پیوسته تجدید یا احیا شود.

همچنان که در مرتبه اى والاتر، بنا به حکم «خلق مدام» خالق لحظه به لحظه خلقت را نو مى کند، بنابراین اسطوره با علیت علمى و زمان و مکان منطقى بیگانه است. زیرا اسطوره باوران بر این اعتقادند که تجدید و تکرار کارى نمونه که نخستین بار در زمان بى زمان و مکان لامکان به دست نیاکان فرهنگ ساز صورت گرفته، همه مزایا و محاسن آن کار اصیل را باز مى آورد و دیگر بار فعلیت مى بخشد و این واقعیتى است که تابع رابطه على به معناى مقبول علمى اش نیست و بعد و مکان و فضا و زمان غیر مفارق را نفى مى کند. اسطوره هر بار که نقل شود به آفرینش عالم و کائنات مداومت مى بخشد و این باور در حکم نفى هرگونه نوآورى و نوجویى تاریخ مندى است. بنابراین چگونه مى توان دوام و بقاى اسطوره را در جوامع امروزین پذیرفت و باور داشت. در پاسخ باید گفت، اسطوره که بنا به تعریف، معرفتى باطنى است و در واقع نوعى عرفان و سر محسوب مى شود، در فرهنگ هاى سنتى که قداست عالم را باور دارند، مسلماً هنوز زنده است و جانى دارد، چنان که قوم شناسان خاصه در قرن هاى ۱۹ و ۲۰ نمونه هاى بسیارى از اسطوره باورى و بینش اساطیرى نزد اقوام سنت گرا یا به قول غالب مردم شناسان «جماعت بدوى و اولیه» یافته و ذکر کرده اند. اما از این موضوع خاص که بگذریم، اسطوره به معناى تعلیمى سرى و راز آموزانه یعنى آئین تشرف به اسرار که در نتیجه آن تعلیم، بالطبع به عملى ساحرانه و جادویى و غیب آموز شباهت مى یابد، ممکن است هیچ گاه نمیرد، بلکه به هرچند گاه با جامعه اى نو، رخ بنماید و این در صورتى است که موضوع اسطوره از جمله دلمشغولى هاى جاودانه آدمى باشد که گریبان اندیشه وى را هرگز رها نمى سازد و در ذهنش سؤال هایى برمى انگیزد که هیچ گاه پاسخ به تمام و کمال خرسند کننده اى نمى یابد، از قبیل معناى مرگ، زندگى و سرنوشت بشر و سر هبوط و امید رستگارى و خواست شناخت موطن اصلى خویش و شوق بازگشت به آن و ... که اسطوره شناسان رد چنین موضوعات تاریخ گذارى را در بعضى رمان ها و نمایشنامه هاى رمزى دوران ما بازیافته اند. فى المثل «نى نامه» مولانا و داستان اساطیرى «سى مرغ» که به طلب «سیمرغ» بار سفر مى بندند و همه معراج نامه ها و داستان هاى حاکى از شوق اصل و ذوق وصل، مبین همین معنى است و در حوزه لایزال و جاودانه عشق و عاشقى معلوم دانسته که زیبا ترین رمان با این موضوعات تمثیل هاى از دو نمونه مثالى دلدادگى و شیفتگى است.»

جهان به شکل عجیبى همیشه درگیر اساطیر و افسانه ها بوده و خواهد بود. به این معنا که اساطیر پر از رمزهایى هستند که همیشه براى انسان جذاب بوده اند. دانستن عوالم پنهان و شکوه و جبروتى که رمل و اسطرلاب شناخت جامع از هستى براى انسان ایجاد مى کند، همیشه وسوسه اى را تحریک مى کند که به تبع آن باید جلو رفت و از این لابیرنت و هزارتوى مه اندود، اتفاقات تازه اى را کشف کند. انسان معاصر صنعتى پس از این که در مى یابد تکنولوژى او را هم وسیله اى در دست قرار داده است به سمت کهن الگوهایى سوق پیدا مى کند که پاسخ پرسش هاى این چنینى اش باشد. پرسش هایى از جنس اسرار و رمز ها و پاسخ هایى که اساطیر و افسانه ها به این پرسش ها داده اند تا حدودى ممکن است انسان معاصر صنعتى را در عالم خیال سرگرم کند؛ عالمى که روزگارى انسان ها در آن به هستى خود معنا مى بخشیدند.

روزنامه ایران - ۳۰ خرداد ۸۶

پرندگان در اساطیر

12.00

مرتضی جوهری‏

در داستان‌هاي کهن، پرندگان نقش‌هاي مهمي را ايفاء مي‌کردند و هر کدام از آنها را به عنوان سمبل قرار مي‌دادند. در فرهنگ بيشتر کشورهاي جهان هر پرنده يا حيوان ديگري را به عنوان يک نيروي ماوراءالطبيعه مي‌دانستند و به آن احترام مي‌گذاشتند و هنگام برخورد با مشکلات به آن پناه مي‌بردند و در برخي فرهنگ‌ها نيز از آنها حمايت مي‌کردند و فقط در مراسم مذهبي خود آنها را قرباني مي‌کردند.

در نزد مصريان باستان سه پرنده شاهين، کرکس و اکراس داراي مقام و ارزشي والا بودند. آنها کرکس را نشانه فرمانروايي مصر عليا مي‌دانستند و در معبدي که براي پرستش خورشيد ساخته بودند، مار مورد تقديس آنها که «اروس» نام داشت با بال‌هاي يک کرکس، قرص خورشيد را دربر مي‌گرفت. همچنين اکراس را که موجودي شبيه به انسان با سر يک قوش ترسيم مي‌کردند و آن را مقدس مي‌شمردند. از اشکال نقاشي شده اکراس بر در و ديوارهاي معابد و مقبره‌ها بسيار ترسيم شده بود که تا به امروز نيز آثاري از آنها در اين اماکن به چشم مي‌خورد.

اما در ميان قبايل سرخ‌پوست‌نشين آمريکاي شمالي و نيز در ميان چادرنشينان قاره آسيا، حيوان مورد حمايت آنها بيشتر پرندگان بودند و براي آنها احترام زيادي قايل بودند و فقط در تشريفات مذهبي اين پرندگان را نزد خدايان خود قرباني مي‌کردند.

در فرهنگ قبايلي که در سواحل مديترانه به ويژه آنهايي که در کشورهاي شرق مديترانه زندگي مي‌کردند، کبوتران قرباني‌هاي آنها براي خدايان بودند. همچنين در ميان روميان قديم عقاب داراي جايگاه بالايي بود و از اين پرنده تصاوير و مجسمه‌هاي فراواني مي‌ساختند و چشمان او را به گونه‌اي نشان مي‌دادند که سرشار از غرور و تکبّر بود. در بسياري از کشورها از تصوير اين پرنده براي نشان‌هاي سلطنتي استفاده مي‌کردند. همان طور که کشورها به سمت متمدن شدن گام برمي داشتند، افسانه‌ها و اساطير مختلفي هم در مورد انواع حيوانات مورد تقديس به ويژه پرندگان شکل مي‌گرفت و اگر کمي دقت کنيد خواهيد ديد که بسياري از اين اساطير تا به امروز نيز بر سر زبان‌ها جاري است.

يکي از اين داستان‌هاي کهن با نام «کتاب آفرينش» درباره غراب است. در بخشي از اين داستان که در مورد حضرت نوح(ع) است چنين آمده که  چهل روز پس از قرار گرفتن کشتی بر رشته کوه آرارات، حضرت نوح(ع) يک غراب را بر فراز آسمان فرستاد، اما اين پرنده چندين بار تا نزديکي کشتي آمد ولي به کشتي برنگشت تا خبري براي نوح(ع) بياورد. وی سپس يک کبوتر را از کشتي به بيرون فرستاد و چون اين پرنده جايي را براي نشستن پيدا نکرد به کشتي برگشت. بر اساس اين داستان بود که در بسياري از پيکرسازي‌هاي مذهبي قرون وسطي از غراب به شکل بدي تصوير سازي مي‌کردند. همچنین در داستان‌سازي‌هاي قرون وسطي چنين آمده است: هنگامي که حضرت نوح(ع) غراب را از کشتي به بيرون رها کرد رنگ آن سفيد بود ولي چون اين پرنده به جاي اين که خبر از ته‌نشين شدن آب بياورد در ميان اجساد غرق شدگان مشغول خوردن شده بود، به جرم نافرماني رنگ آن سياه و صدايش به قارقار تبديل شد. (1) به‌جز از اين موارد در ميان افسانه‌هاي يوناني غراب را موجودي مسخ شده مي‌دانند. در اساطير آلماني و آنگولاساکسوني هم غراب مسئول بسياري از اتفاقات بود و در بسياري ديگر اين پرنده را مسئول جمع‌آوري اخبار يا خبرچين مي‌دانند. چون غراب‌ها در اطراف ميادين جنگ جمع مي‌شدند در داستان‌هاي انگليسي به اين پرنده لقب «مرده خوار» داده بودند. همچنين آنها عقيده داشتند که ميان کلاغ، غراب و مرگ رابطه نزديکي است و از ديگر عقايد و باورهاي آنها اين بود، زماني که آخرين غراب بميرد برج لندن فرو خواهد ريخت.

جغد نيز پرنده ديگري است که از بدنامي جان سالم به در نبرده است. تا به امروز نيز بسياري از مردم از جغد به عنوان سمبل نيستي و نابودي ياد مي‌کنند و اين باور از آنجا سرچشمه مي‌گيرد که اين پرنده شب فعال است و عادت به شب‌زنده‌داري دارد، در گورستان‌ها و خرابه‌ها به سر مي‌برد و صداي ترسناکي دارد. اما بر خلاف تصور و باورهاي غلط، جغد را بايد به دليل داشتن حالات اسرارآميز که با صبر و بردباري نيز آميخته شده است، نماد عقل و منطق دانست. تا جايي که در داستان‌هاي جن و پري به جغد شخصيت انساني داده‌اند و آن را پروفسور فهميده تصور مي‌کنند. در افسانه‌هاي يوناني صفت زيادي عقل را به اين پرنده نسبت مي‌دهند.

برخي از پرندگان به علت داشتن شکل ظاهري ويژه‌اي که دارند به شکل نمادهايي براي انسان تصور مي‌شوند. به‌طور مثال پرنده‌اي مانند کبوتر چون ظاهري آرام و لطيف و رنگ سفيد دارد براي انسان‌ها سمبل صلح است. در حالي که همين پرنده اگر در محيطي بسته قرار بگيرد ديگر ظاهري آرام نخواهد داشت و شرور و مزاحم خواهد بود.

با آوردن نام بلبل ناخودآگاه به ياد آواز زيباي اين پرنده خواهيد افتاد. در اشعار و سروده‌ها و افسانه‌هاي مختلف تمامي کشورها بلبل را نماد صداي خوش و آوازه‌خواني مي‌دانند.

در پيکر سازي‌هاي قرون وسطي پليکان را نشانه علاقه و دلسوزي و مهرباني بود و خروس را خبردهنده طلوع فجر و بيداري کشاورزان براي کار روزانه مي‌دانستند. همچنين در افسانه‌هاي يوناني اين پرنده نماد غلبه خورشيد بر تاريکي است.

قوي سفيد برکه‌ها نيز در افسانه‌هاي بي‌شماري مورد توجه قرار گرفته بود. باور اين نکته که قوي گنگ فقط چند لحظه قبل از مرگ خود زبان به آواز مي‌گشايد، باعث شده است که اصطلاح «آواز قو» بر سر زبان‌ها بيفتد. همچنين در اساطير کهن هر جا که از قو نام برده شده است، منظور مسخ شدن انسان يا حيوان ديگري به صورت قو مطرح مي‌شود. در يکي از افسانه‌هاي فنلاندي آمده است که يک قوي بسيار زيبا روي درياچه سياهي که جهنم را محاصره کرده است شنا مي‌کند و با نواي غم انگيزي آواز مي‌خواند.

دانستن اين نکته کفايت مي‌کند که چون در گذشته هيچ اطلاعاتي در مورد تاريخ زندگي پرندگان وجود نداشت بنابراين افراد با نگاه کردن به ظاهر آن مي‌توانستند از آنها متنفر يا به سوي آنها جذب شوند اما چون در حال حاضر در مورد رفتار پرندگان بررسي‌ها و پژوهش‌هاي بي شماري صورت گرفته است، براي نمونه مشخص شده است که تعدادي از پرندگان تمايل دارند که با آتش بازي کنند. پس در اين ميان سيمرغ سرآمد تمامي آنها است و امکان اين که تمامي داستان‌هايي که درباره سيمرغ ساخته شده است حقيقت داشته باشد زياد است. سيمرغ پرنده‌اي متعلق به اساطير ايراني است که آوازه و شهرت آن به تمامي دنيا از گذشته تا کنون رسيده است. در اوستا و شاهنامه بسيار به اين پرنده اشاره شده است.‏

هرودت و ساير مؤلفان قديمي نام پرنده‌اي را در آثار خود آورده‌اند که بسيار عجيب و غريب است و اين که اين پرنده پس از مرگ پدرش که هر 500 سال يک بار اتفاق مي‌افتد، از عربستان به سمت يکي از شهرهاي مصر پرواز مي‌کند و اين در حالي است که جسد پدر خود را نيز حمل مي‌کند و در معبد خورشيد به خاک مي‌سپارد.

در يکي ديگر از داستان‌هاي اساطيري چنين حکايت کرده‌اند که سيمرغ قبل از مرگ از بهشت به عربستان پرواز کرد. در آنجا يک نخل انتخاب کرد و در آن جا آشيانه‌اي از صمغ خوشبو و ادويه معطر ساخت سپس آشيانه را آتش زد و خود نيز در ميان آن نابود شد. از خاکستر سيمرغ اولي سيمرغ جديدي به وجود آمد و باقيمانده لاشه پدر خود را به يکي از شهرهاي مصر به نام «هليوپوليس» برد تا در معبد خورشيد به خاک بسپارد.

در يکي از داستان‌هاي هزار و يک شب که مربوط به مسافرت دوم سندباد است، از پرنده‌اي افسانه‌اي و بسيار عظيم الجثه به نام «رخ» ياد مي‌شود که براي اين که به بچه‌هاي خود غذا بدهد فيلي را شکار و آن را تکه تکه مي‌کند تا به جوجه‌هاي خود بخوراند.

همچنين سياح بزرگ، مارکوپولو در سفرنامه خود اشاره مي‌کند به جزيره‌اي به نام «ماگاستر» و اين که در آنجا پرنده‌اي بسيار بزرگ را ديده که اندازه بال‌هاي آن به سي قدم مي‌رسيده است. بدون شک اين داستان‌ها را سياحان با ديدن پرندگان بسيار بزرگي که در ماداگاسکار به سر مي‌بردند و تا حدي به يک شتر مرغ شبيه بودند، ساخته‌اند و بازرگانان اغراق‌گوي عرب هر چقدر توانسته‌اند بر جزئيات آن افزوده‌اند و آن را به شکل افسانه‌اي در آورده‌اند و حتي گاهي به آن ويژگي‌هاي عجيب و غريبي نيز اضافه کرده‌اند.

شايد عجيب‌ترين جانوري که تصوير آن در معابد وجود داشت موجودي به نام «هارپي» بود که داراي بدني همانند زنان و داراي چنگال عقرب و بال بود. حتي در مورد شتر مرغ که به خاطر داشتن جثه‌اي بزرگ و ظاهر عجيب و غريبش داستان‌هاي اغراق‌آميزي بر سر زبان‌ها جاري بود. براي مثال به اين حيوان قدرت هضم شگفت‌انگيزي را نسبت داده‌اند به طوري که با اين اظهارات باعث شدند که در باغ وحشي براي آزمايش اين حيوان تعداد زيادي ميخ را به خورد آنها داده‌اند و باعث مرگ آنها شدند. گاهي نيز مردم گمان مي‌کردند که حيوانات بومي فاقد پا هستند چرا که پوست پرندگاني که با خود به کشورهاي ديگر مي‌آوردند و از آنها براي پوشش استفاده مي‌کردند بدون پا بودند.

در تاريخ اساطير کشور ما نيز پرندگان بسيار نقش بازي مي‌کنند. بسياري از شاعران ايراني اشعار خود را با پرندگان زينت داده اند.

اين که پرندگان نشانه خوبي يا بدي هستند، زاييدة ذهن و افکار ما آدميان است. همچنان که شايد پرنده‌اي از نظر ما شوم يا شر به نظر برسد ولي در طبيعت بيش از يک پرنده دوست داشتني، اهميت داشته باشد.

1- این بخش از متن، به دلیل عدم وثوق در ارتباط با کتاب آفرینش، ویرایش گردید.  نعیم ندائی

روزنامه اطلاعات یکشنبه 10امرداد1389-20شعبان1431-یکم آگوست 2010-شماره24812

تعریفی بر اساطیر و نگاهی به اسطوره‌ی آفرینش در ایران باستان

مینو امیرقاسمی

اسطوره نه به معنای داستانی واقعی با ابعادی غیر واقعی و فوق بشری، ‌ونه به معنای کوششی ابتدایی برای تبیین جهان آفرینش؛ بلکه به معنای تجلّی‌گاهاندیشه‌ی بشر و نوع شناخت وی از جهان، در دوره‌ای خاص از تاریخ اندیشه‌ی او بهمثابه ارابه‌ی عظیم، ارجمند و گرانقدری است که نه تنها شیوه‌ی تفکّر و تعمّق زرّینبشر را نسبت به جهان به دنبال خود می‌کشد، ‌بلکه حامل شیوه‌ی زندگی مادّی و زمینیاو نیز می‌باشد.

در این نوشته، از زاویه‌هایی که ما به اساطیر خواهیم نگریست،جنبه‌های فلسفی و ادبی آن کم رنگ خواهد شد. برای ما جنبه‌هایی از اساطیر حائز اهمیتخواهد بود که محل انعکاس زندگی اجتماعی قوم در دوره‌ی خاص اساطیری‌اش می‌باشد.

چنین نگرشی به اسطوره، گرچه عظمت و زیبایی آن را درهم خواهد ریخت واُبهت و شکوهش را فرو خواهد شکست؛‌ ولی برای بررسی جامعه‌شناختی راهی جز این به نظرنمی‌رسد.

از آنجایی که در اغلب و یا تمامی جهان‌بینی‌ها و اندیشه‌های مذهبی، انسان غایت آفرینش منظور شده است، از این رو توضیح و تفسیر کلیه‌ی پدیده‌های خلقتدر جهت شکل دادن یا معنی کردن انسان صورت می‌گیرد. از سوی دیگر زندگی «انسان» اساساً به معنای حیات جمعی اوست. بدین ترتیب یکی از مسایلی که در بررسی اسطوره بایدبدان توجه کرد، یافتن هسته‌ی مرکزی اسطوره بر مبنای زندگی اجتماعی انسان واندیشه‌های اوست.

اینکه آیا انسان در دوره‌ی اساطیری خود سعی داشته است بر مبنایالگوهای اساطیری زندگی خود را بسازد یا برعکس صورت عالی الگوهای زندگی زمینی خود رارنگ و جلایی آسمانی و مینوی زده و به آن ابعاد فوق بشری داده است و سپس آن را جریانواقعی دوران ازلی جهان و آغاز آفرینش دانسته است؛ ‌و بعد از تمامی این مراحل دردایره‌ی این داستان‌ها نیم چرخی زده و آن الگوها را بالای سر خود گرفته است، ‌بحثیاست که از دو جانب یا از دو جهت می‌توان به آن نزدیک شد: ‌نخست آنکه آیا انسانروایت‌های اساطیری را الگوی رفتاری خود ساخته؟ اگر جواب مثبت به این سؤال بدهیم باید پاسخگوی این سؤال نیز باشیم که وی این اندیشه‌ها و این الگوها را از کجا آوردهاست؟
ظاهراً منطقی‌ترین جوابی که می‌توان برای این سؤال یافت آن است که بگوییم: اساطیر حاصل تجرید فعالیت ذهنی بشر است. به نظر می‌رسد چنین استدلالی صحیح نباشد،‌چه، ‌قدرت ذهنی و اصولاً تجربه‌ی تاریخی زندگی انسان دوره‌ی اساطیری ـ‌خواه اینانسان از نظر تاریخی بسیار کهن باشد، ‌خواه انسان معاصری باشد که هنوز در مرحله‌یاسطوره‌سازی است‌ـ به اندازه‌ای نیست که دست به خلق چنین اندیشه‌های شاعرانه و فوقبشری و مجرد بزند، زیرا حتا نزد انسان متمدن امروزه نیز عالی‌ترین صور خیال برگرفتهشده از تجربیات حسی هنرمند است. با گرفتن چنین پاسخی به طور ضمنی به این نتیجهمی‌توان رسید که اساطیری اولیه و از پیش ساخته و پرداخته‌ی خدایان وجود نداشته تابشر آن را الگوی زندگی مادی و اجتماعی خود بسازد.

بنابر این ناگزیریم در بررسیخود جانب دوم، ‌یعنی شیوه‌ی فرافکنی زندگی زمینی را به آسمان اصل فرض کنیم؛ و بدینترتیب در واقع اسطوره را دور بزنیم تا دو باره به هسته‌ی زمینی و الگوهای عینی وکیهانی آن برسیم. هر چند می‌پذیریم که همین اساطیر در دوره‌های بعدی زندگی بشرتبدیل به الگوهای مقدس و مینوی قابل تقلید و پیروی در زندگی این جهانی می‌شود. وباز معتقدیم که انسان، ‌همین الگوهای مینوی را در هر دوره از تاریخ زندگی‌اش،‌متناسب با شرایط زمانی خود،‌ آراسته و با آنها زیسته است.

تعریف اسطوره

«میرچاالیاده» در تلاش برای تعریف اسطوره چنین می‌گوید: «اسطورهواقعیت فرهنگی به غایت پیچیده‌ای است که از دیدگاه‌های مختلف و مکمل یکدیگر،‌ ممکناست مورد بررسی و تفسیر قرار گیرد. تعریفی که به نظر من از دیگر تعریف‌ها کمتر نقصدارد، زیرا گسترده‌تر از بقیه‌ی آنهاست، ‌این است: اسطوره نقل کننده‌ی سرگذشتی قدسیو مینوی است، راوی واقعه‌ای‌ست که در زمان اولین،‌ زمان شگرفت بدایت همه چیز رخداده است. به بیانی دیگر اسطوره حکایت می‌کند که چگونه از دولت سرو به برکت کارهاینمایان و برجسته‌ی موجودات فوق طبیعی، ‌واقعیت ـ‌کیهان‌ـ یا فقط جزیی از واقعیتـ‌جزیره‌ای، ‌نوع نباتی خاص، سلوکی و کرداری انسانی، نهادی‌ـ پا به عرصه‌ی وجودنهاده است. بنابر این اسطوره همیشه متضمن روایت یک «خلقت» است. یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده، موجود شده و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چیزی کهواقعاً روی داده و به تمامی پدیدار گشته سخن نمی‌گوید. آدم‌های اسطوره، ‌موجوداتفوق طبیعی‌اند و خاصه به خاطر کارهایی که در زمان پر ارج و اعتبار سرآغاز همه چیزانجام داده‌اند شناخته‌اند و شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایند وقداست (یا فقط فوق طبیعی بودن) اقدامات و اعمال‌شان را عیان می‌سازند. خلاصه آنکه،‌اساطیر ورود و دخول‌های گوناگون ناگهانی و گاه فاجعه‌آمیز مینوی (یا فوق طبیعی) رادر عالم وصف می‌کنند. این فوران طغیان عصر مینوی است که واقعاً عالم را می‌سازد. بنیان می‌نهد و آن را بدان گونه که امروزه هست در می‌آورد، ‌بالاتر از این، ‌بر اثرمداخلات موجودات فوق طبیعی که انسان آنچه امروزه هست، ‌شده است. یعنی موجودیمیرنده، ‌صاحب جنس و فرهنگ پذیر…»

تکرار می‌کنیم: گرچه می‌پذیریم که اسطورهداستان واقعیت‌های موجود کیهانی را به شکل و شیوه‌های فوق طبیعی بیان می‌کند، ولیسؤال این است که صورت اولیه‌ی این شکل و شیوه را از کجا می‌آورد؟ به نظر می‌رسدجواب این باشد که این لباس زمینی است که انسان به ابعاد مینوی در می‌آورد و بر تننیروهای مینوی می‌پوشاند.

انسان جهان را آن طور که خود می‌بیند و می‌شناسد،تعریف می‌کند و می‌پذیرد. جهان برای فرد آن واقعیت جغرافیایی، ‌تاریخی یا اجتماعیاست که خود تجربه می‌کند. درست همان گونه که برای یک کودک واقعیت جهان، آغوش مادریا خانه یا کوچه‌ای است که در آن زندگی می‌کند.

اسطوره گرچه به عنوان یک الگویپیشتاز برای افراد قوم، نشان دهنده‌ی رفتارهای صحیح و آسمانی است،‌ ولی به اعتقادما از جهتی دیگر خود نمونه‌ی عالی شده و صاف و صیقل یافته‌ی رفتارهای واقعی و زمینیهمان قوم است. یک چنین اعتقادی را شاید نتوان در هیأت کنونی تک‌تک اسطوره‌ها ثابتکرد چون برخی از آنها آن چنان در هاله‌ای از بیانات فوق طبیعی و اشکال فوق جهانیپیچیده شده‌اند که گاه دست یافتن به هسته‌ی مرکزی اندیشه غیر ممکن جلوه می‌کند؛ ویا گاه آنچنان رنگ و بوی دوره‌های تاریخی مختلف را به خود گرفته‌اند که از صورتاولیه تقریباً چیزی نمانده است، با تمام اینها، همین اشکال فوق بشری اساطیر، داستانفوق واقعیِ اتفاقات واقعی است. یعنی اسطوره در باره‌ی چیزی سخن می‌گوید که واقعاًوجود دارد و تلاش می‌کند تا رمز نهفته در خلقت این واقعیت را کشف کند. انساناسطوره‌ساز نمی‌تواند رمز و راز این واقعیت‌ها را در جایی ماورای آنچه که خود تجربهکرده است بیابد. به طور مثال اگر او حتا مبدأیی واحد برای آفرینش قایل می‌شودناگریز در وحدت آن مبدأ گوهر دو گانه به ودیعه می‌گذارد چرا که تجسم صورت مجرد وذهنی یک مبدأ که برایش میسر نیست. بدین ترتیب مثلاً هرمزد، تنها خالق هستی دراساطیر زردشتی، تنها در صورت گرفتار شدن در یک تضاد، ‌در مقابله با گوهری دیگرآفرینش خود را ممکن می‌سازد.

انسان اسطوره‌ساز جز این نمی‌تواند بیندیشد چرا کههمه چیز را در بیعت از سرچشمه‌های دو یا چندگانه منشعب می‌بیند: انسان زاده‌ی ترکیبپدری و مادری است و از اینجاست که اندیشه‌ی دو جنسه بودن هرمزد یا حتا مخلوق بودنخود هرمزد شکوفا می‌شود و …
اندیشه‌ی اسطوره‌ساز تخم بهترین رمز ممکن را در دلواقعیت پدیده‌های جهان هستی می‌کارد، سپس بر مبنای آن، بهترین الگوهای رفتاری،بهترین الگوهای فلسفی، بهترین الگوهای زندگی و حفظ و حراست آن را از درون این تخمبیرون می‌کشد، آن را رشد می‌دهد، صاحب ساقه و برگ و گل و میوه می‌کند.

«الیاده» می‌گوید: «اسطوره همچون سرگذشتی و داستان مینوی و بنابر این «حدیثی واقعی» قلمدادمی‌شود زیرا همیشه به واقعیت‌ها رجوع و حواله می‌دهد. اسطوره‌ی آفرینش کیهان، «واقعی» است چون که وجود عالم،‌ خود واقعیت آن را اثبات می‌کند، همچنین اسطوره اصلو منشاء مرگ نیز «واقعی» است زیرا میرایی و مرگ انسان ثابت کننده‌ی آن است و برهمین قیاس…»

هر تلاشی که اسطوره می‌کند تا به واقعیت یا به رمز خلقت دست یابدتلاشی است ارزشمند و وسیله‌ی حرکت بشر به طرف جلو؛ ولی آنچه که از حاصل این تلاشامروزه در دست ماست، صورتی است که عالم تخیلی قوی آن را از بدنه‌ی ملموس و زمینیخود جدا می‌کند و چنین نیز باید باشد.

تخیلی که در اسطوره تجلی می‌کند، شبیههمان تخیلی است که در هنر جلوه‌گر می‌شود. اگر تخیل در هنر عامل مؤثر فردیِ هنرمنداست، ‌تخیل در اسطوره عاملی است گروهی و قومی که سینه به سینه در آن وارد می‌شود وآن را می‌آراید.

بنابر این منطقی خواهد بود اگر بگوییم اسطوره تجلی هنری بخشی ازاندیشه‌های دینی بشر در دوره‌های ابتدایی است. و منظور از این بیان آن است که ثابتکنیم اسطوره نه افسانه، نه داستان و نه خیال صرف، بلکه تلاشی جدی برای دست یافتن بههدف، مقصود و فلسفه‌ی آفرینش جهان است و در مرحله‌ی بعد، یعنی بعد از رسیدن بههدف‌های بالا، هدف یافتن روش و فلسفه‌ی زندگی زمینی است. اگر آفرینش هدفمند نباشد،زندگی نیز بی‌هدف و پوچ خواهد بود و این امر با طبیعت بشر سازگار نیست.

و اماعامل تخیل در اسطوره، ‌نه تنها آن را غیر واقعی و بی‌ارزش نمی‌کند؛ بلکه دقیقاًارزشی فرا‌زمینی و هنری بدان می‌بخشد. ارزشی که می‌تواند آن را تبدیل به الگوهاییارزشمند و قابل تقلید یا پیروی کند و ارزش فراتر این الگو آن است که متناسب بازندگی زمینی و واقعی او ساخته می‌شود.

همین عامل، اساطیر را دارای ارزشی دیگرگونه می‌کند بدین شکل که عالم تخیل که اساساً عاملی فردی است، آنچنان زیبا برشانه‌های باشکوه خدایان قوم که حاصل اندیشه‌های جمعی هستند می‌نشیند که هیچ هنرمندیرا به تنهایی یارای آفریدن آن نخواهد بود.

اسطوره و افسانه

اغلب می‌بینیم که بین اسطوره و افسانه (افسانه در معنیداستان بی‌پایه و اساس) تمییز قایل نمی‌شوند و آنها را هم ردیف یکدیگر می‌آورند. یکچنین آمیختنی اساساً ناشی از دور شدن از ارزش و قدر و قیمت اسطوره و بی‌توجهی بهتأثیرات مستمر اسطوره در زندگی بشر است. و البته این به معنای رد ارزش‌های ویژه‌یافسانه نیست، ‌بلکه منظور اشاره به تفاوت بنیادین این دو شاخه‌ی فعالیت ذهنی بشراست.
شخصیت‌های اسطوره عموماً شخصیت‌هایی کاملاً آسمانی، ‌مینوی و اولیه هستند. منظور از اولیه این است که بن و سرآغاز هر پدیده‌ای در جهان، و صورت نخستین و ازلیهر پدیده‌ی واقعی در کیهان‌اند. بنابر این اساطیر و شخصیت‌های والایش از یک تقدسآسمانی،‌ برتر و غیر مادی برخوردار هستند که نمی‌توان با اندیشه یا گفتار یا کرداربد و پلید بدان‌ها نزدیک شد. حتا اگر به قصه‌های متداول در میان اقوام (در خودایران) دقت کنیم می‌بینیم که اسطوره‌ها جزء قصه‌هایی نیستند که شب هنگام یا هر جا وتوسط هر کسی به عنوان سرگرمی نقل شوند.
تقدس مذهبی اساطیر آنها را عموماً دور ازدسترس مردم عادی قرار می‌دهد حال آن که حضور کاملاً ملموس و دائمی افسانه‌ها را باشخصیت‌های قوی (چه خیر و چه شر) انسانی یا حیوانی نقل محافل و مجالس قصه گویا نمی‌بینیم.

گر چه در بسیاری از افسانه‌ها، شخصیت‌ها دست به کارهای غیر عادیمی‌زنند، قهرمانی‌ها می‌کنند، گاه از قوای فوق بشری برخوردارند، ولی دارای تقدس یااعتبار صورت اولیه نیستند.

افسانه‌ها اغلب بیان آروزها و آمال انسانی است کهتوسط انسان‌هایی ویژه مطرح می‌شود. حرکات و سکنات و اندیشه‌های شخصیت‌های اساطیریاغلب الگوی مذهبی و معتبر زندگی انسان‌هاست هر چند که غالب آن خدایان و ایزدان والهه‌ها و شخصیت‌های اساطیری و مینوی حیات و حرکاتی زمینی و مادی و انسانی دارند کهبالطبع بشر از زندگی خود گرفته و صورت عالی به آنها داده است.

فایده‌ی شناخت اساطیر

شاید امروزه ما به غلط با داستان‌های اساطیری به عنوانداستان‌های ابتدایی، دور از واقعیت، حتا به لحاظ مذهبی، دور از واقعیت آسمانیبرخورد می‌کنیم. آنها را به عنوان کلمات قدیمی، مفاهیم ذهنی ابتدایی و یا حتا بسیارساده‌انگارانه، داستان‌هایی مضحک بپنداریم، ولی ما هر چه کنیم نمی‌توانیم از اینواقعیت بگریزیم که اسطوره همچنان در دل تاریخ بشر می‌تپد و تداوم و پیوستگی جریانپنهان آن را در رگ‌های تاریخ و اندیشه نمی‌توان انکار کرد.

با توجه به چنینتداوم آرام ولی عمیق چگونه می‌توان از شناخت اساطیر، شکافتن لایه‌های درونی آن ودست یافتن به هسته‌ی اولیه‌ی چنین تفکری سر باز زد.

اسطوره زمان خود را به عنوانیک دوره‌ی نسبتاً مشخص و محدود در زندگی جوامع و اقوام مختلف بشری ـ‌در دوره‌هایتاریخی از گذشته تا حال‌ـ پشت سر می‌گذارد ولی این به معنای پایان دوره و پایان یکمرحله نیست؛ ‌بلکه پیوستگی آن با تاریخ و جریان آرام ولی مداومش در بستر زندگی واندیشه‌ی بشر امری است انکار ناپذیر. از دیدگاهی که ما تلاش می‌کنیم به اساطیر وهسته‌ی مرکزی هر اسطوره نزدیک شویم ناگزیریم که جلوه‌های شاعرانه‌ی فوق طبیعی وتخیلی آن را نادیده بگیریم و به گونه‌ای خشن و بسیار زمینی آن را بشکافیم تابتوانیم به شناخت چگونگی زندگی، جامعه و اندیشه‌ی صاحبان آن اساطیر نزدیک شویم. چنین تلاشی برای شناخت صاحبان اساطیر، تنها در همان محدوده‌ی زمانی کهن باقینمی‌ماند و تنها به عنوان یکی بررسی در تاریخ گذشته نیست بلکه ما می‌خواهیم ـ‌‌هرچند نه به طور صریح و آشکار‌ـ ریشه‌ی اندیشه‌ها و تفکرات و تبیینات کنونی همانجوامع را که بی‌شک متأثر از دوران اساطیری‌شان هستند، بشناسیم و یا حداقل به شناختآن نزدیک شویم.

شناخت اساطیر به لحاظ دست‌یابی به اصل و ریشه مهارها و عواملمحدود کننده‌ی ذهن و رفتارهای اجتماعی و یا بالعکس عوامل مشوق و پیش برنده‌ی قوم درزمان کنونی می‌تواند بسیار نتیجه بخش باشد.

اگر ما بتوانیم ریشه‌ی بسیاری ازتفکرات، تخیلات و یا اعتقادات خود را بشناسیم، ‌به نوعی آزادی دست خواهیم یافت.

شناخت چرایی و چگونگی بسیاری از حرکت‌های تاریخی، سیاسی،‌ مذهبی، فرهنگی وغیره‌ی ملل نیز در گرو شناخت اساطیر و اندیشه‌های بنیادین‌شان است. چگونگی تبیینآفرینش جهان اغلب به چگونگی تبیین زندگی زمینی و تعیین شیوه‌های آن منجر می‌شود واخلاقیات و روحیات قومی غالباً از سرچشمه‌ی فلسفه‌های آغازین آب می‌خورد.

اسطوره الگوی آسمانی شده‌ی جوامع بشری

انسان پیوسته با واقعیاتی در جهان ودنیای اطراف خود رو‌به‌رو می‌شود. وی جهان را همان می‌داند که خود در آن به سرمی‌برد. انسان مطابق شرایط اقتصادی و اجتماعی خود اصل و منشاء هر چیز از زمین وآسمان و گیاه و حیوان و انسان را تعیین می‌کند. به اصل و سرچشمه‌ی هر چیز کامل‌ترینشکل همان صورتی را می‌دهد که چشمانش در اطراف خود می‌بیند، گوشش می‌شنود و حواسشدرک می‌کند. آنچه که در زندگیش مثبت و نیک است آن را به نیروهای مثبت آسمانی و آنچهرا که ناشناخته و در نتیجه مضرّ است، به نیروهای منفی منتسب می‌کند. مثلاً تاریکیبه جهت معضلاتی که در زندگیش ایجاد می‌کند تبدیل به هستی اهریمن می‌شود و آتش بهجهت کارگشایی عظیمش در حیات بشر از خود خدایان سرچشمه می‌گیرد. خلاصه اگر انسان،انسان کشاورز است، گاو و گندم را می‌ستاید، ‌اگر شکارچی است تیر و کمان را و اگرکنار آبی زندگی می‌کند خدایان و الهه‌ها و داستان‌هایش با آب مربوط می‌شود و نظایرچنین تأثراتی را در اساطیر فراوان می‌توان یافت.

«الیاده» می‌نویسد: «همان گونهکه انسان جدید خود را ساخته و پرداخته‌ی تاریخ می‌داند، ‌انسان جوامع کهن، ‌خویشتنرا فراورده‌ی تعدادی وقایع اساطیری می‌شمرد.»

به واقع تاریخ، انسان را در طولزمان می‌سازد و شگفت آنکه تاریخ را خود انسان برای خود رقم می‌زند؛ همان گونه کهانسان اساطیری را اسطوره می‌سازد و او خود راقم هستی خویش در قالب اسطوره است. البته این بیان بدان معنا نیست که بگوییم تاریخ همان اسطوره است ولی به جرأتمی‌گوییم اسطوره بخشی جدی از تاریخ اندیشه‌ی بشر است و همان گونه که وقایع تاریخاثرات خود را در طول زمان حفظ می‌کنند، ‌تفکرات اساطیری نیز خطی از اثرات خود برسرزمین هستی بشری می‌کشد. با این تفاوت آشکار که انسان، «واقعیت مینوی اساطیری» رااصلی اولیه، ثابت و قابل تکرار می‌داند حال آنکه وقایع تاریخی نه اولیه‌اند، نهدائمی و نه قابل برگشت.

اسطوره از آنجایی که مینوی، ‌ثابت و قابل تکرار است،زندگی بشر معتقد به خود را به گونه‌ای محدود و مهار می‌کند: ‌اگر خدایان چنینمی‌کرده‌اند، ‌نیاکان ما نیز چنین کرده‌اند، ما نیز باید چنین کنیم.

انسان تاریخرا سرمشق قرار می‌دهد تا اشتباهات را تکرار نکند ولی اسطوره را پیش روی فرد می‌گیردتا درست همان گونه که آن بوده است عمل کند.

جان هینلز (Hinnells) در بیان طبیعتاسطوره می‌گوید: ‌«اسطوره‌ها تنها بیان تفکرات آدمی در باره‌ی مفهوم اساسی زندگینیستند؛ بلکه دستور‌العمل‌هایی هستند که انسان بر طبق آنها زندگی می‌کند ومی‌توانند توجیهی منطقی برای جمعه باشند. طرحی که جامعه بر طبق آن قرار دارد،اعتبار نهایی خود را از طریق تصورات اساطیری به دست می‌آورد؛ چه این تصورات درباره‌ی حق خدا‌داده‌ی شاهان در انگلستان دوران استوارت باشد یا الگوی سه بخشی جامعهدر نظر هند و ایرانیان. خدایان، ‌بر طبق این نظر اخیر جامعه را با ساختی سه لایه‌ای آفریده‌اند: دسته‌ای از مردمان روحانی، ‌عده‌ای جنگجو و گروهی کشاورز خلق شده‌اند. بنابر این، همه‌ی مردمان مرتبه‌ی خود را در زندگی مدیون اراده‌ی خدایان می‌دانستند. اسطوره‌ها همچنین می‌توانند نقش اندرزها را در یک مجموعه‌ی اخلاقی والا داشته باشندو سرمشق‌هایی در اختیار بشر بگذارند که وی با آنها زندگانی خویش را بسازد.» چونعبارات زیر که در کارساز بودن زمان نوشته‌اند:

«… زمان درنگ خدای نخستین آفریدهبود که او [هرمزد] فراز آفرید… چنین گوید در دین که زمان نیرومندتر از هر دو آفرینشاست: ‌آفرینش هرمزد و آنِ اهریمن. زمان یابنده‌ی کارهاست، ‌زمان از نیک یابندگان یابنده‌تر است، زمان از جستجو کنندگان جستجوکننده‌تر است، ‌زیرا داوری به زمان توان کردن. به زمان است که خانمان برافکنده شود. اگر تقدیر باشد در زمان، ‌آراسته فروشکسته شود. کس از مردمان میرنده از او رهایی نیابد، ‌نه اگر به بالا پرواز کند، ‌نه اگر به نگونی چاهی کند و در نشیند و نه اگر زیر چشمه‌ی آبهای سرد فروگردد.»

تحلیلی بر فلسفه‌ی آفرینش در ایران باستان و ارتباط آن با جامعه‌ی آندوران

اسطوره در جستجوی چگونگی تفکیک اجزای خلقت از کل واحدی است که این کل واحدسرچشمه‌ی اصلی همه چیز است. در اساطیر اقوام هند و اروپایی این کل واحد «زمان» است. هرمزد که خالق بعدی جهان مادی و مینوی به شمار می‌رود، ‌از آغاز خدا نبوده بلکه خودفرزند سپید و روشنِ «زمان» (زروان) است همان گونه که اهریمن فرزند زشت و تاریک اوست:

«هرمزد پیش از آفرینش خدای نبود، ‌پس از آفرینش، ‌خدای وسود خواستار وفرزانه و پد بدی و… شد.»

آیا قائل شدن منشاء واحد برای هرمزد و اهریمن که در اصلهر یک حامل مخالف‌ترین اجزاء نسبت به دیگری در خود است، ‌علاوه بر رعایت اصل وجودیک کل واحد برای خلقت جهان نمی‌تواند ناشی از تأثر قوم از یکی بودن منشاء اقوامساکن و اقوام شکارچی بیابانگرد باشد؟

اقوامی که همه از یک سر منشاء شروع که حرکت ومهاجرت به طرف سرزمین‌های گرم می‌کند، ‌برخی به سرعت به سکونت و کشاورزی و دامپروریروی می‌آوردند و برخی دیگر هنوز به تأمین معاش خود از طریق شکار و تهاجمات و جنگ‌ها پایبند هستند. ویژگی‌های زندگی این دو دسته به نحوی در اندیشه‌های اساطیری‌شان منعکس می‌شود.

اندیشه‌ی انتساب هستی به یک کل واحد ـ‌زمان‌ـ در اندیشه‌ی ایناقوام احتمالاً می‌تواند یا از تجربه‌ی قدرت واحد مرکزی و شناخت آن و گرایش به آنسرچشمه بگیرد یا منشاء واحد اقوام متخاصم تصویر آغازین آنان را از چگونگی تکوینهستی شکل می‌بخشد.

اهریمن به علت بی‌خردی از وجود هرمزد و سرزمین او آگاه نیستولی در یک حرکت ناآگاهانه، ‌به مرز روشنایی نزدیک می‌شود و آن را می‌بیند و برایمرگ و نابودی به آن حمله می‌برد.

دین زردشت، ‌یعنی دینی که از میان قوم ساکن سربرآورده است،‌ مردم را تشویق و ترغیب به سکونت و کشاورزی و دامپروری می‌کند. پسباید سرزمین آسمانی خدای این قوم نیز مانند سرزمین خودشان ساکن و بی‌حرکت باشد، وقلمرو اهریمن مانند سرزمین قوم پلید و مهاجم، عرصه‌ی حرکت‌های نامنظم و تاخت وتازهای بدون اندیشه.

هرمزد و اهریمن، نمایندگان تضاد بنیادین

کل واحدِ ناظر بر هستی، «زروان» یاخدای زمان، در آگاهی بشر اسطوره‌ساز با دلایل منطقی و قابل پذیرش، ‌اجزایی را ازخود صادر می‌کند، ‌درست همان گونه که نور از خورشید ساطع می‌شود. بعد از این کلواحد (زمان)، ‌پدیده‌ی واحد دیگری رخ می‌نماید که بنیان هستی جهان را تشکیل می‌دهدو برای همیشه به عنوان یکی از عناصر اصلی اندیشه، در زندگی قوم نقش بازی می‌کند.

این پدیده‌ی تضاد است که در کلی‌ترین صورت خود به شکل تقابل جاودانه‌یخیر و شر یا هرمزد و اهریمن، فلسفه‌ی زندگی این مردم را شکل می‌دهد.

این دونیروی عظیم با ویژگی‌های ظاهری و باطنی نشانگر چگونگی تضاد در اندیشه‌ی آریاییهستند: هرمزد،‌ سفید و خوشبو و روشن مثل آفتاب شرق، سراسر نور مطلق است، ساکن وبی‌حرکت مثل قوم اسکان یافته‌ی خویش و صلح طلب و آرام و یکجا‌نشین است و اندیشه راپیشه‌ی خود کرده. اهریمن سیاه و تاریک و بد بو، ‌مهاجم و جنگ طلب و موجودی در حرکتدائم مثل اقوام مهاجر و شکارچی و ضد سکونت است.

در عمق فلسفه‌ی این تضاد شگرفشاید بتوان ریشه‌ی اصول متضاد اندیشه و عمل را یافت. هرمزد با آرامش ابدی خویش تنهابه نیروی خرد می‌اندیشد، با نیروی اندیشه خلق می‌کند، با نیروی اندیشه می‌جنگد، بانیروی اندیشه احساس می‌کند.

اهریمن از آغاز بدون اندیشه، ‌تنها بر محور اصل حرکتنامنظم و غیر هدفمند خویش می‌چرخد.

شاید بسیار بعید نباشد اگر نهایتاً یکی شدناین دو نیرو (اندیشه و عمل) را در جوهره‌ی وجود مخلوق برتر هرمزد (انسان) پیداکرد.
انسانِ نیمه هرمزدی و نیمه اهریمنی آمیزه‌ای‌ست از اندیشه و عمل. گاهاندیشه می‌چربد و گاه عملِ بدون اندیشه و تعیین کننده‌ی سرنوشت نهایی انسان تسلطنهایی یکی از این دو خواهد بود.

اهریمن و هرمزد، هر دو در وجود این مخلوق هرمزدیرخنه می‌کنند، ‌یکی برای زندگی یکی برای مرگ، یکی برای نیکی یکی برای شر و نهایتاًحضور این دو نیروی متضاد در وجود انسان است که او را به تحرک وا می‌دارد و در درونجبرِ مطلق حاکم بر هستی، او را حاکم مختار سرزمین وجود خویش می‌سازد. اگر سرنوشتکلی بشر در آغاز به وسیله‌ی قادر مطلق رقم زده شده است و هیچ گونه تغییری نخواهدپذیرفت؛‌ ولی حضور این دو نیروی عظیم مخالف در وجود وی عواملی هستند که او را ازانفعال و تسلیم شدن به جبر مطلق باز می‌دارد و تحرک و قدرت تصمیم‌گیری به اومی‌بخشند تا زندگی برایش معنا پیدا کند.

بدون وجود این پدیده‌ی هستی‌آفرین هیچدلیلی برای خلق جهان نمی‌توان تصور کرد. هیچ چیز در درون خود هرمزد که در قلمروی ازنور مطلق و سکون کامل به سر می‌برد و با بهتر است بگوییم هم جنس قلمرو ساکن ونورانی خود و آمیخته با آن است، ‌وجود ندارد که او را به حرکت در آورد و عامل محرکیبرای او باشد تا او دست به آفرینش بزند. پس نطفه‌ی هستی یعنی تضاد پا به میدانمی‌گذارد، ‌اهریمن در مقابل هرمزد قرار می‌گیرد. و آفرینش صورت می‌گیرد.

ریشه‌ی زمینی دست یافتن به چنین اصل تعیین کننده‌ای را علاوه بر زمینه‌های فلسفی شایدبتوان در واقعیت زندگی قوم که اغلب مورد حمله و تهاجم نیروهای متخاصم شکارچی یابیابانگرد هستند یافت. در متن این تضاد است که قوم رشد می‌کند، ‌می‌سازد،‌ ایجادمی‌کند، ‌و برای این حرکتش معنا و مفهوم می‌یابد. خدایشان نیز در متن تضادی بین خیرو شر است که هستی را شکل می‌دهد، ‌ابزار می‌سازد و حرکت را در ابزارش جاری می‌کند.

آفرینش برای جنگ

«به بهدین آن گونه پیداست (که) هرمزد فراز پایه، با همهـ‌آگاهی و بهی، زمانی بیکرانه در روشنی می‌بود. آن روشنی، ‌گاه و جای هرمزد است که (آن را) روشنی بیکران خوانند… اهریمن در تاریکی، ‌به پ‌ ـ دانشی و زدارگامگی، ‌ژرفپایه بود.»

اهریمن بر خلاف هرمزد متحرک است ولی تحرک او توأم با آگاهی نیست بلکهحرکتی نامنظم دارد. بعد از این تازش که به منظور ویرانگری و مرگ صورت می‌گیرد،هرمزد در مقام دفاع و بعد از تعیین زمانی برای آغاز جنگ،‌ دست به آفرینش مینوی وسپس مادی می‌زند.
در کل فلسفه‌ی آفرینش زردشتی آنچه که از نخستین قدم برایخواننده چهره مشخص خود را می‌نماید صحنه‌ی نبردی است که هر حرکتی در تک‌تک اجزایآن، ‌با آغاز جنگ، هدف آن و پایانش ارتباط منطقی دارد. چنین فلسفه‌ای بی‌درنگصاحبان آن فلسفه را سوار بر اسب‌های جنگی، با ابزار جنگی و روحیه‌ای جنگی جلو چشممی‌آورد. با نگرشی از آغاز بر چونی و چرایی این آفرینش، بوی جنگ را در زندگی اینقوم به راحتی می‌توان حس کرد.

اهریمن گناگ (ganag گناگ به معنی مهاجم یکی ازصفات اهریمن است) بر قلمرو هرمزد می‌تازد، هرمزد برای دفاع از سرزمین خویش ـ‌که درواقع نمونه‌ی آسمانی سرزمین اقوام بومی و ساکن است که مورد تهاجم اقوام بیابانگرد ومهاجم قرار می‌گیرد‌ـ دست به کار می‌شود. وی با اندیشه و خردی که ذاتی اوست نیرویدشمن را بررسی می‌کند و آنگاه دست به ساختن ابزار دفاعی می‌زند، زمان معین و محدودیبرای جنگ تعیین می‌کند. در درون زمان کرانه‌مند دست به دامان چاره می‌زند. باهوشیاری و خرد خویش در می‌یابد که دشمن را باید زمانی سردواند پس برایش سرودمی‌خواند ـ‌همانطور که دشمن برای دشمن رجز می‌خواند‌ـ روحیه‌اش را تضعیف می‌کند،‌به او می‌گوید که پایان کار به نفع تو نخواهد بود، ‌حتا بزرگوارانه به او پیشنهادصلح می‌دهد ولی دشمن کج‌اندیش این پیشنهاد را ناشی از ضعف می‌پندارد و جری‌تر می‌شود.

رجز خوانی یا خواندن سرود اَهونَوَر (ahunavar) کار خودش را می‌کند. جادوی کلام به کمک هرمزد می‌آید و اهریمن را مدت‌ها گیج و بی‌هوش می‌کند و این فرصتخوبی است تا هرمزد ابزار جنگ بسازد و لشکر بیاراید. او این کار را نخست به شکلمینوی انجام می‌دهد. آنها را ساکت و خاموش می‌آفریند و می‌آراید.

وی پس ازآفرینش زمان درنگ خدای (زمانی که پادشاهی دراز دارد) «از خودی خویش، از روشنی مادی،تن آفریدگان فراز آفرید، به تنِ آتشِ روشن، سپید، گرد و از دور پیدا، از ماده‌ی آنمینو که پتیاره را که در هر دو آفرینش است، ‌بِبَرَد…)

جنس آفریدگان هرمزد نیزاز جنس مینویی است که کشنده و نابود کننده‌ی پلیدی و پتیاره است. هرمزد پس از آنوای درنگ خدای را که ایزدی قدرتمند و در واقع بزرگ ارتشتاری است با جامه‌ی ارغوانیرنگ جنگی و سلاح زرین در دست، ‌می‌آفریند و اساساً آفرینش خود را، یا به واقعسربازان خود را به یاری وای درنگ خدای می‌آفریند.

ستارگان آسمان و ماه و خورشیدنیز سپاهیانی هستند گمارده شده در آسمان و فلسفه‌ی وجودی‌شان تنها دفاع در برابردشمنان پتیاره است:
«هرمزد در میان آسمان و زمین روشنان را فراز آفرید… او برایهمه‌ی آفرینش آغازین جهان جایگاه ساخت که چون اهریمن رسد به مقابله‌ی دشمن خویشکوشند و آفریدگان را از آن پتیارگان رهایی بخشد، همان سپاه و گند که در (میدان) کارزار بخش شوند… بر آن اختران چهار سپاهبد به چهار سوی گمارده شد.
سپاهیان برآن سپاهبدان گمارده شد. پس بیشمار ستاره‌ی نامبردار، برای همزوری و نیرودهندگی (به) آن اختران، به سوی‌سوی و جای‌جای گمارده شد. چنین گوید که تیشتر، سپاهبد شرق،‌سَدْویس سپاهبد نیمروز، وَنَند سپاهبد غرب، هفتورنگ سپاهبد شال، میخگاه که میخمیان آسمانش خواند، ‌سپاهبدان سپاهبد، پارَنْد و مَزَده داد و دیگر از این شمار،‌سرداران پاسدار نواحی‌اند… او ماه و خورشید را به سالاری آن اختران آمیخته و نیامیخته گمارد که ایشان را همه بند به خورشید و ماه است.»

خورشید و ماه همانندپادشاه و وزیری مقتدر، ‌با القای قدرت واحد مرکزی، مهار همه‌ی ستارگان و ارتشیانخود را به دست دارند. هر حرکتی تنها با حرکت دست این دو میسر است. یعنی همان الگوییکه در نظام پادشاهی به باوری ابدی تبدیل می‌شود. و سپاهبدان چهارگانه، ‌با سپاهبدان سپاهبدی که ناظر بر امورات جنگی است، به خوبی سیستم نظامی حاکم یا مطلوب را تجسم می‌بخشد.

«… نخست آسمان را آفرید… او آفریدگان را همه در درون آسمان بیافریددژگونه بارویی که آن را هر افزاری که برای نبرد بایسته است، ‌در میان نهاده شدهباشد یا به مانند خانه‌ای که هر چیز در (آن) بماند… مینوی آسمان (که) اندیشمند وسخنور و کنش‌مند و آگاه و افزونگر و برگزیننده است، ‌پذیرفت دوره‌ی دفاع بر ضد اهریمن را که باز تاختن (وی را به جهان تاریکی) نهلد، مینوی آسمان گونان گُردارتشتاری که زره پوشیده باشد تا بی‌بیم، ‌کارزار رهایی یابد آسمان را بدان گونه (برتن) دارد…»

چنین ترکیب و چنین ترتیبی جز در یک سپاه منسجم و منظم با تجربه‌ی جنگی خوب و طولانی ممکن نیست. الگوی زمینی سپاه ارتشتاران و سپاهبدان و غیره به خوبی به آسمان منتقل شده و فلسفه‌ی وجودی آسمان را معنی بخشیده است. از جانبی دیگرتقدس مینوی ترکیبی آسمانی، اطاعت خالصانه‌ی زمینی و پیروی از این ساختار مقدس را الزامی می‌کند.

تصویر نهایی که از وضعیت این ستارگان و سپاهبدان‌شان دادهمی‌شود، ‌درست شبیه ساعات انتظار و وضعیت بی‌حرکت سپاهی آراسته در یک سوی میدان رزماست و تا حرکت و تازش دشمن دست به حمله نمی‌زند و آرام به جا می‌ماند.

«ماه وخورشید و آن ستارگان، تا آمدن اهریمن ایستادند و نرفتند. زمان به پاکی می‌گذشت وهمواره نیمروز بود. پس از آمدن اهریمن، ‌به حرکت ایستادند و اگر آن بزرگتر مرد ازآن بزرگتر کمان بیفکند. ماه را حرکت همسان سه پره تیری میانه است اگر آن میانه مرداز آن میانه کمان بیفکند. ستارگان را حرکت چون سه پره تیر کوچک است اگر آن کوچک مرداز آن کوچک کمان بیفکند…»

به نظر می‌رسد صاحبان چنین اندیشه‌ی اساطیری، قومیمی‌باشند ساکن که در آرامش و نور مطلق زندگی می‌کنند (همان گونه که خدایشان زندگیمی‌کند)، ‌ولی دشمنِ بی‌دانش ضمن حرکتِ بی‌هدف و اهریمنانه و نامنظم خود که اقوامکوچ‌نشین یا بیابانگرد و مهاجم را به خاطر می‌آورد، ‌به این سرزمین ساکت و پُر ازآرامش می‌تازد. از آنجایی که سکون و آرامش تازه یافته، ودیعه‌ای‌ست که عیناً بایدمانند صورت آسمانی خود حفظ شود، ‌آغاز به حمله نمی‌کنند، صلح طلب هستند در عین حالبسیار آگاه (صاحب خردی همه آگاه)، آینده‌نگر، چاره‌ساز، قدرتمند، صاحب تجربه‌ی جنگ‌های منظم و دارای سپاهی قدرتمند و عظیم.

بنابر این طبیعی به نظر می‌رسد که اسطوره‌ی آفرینش چنین قومی ـ‌که رنگ و شکل خود را مستقیماً از وضعیت زندگی زمینی آنها گرفته است فلسفه‌ی وجودی خویش را بر مبنای جنگ بنیان گذارد.

تشویق قوم وقبیله به ساکن شدن (مثل هرمزد) ظاهراً تشویق آغاز دوره‌ی کشاورزی و دامداری توأم باآن است و حرکت و کوچیدن و دست درازی کردن به سرزمین این و آن و وارد قلمرو اقوامساکن شدن حرکتی اهریمنانه، ‌زشت و سیاه است.