به اينها ميگوييد شعر؟
محمدعلي سپانلو
بسياري از علاقهمندان و بهخصوص خوانندگان شعر (و البته برخي از اهل فن) قطعات يا كتابهاي چاپ شدهاي را به راقم اين سطور نشان ميدهند و از من ميپرسند به نظر شما اين شعر است؟
پاسخ قطعي به چنان سؤالي ظاهراً ساده نيست؛ چراكه ممكن است با دادن پاسخ منفي يا مثبت يعني با رد كردن يك نمونه به ذهن پرسشكننده چنين متبادر شود كه اساساً كوشش در زمينهي نوآوري و خطر كردن در عرصهي ذهن و زبان نيز كاري است لغو كه منجر به پديد آمدن نمونهي مردود ميشود.
چرا امر نوآوري در شعر معاصر در سالهاي ما، در چنين فضاي مشكوك و مهآلودي مورد قضاوت قرار ميگيرد؟ يكي از پاسخها اين است كه تنوع گونهگون آزمونها به شيوهاي تصاعدي بينش داوري كننده را مبهوت و سرگشته ميسازد. اما شايد پاسخ ديگري هم باشد كه حتي درصورت اثبات مدعا، فقط بخشي از مسأله را روشن كند. اين نكته را واقعهي كوچكي كه اخيراً اتفاق افتاد به ذهن من عارض كرده است؛ يك نويسندهي جوان كتابي مينويسد تئوريك و از آنجا كه ميدانسته ناشر دوست من است به او سفارش ميكند كه لطفاً كتاب را به فلاني نشان ندهيد و از او مشورت نخواهيد چون او مسلماً آن را رد ميكند.
پيش از اينكه وارد بحث شوم، يادآور ميشوم كه من مشاور هيچ ناشري نيستم و درضمن مخالف چاپ هيچ كتابي هم نيستم؛ حتي اگر درموارد استثنائي عليه خود من نوشته شده باشد.
بگذاريد كمي به عقب برگرديم. از حدود سه دههي پيش، در شهرهاي مختلف كشور ما كلاسهايي از طرف بخش خصوصي يا اشخاص در زمينهي داستاننويسي، شعر، نقد ادبي، فلسفه و زمينههاي بسيار ديگر تأسيس شد كه در آن به جوانان علاقهمند تئوري تدريس ميشد. اين كلاسها درمجموع براي فرهنگ معاصر ما نتايج مفيدي داشت. نويسندگان و شاعراني از همين كلاسها كار خود را شروع كردند كه امروزه آثارشان در عرصهي ادبيات ما مطرح است و اين موفقيت به نظر من بيش از آنكه مرهون تئوريهاي تدريس شده باشد، حاصل استعدادهاي شخصي برخي از جوانان آن روزگار است كه در تقابل با آراء و انديشههاي تازه، به نوعي شكوفايي دروني رسيدهاند، چراكه در همين كلاسها هم خيلي از شاگردان به جايي نرسيدند. پس كلاسها مفيد بود اما شرط لازم داشتن قريحهي هنري در شاگرد نوآموز بوده است. لازم به تأكيد نيست كه آدمي كه استعداد رشتهي خاصي را نداشته باشد همهي دانشهاي دنيا و بهترين آموزگاران هم نميتوانند براي او كاري بكنند.
حالا برگرديم به تأثيرات ماندگار تئوريها يا نظريههايي كه تدريس ميشود. امروزه وقتي به گذشتهها مينگريم متوجه ميشويم كه برخي از اين كلاسها گرچه استعداد نوآموزان حائز شرايط را تقويت كردهاند، اما به برخي بياستعدادها هم مكانيزمي ياد دادند كه به موجب آن شعر گفتن و داستان نوشتن كار سادهاي به نظر آمد. اين موضوع كه براساس تحليلها و نظرات منتقدان، متفكران، فلاسفه و زبانشناسان بزرگ به هم زدن دستور زبان، فروپاشي ساختار، انفجار كلمه و هنرهاي الكن مجاز باشد و بتواند بدون هر نوع بازدارندهاي در يك اثر ادبي آزمون شود، مسألهاي است قابل تعمق، اما در عمل به تنهايي منجر به پديد آوردن هيچ پديدهي ادبي، يك شعر يا داستان خوب نخواهد شد. يعني ارائهي اين فرضيات و نظريات ميتواند يك استعداد عالي را به مرحلهي شجاعانهاي از ابداع رهبري كند و استعدادهاي متوسط و پست را در يك زمان دچار اين وهم سازد كه با رعايت نكردن قوائد تثبيت شدهي ادبي، ميتوانند بهطور مكانيكي اثر باارزشي خلق كنند. براي روشنتر شدن مدّعا آزموني ميكنيم با شركت خود خواننده. در روزنامهي همشهري مورخ 5/5/83 كه جلوي ماست، در آغاز صفحهي 2 در دنبالهي مطلبي از صفحهي 1 جملهاي را ميبينيم كه ميخواهيم براساس تئوري اين كلاسها از آن شعر پست مدرن بسازيم:
اين درحالي است كه سرگئي لاروف وزير خارجه روسيه روز شنبه در گفت و گو با خبرنگاران با تاكيد بر اين كه روسيه از حق ايران در استفاده از فناوري هستهاي براي اهداف صلحآميز پشتيباني ميكند گفت: مسكو و تهران در حال آماده كردن برنامهاي براي گسترش درازمدت همكاريهاي اقتصادي، صنعتي، علمي و فني تا ده سال آيندهاند.
روز شنبه با تأكيد / رو سيه نباش رو سفيد/ ميشمارم اينها كه حتي صلح با آميزش ميهمكار... / از لار خبر مينگارم / تا نه دلاورانه كه لاور باشد/ اين ولي براي ده سال آينده نيست/ خارجه از پشتيباني ميشود را/ حتي تا مسكو تا سكّو/ مياتمم تا راهسته شود / به اهداف سر صلح را ميبرم / تا (با يك غلط) له شود / شايد كه مدت را به گسترش ميدرازي / تو كه وقت شنيدن حق هقهق ميكني / كاري بكن كه اُقّم مينشيند از صاد/ تا فن بياوري / تا من بياوري / تا گفتن بياوري / تا ماده را آماده كني / اين زير با وزير خارج
ميتوانيم اين قطعه را در كتابي بياوريم كه با الهام از يكي از عنوانهاي همين روزنامه «گردش در تقاطع» اسمش چنين خواهد بود در تقاطع ميگردشم جاسيما (جاسيما همان سيما جان محبوبهي بعدي شاعر است).
حاصل كار البته خيلي نمونهي درخشاني نيست ولي تيرگي بخش اعظمي از انتشارات كساني را دارد كه پنداشتهاند ــ و در كلاس به آنها آموختهاند ــ كه با اين شگردها ميتوان شاعر شد. چه عيب دارد كه جملات بزرگاني چون فوكو، بارت، لاكان و... را بيربط در توجيه اين آثار به كار ببريم، درحالي كه مسلماً در بسياري از نقلقولها هم ترجمه غلط است و هم غلط ميآموزند. همه ميپرسند اين همه شاعر از كجا آمدهاند؟ جواب اين است از همين سادهسازي، از همين شگردهاي مكانيكي. و به اين ترتيب بيهوده است در اين محصولات به دنبال انسان، جهان، تخيل، خلاقيت، بينش، پيغام، الهام و همهي چيزهايي كه در اين كلاسها دِمُده تلقي شدهاند بگرديم. اگر عرضهي درست و غلط اين تئوريها به جايي رسيده كه اقلاً در كشور فرانسه كه خاستگاه بسياري از پايهگذاران آن است، هنوز شاعران 70-60 سالهي آن بهتريناند، لابد بايد اميدوار باشيم كه از عرضهي غلط و غلوط آن در كشور ما بر اثر نوعي جمع جبري يعني منفي در منفي، محصولات مثبت توليد شود؟