محمدعلي سپانلو

 نشر افق‌ در سال‌ 82 چندين‌ مجموعه‌ داستان‌ و رمان‌ منتشر كرده‌ است‌. اين‌ جور تخصصي‌ كار كردن‌ البته‌ براي‌ خوانندگان‌ ايده‌آل‌ است‌. در ميان‌ اين‌ آثار دو مجموعه‌ داستان‌ است‌ كه‌ از برخي‌ جنبه‌هاي‌ فني‌ بحث‌انگيز مي‌نمايد.
 قدم‌بخير مادربزرگ‌ من‌ بود  نوشته‌ي‌  يوسف‌ عليخاني‌  و  دختران‌ دلريز  نوشته‌ي‌  داوود غفارزادگان‌ .
 گمان‌ مي‌كنيم‌ علاوه‌ بر جذابيت‌ بعضي‌ داستان‌هاي‌ اين‌ دو مجموعه‌، نكته‌ مشتركي‌ در هر دو است‌ كه‌ انگيزه‌ي‌ بحث‌ كوتاه‌ ما خواهد بود. داستان‌هاي‌ كتاب‌  قدم‌ بخير...  در روستايي‌ از بلوك‌ قزوين‌ اتفاق‌ مي‌افتد. نويسنده‌ عمداً فضاهاي‌ اوهام‌ و خرافات‌ روستايي‌ را موضوع‌ دوازده‌ داستانش‌ كرده‌ است‌. اصطلاحات‌ و لهجه‌ي‌ تاتي‌ كه‌ به‌ زبان‌ برخي‌ از كاراكترها جاري‌ مي‌شود و هم‌ در روايت‌ نويسنده‌ رسوخ‌ كرده‌، عينيت‌ و واقعيت‌ بيش‌تري‌ به‌ فضا مي‌دهد. به‌ نظر مي‌رسد كه‌  عليخاني‌  ادامه‌ دهنده‌ خوبي‌ براي‌ داستان‌هاي‌ فانتاستيك‌  غلامحسين‌ ساعدي‌  باشد. گفت‌وگوهاي‌ روستايي‌ نيز نويسنده‌ي‌ ديگري‌ را به‌ ياد مي‌آورد،  بهرام‌ حيدري‌  در مجموعه‌ داستان‌  لالي‌ . انگار نويسنده‌ هرچه‌ در ادامه‌ دادن‌ ساعدي‌ موفق‌ بوده‌ است‌، در تداوم‌ حيدري‌ چيزي‌ بر تجربيات‌ داستان‌نويسي‌ ما نيفزوده‌، زيرا در داستان‌هاي‌  لالي‌ زبان‌ و لهجه‌ي‌ كردي‌ اندك‌ اندك‌ با خواننده‌ رابطه‌ برقرار مي‌كند، در حالي‌ كه‌ كلمات‌ و لهجه‌ تاتي‌  قدم‌ بخير  با وجود زيرنويس‌هاي‌ فارسي‌ تهراني‌، همچنان‌ مخل‌ خواننده‌ خواهد بود. گرچه‌ از حق‌ نگذريم‌، ابهام‌ حل‌ نشدني‌ برخي‌ از جمله‌ها به‌ فضاي‌ رازآميز و جادوگرانه‌ قصه‌ مي‌افزايد.
 دختران‌ دلريز  نوشته‌ي‌  داوود غفارزادگان‌  از اين‌ بابت‌ در ارتباط‌ با كتاب‌  عليخاني‌  به‌ ياد مي‌آيد كه‌ اين‌ يكي‌ نيز عملاً به‌ فضاهاي‌ سوررئال‌ گرايش‌ دارد. ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چنين‌ گرايشي‌ كه‌ ظاهراً به‌ سبك‌ بسياري‌ از قصه‌نويسان‌ ما سرايت‌ كرده‌ تا چه‌ حد زير نفوذ نويسندگاني‌ چون‌  ماركز  و  بورخس‌  است‌. اين‌ نوع‌ فانتاسم‌ يا سوررئاليسم‌ چه‌قدر با آن‌ رئاليسم‌ جادويي‌ رابطه‌ داشته‌ باشد، هنوز ارزش‌گزاري‌ نشده‌ است‌. اما با مطالعه‌ي‌ قصه‌هاي‌  غفارزادگان‌ ، يك‌ نكته‌ به‌ ذهن‌ مي‌رسد. هرجا كه‌ بتوان‌ يك‌ قصه‌ سوررئاليستي‌ را نوعي‌ با واقعيت‌ تطبيق‌ داد، يعني‌ حساب‌ كرد كه‌ چه‌گونه‌ از واقعيت‌ منبعث‌ شده‌ است‌، قصه‌ خواندني‌تر است‌ و بيش‌تر به‌ دل‌ مي‌نشيند. نمونه‌ي‌ منفي‌ در داستان‌  درخت‌ جارو  راوي‌ راننده‌ كاميوني‌ است‌ كه‌ بازيچه‌ي‌ آدم‌هايي‌ مي‌شود كه‌ چهره‌ عوض‌ مي‌كنند، گرچه‌ داستان‌ كشش‌ آن‌ را دارد كه‌ تا پايان‌ برويم‌، ولي‌ در آخر كار جز اين‌ كه‌ راوي‌ را پريشان‌ حواس‌ بدانيم‌ چيز پوچ‌ ديگري‌ به‌ دست‌مان‌ نمي‌آيد.
 حال‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌ به‌ نخستين‌ قصه‌ مجموعه‌ به‌ نام‌  پدر گياه‌شناس‌ من‌ . راوي‌ پسر نوجواني‌ است‌ كه‌ همراه‌ پدرش‌ ضمن‌ تحقيقات‌ گياه‌شناسي‌ در يك‌ مرز بياباني‌ گرفتار پاسگاه‌ ژاندارمري‌ مي‌شود. درحالي‌ كه‌ پدر به‌ سرگروهبان‌ شكاك‌ و بدعنق‌ توضيح‌ مي‌دهد، پسر با سربازي‌ كه‌ اقامت‌ در اين‌ نقطه‌ دورافتاده‌ او را خيالباف‌ كرده‌ است‌ صحبت‌ مي‌كند. سرباز وقتي‌ از بالاي‌ تل‌ كوچكي‌ سنگ‌هاي‌ بيابان‌ را مي‌نگرد، آن‌ها را به‌ شكل‌ آدم‌هاي‌ عجيب‌ و غريب‌ مي‌بيند. در همين‌ نقل‌ ناقص‌ هم‌ كه‌ از قصه‌ كرديم‌ همه‌ فضاي‌ غيرطبيعي‌، درواقع‌ با واقعيت‌ وهم‌انگيز زندگي‌ در بيابان‌ دوردست‌ قابل‌ توجيه‌ است‌. مي‌شود قصه‌  پدرِ گياه‌شناس‌ من‌  را متأثر از سبك‌  فاكنر  دانست‌ و قصه‌  درخت‌ جارو  زير نفوذ شيوه‌ي‌ ماركز . سؤالي‌ كه‌ كي‌ ماند اين‌ است‌: آيا نويسندگان‌ ما در تقليد از  فاكنر  موفق‌اند و در پيروي‌ از  ماركز  ناكام‌؟؟؟