زندگی نامه فروغ فرخزاد
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
سهراب سپهری ؛ مرثیه ای در سوگ فروغ

فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد. کودکیش در نور و عروسک ِ نسیم و پرنده و روشنی و آب گذشت. به مدرسه رفت و درس خواند این ایام - ایام درس خواندن - چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک ِ نسیم و پرنده و روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار.
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید .
بعد از تمام کردن دوران دبیرستان ، به هنرستان نقاشی رفت و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد : « من وقتی 13یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم ولی هیچوقت چاپشان نکردم . »
در 16سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و راهی اهواز شد. در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شده بود و این چیزی بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد. سال بعد آن دو صاحب پسری به نام کامیار شدند. فروغ سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود جانب شعر را گرفت . وی در نیمه اول سال 1334از شوهرش جدا و از خانه اش دور شد و آرزوی در آغوش گرفتن کامیار بر دل مادر ماند.
پیوند سست دو نام از هم گسست:
دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را
او به خاطر دلبستگی به شعر از زندگی و فرزندش جدا شده بود و اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود.
در سال 1331 اولین مجموعه شعرش با نام « اسیر » منتشر شد. وی در سال 1335 به ایتالیا رفت و مدت شش ماهی در آنجا بود . در سال 1336 دومین مجموعه شعرش با نام «دیوار» را سرود و به همسر سابقش تقدیم کرد. دوسال بعد کتاب «عصیان» را منتشر کرد : یک تجربه از آخرین تجارب شاعری که سعی می کند ، فضای خاص شاعری خودش را بیابد.
نخستیــــن دفتــرهای شعــــــر فروغ
شعرهایی زنانه ، سرکش ورمانتیک
بـود . دیـواروعصـیــان در واقــــــــع
دســـــت و پـا زدنی مأیوســـــــانه در
میــــــان دو مرحلـــــه زندگــی است .
او در سال 1341 کتاب « تولدی دیگر» را انتشار داد . کتابی که با آن فروغ نشان می داد زبان خاص خودش را یافته است و سرودنش از نو متحول شده است .
فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به کارهای سینمایی جلب شد و برای مطالعات سینمایی به انگلستان مهاجرت کرد . سپس در شرکت « گلستان فیلم» - که متعلق به ابراهیم گلستان بود - به کار پرداخت. اولین کار فروغ فیلم « یک آتش» بود . وی همچنین در فیلمی به نام «خانه،سیاه است» مفتخر به دریافت جایزه بهترین فیلم مستند فستیوال اوبرهاوزن ایتالیا شد.
فروغ در آستانه فصلی سرد
فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله است . آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:
آن روزها رفتند
آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد. آه !
اکنون زنی تنهاست...
اکنون زنی تنهاست...
فروغ در سال 1343 به ایتالیاو آلمان و فرانسه سفر کرد .
او سر انجام در میهن در سن 33 سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد و دفتر شعرش بسته شد. در روز چهارشنبه 26 بهمن ، هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند ، برف شروع به باریدن کرد و آن شاعر جوان ، زیر بارش یکریز برف مدفون شد.
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من تو را در این آیه ، آه کشیدم ... آه ...
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
او پیش از این ،خود درباره مرگش سروده بود:
بعدها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید ؛
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند به جای
تار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آن جا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
شعر فروغ سرنوشت او بود ، هان گونه که مرگ ، سرنوشت هملت است. شعر دایره ای خالی است که شاعر با وجود خود آن را پر می کند و فروغ آن چنان فضای شعرش را از خویشتن خود آکنده است که شعرش با اسمش برای همیشه مترادف است و مثل اینکه دیگر شاعر نیست و فقط شعر وجود دارد . ولی او راه خود را سپرده و رفته است آن هم در سنی که می توانست همه چیز را در اوج جان دهد :
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این دیوانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او ر ا ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟
روحش شاد و یادش گرامی. برای آرامش فروغ فاتحه ای نثار روحش خواهیم کرد .
منابع :
لینک های مرتبط :










