زندگی نامه فروغ فرخزاد

بنام یزدان پاک
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

 

     سهراب  سپهری ؛ مرثیه ای در سوگ فروغ   

 

فروغ فرخزاد

 

فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد. کودکیش در نور و عروسک ِ نسیم و پرنده و روشنی و آب گذشت. به مدرسه رفت و درس خواند این ایام  - ایام درس خواندن -  چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک ِ نسیم و پرنده و روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار.

 

آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید .


بعد از تمام کردن دوران دبیرستان ، به هنرستان نقاشی رفت و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد : « من وقتی 13یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم ولی هیچوقت چاپشان نکردم . »
در 16سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و راهی اهواز شد. در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شده بود و این چیزی بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد. سال بعد آن دو صاحب پسری به نام کامیار  شدند. فروغ سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود جانب شعر را گرفت . وی در نیمه اول سال 1334از شوهرش جدا و از خانه اش دور شد و آرزوی در آغوش گرفتن کامیار بر دل مادر ماند.
پیوند سست دو نام از هم گسست:

 

دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را

 

او به خاطر دلبستگی به شعر از زندگی و فرزندش جدا شده بود و اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود.
در سال 1331 اولین مجموعه شعرش با نام « اسیر » منتشر شد. وی در سال 1335 به ایتالیا رفت و مدت شش ماهی در آنجا بود . در سال 1336 دومین مجموعه شعرش با نام «دیوار» را سرود و به همسر سابقش تقدیم کرد. دوسال بعد کتاب «عصیان» را منتشر کرد : یک تجربه از آخرین تجارب شاعری که سعی می کند ، فضای خاص شاعری خودش را بیابد.

 

نخستیــــن دفتــرهای شعــــــر فروغ

شعرهایی زنانه ، سرکش ورمانتیک

بـود . دیـواروعصـیــان در واقــــــــع

 دســـــت و پـا زدنی مأیوســـــــانه در

 میــــــان دو مرحلـــــه زندگــی است .

 

او در سال 1341 کتاب « تولدی دیگر» را انتشار داد . کتابی که با آن فروغ نشان می داد زبان خاص خودش را یافته است و سرودنش از نو متحول شده است .
فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به کارهای سینمایی جلب شد و برای مطالعات سینمایی به انگلستان مهاجرت کرد . سپس در شرکت « گلستان فیلم» - که متعلق به ابراهیم گلستان بود -  به کار پرداخت. اولین کار فروغ  فیلم « یک آتش»  بود . وی همچنین در  فیلمی به نام «خانه،سیاه است» مفتخر به دریافت جایزه بهترین فیلم مستند فستیوال اوبرهاوزن ایتالیا شد.
               


فروغ در آستانه فصلی سرد


فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله است . آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:

 

آن روزها رفتند
آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد. آه !
اکنون زنی تنهاست...
اکنون زنی تنهاست...


فروغ در سال 1343 به ایتالیاو آلمان و فرانسه سفر کرد .

او سر انجام در میهن در سن 33 سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد و دفتر شعرش بسته شد. در روز چهارشنبه 26 بهمن ، هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند ، برف شروع به باریدن کرد و آن شاعر جوان ، زیر بارش یکریز برف مدفون شد.

 

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من تو را در این آیه ، آه کشیدم ... آه ...
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

 او پیش از این ،خود درباره مرگش سروده بود:

 

بعدها


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید ؛
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

 دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند به جای

تار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آن جا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 


شعر فروغ سرنوشت او بود ، هان گونه که مرگ ، سرنوشت هملت است. شعر دایره ای خالی است که شاعر با وجود خود آن را پر می کند و فروغ آن چنان فضای شعرش را از خویشتن خود آکنده است که شعرش با اسمش برای همیشه مترادف است و مثل اینکه دیگر شاعر نیست و فقط شعر وجود دارد . ولی او راه خود را سپرده و رفته است آن هم در سنی که می توانست همه چیز را در اوج جان دهد :

 


 گمشده


بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام


هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم


همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این دیوانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش


ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او ر ا ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام


می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست


او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه ... آری ... این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟

 

 

روحش شاد و یادش گرامی. برای آرامش فروغ  فاتحه ای نثار روحش خواهیم کرد .

 

منابع :

زندگی نامه فروغ فرخزاد

پایگاه دوستداران فروغ

شب و شعر

 لینک های مرتبط :

نامه های فروغ به همسرش

سال شمار زندگی فروغ

ویرجینیا وولف - زندگی حرفه ای و آثار

ویرجینیا وولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و طرف فانوس دریایی (1927) و امواج (1931) و بین پرده‌ها (1941) ، ویرجینیا وولف روز‌به‌روز شیوه‌های نامتعارف‌تری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید آورد. او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای قصه‌های نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد.او در جای دیگری می‌گوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغاز تا فرجام ذهن در بر می گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریان اندیشه ،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روز‌به‌روز بیشتر از ظواهر زدود و به جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزه‌آسایی بدون دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی می‌گوید نه پیرنگی می بافد.یعنی می‌تواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"می‌خواهم رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمی‌گویند." در رمان ما‌قبل آخرش امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و "ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می شود. نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیت‌پردازی (به معنی رایج شان) بر جای نمی ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می گردد.

نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،مایه دوام او در برابر جنون و مرگ. اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به خاطر می‌آورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این است که آن نقش ،گرانی گاه خیل وسیع تداعی های آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسش های بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی می‌کند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا برهنه!"ولی این نقش ها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید می‌سازد ، هسته‌های هنر وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین پاره می‌شوند .

دو اثر از ویرجینیا وولف

داستان کوتاه نقش روی دیوار دانلود 

داستان کوتاه دوسش وجواهر فروش دانلود

ویرجینیا وولف ، دیوانه محبوب ما

ادلين ويرجينيا استفن در 25 ژانويه 1882 درخانه شماره 22 هايد پارك‌گيت كه متعلق به مردي اهل ادب بود به دنيا آمد. پدر او، لسلي استيفن (1904 ـ 1832) در سال 1859 به گروه كشيشان پيوست؛ چرا كه در آن دوران هر كسي مي‌خواست وارد آكسفورد يا كمبريج شود مي‌بايست لباس كشيشي بر تن مي‌كرد. ادلين پس از مرگ پدرش دريافت كه هيچ گرايش و تمايلي به مذهب نداشته است. او نسبت به داستانهايي كه در انجيل مي‌خواند شك مي‌كرد. به طور مثال، نمي‌توانست بپذيرد كه ماجراي توفان نوح حقيقي است. او بر اين باور بود كه توفان نوح كاملاً افسانه است و هيچ‌گاه چنين رويدادي در جهان به وقوع نپيوسته است. او حتي مجبور بود علي‌رغم داشتن شك، موعظه كند.
پدر ويرجينيا در آن زمان توانسته بود شغل بسيار مطمئن و راحتي به دست آورد. از آنجا كه او آدم محافظه‌كاري بود، پيدا كردن يك شغل مطمئن مي‌توانست در نظرش مهم باشد. بااين حال تصميم گرفت از گروه كشيشان فاصله گيرد و علي‌رغم روحيه خاص خود، آينده نامعلومي را دنبال كند.
اسلي استفن، پس از آنكه از كمبريج خارج شد به دنياي ادبيات وارد گشت و به تدريج توانست اسم و رسمي نه چندان بزرگ براي خود به دست آورد.
جورج اسميت، ناشر، در سال 1882 از او خواست تا تأليف فرهنگ بيوگرافي ملي را بر عهده گيرد. لسلي به‌تدريج با شخصيتهاي برجسته ادبي چون ماتيو آرنولد، هنري جيمز، جورج اليوت، مرداخ و تكژي آشنا گردد.
لسلي استيفن، پيش از آنكه با مادر ويرجينيا ـ جوليا داك ورث (1846 ـ‌ 1895) ـ ازدواج كند با دختر كوچك تكژي هريت ماريان پيوند زناشويي برقرار ساخت. آنها صاحب دختري به نام لارا (1870ـ‌ 1945) شدند. استيفن به‌تدريج دريافت كه لارا عقب‌مانده ذهني است. هريت نيز هنگام زايمان دوم درگذشت. لسلي از مرگ همسر بسيار اندوهگين شد. و به راحتي مرگ او را تحمل نكرد.
مادر ويرجينيا نيز پيش از ازدواج با لسلي با مردي به نام هربرت داك ورث (1833 ـ‌ 1870) ازدواج كرده بود كه از او سه فرزند به نامهاي جورج، استلا وگراند داشت.
جوليا زني جسور بود و علي‌رغم اينكه لسلي درآمد كافي براي گذران زندگي نداشت با او ازدواج كرد. آنها زندگي مشترك خود را با تمامي مصايبي كه پيش‌رو داشتند، پيش گرفتند. آنها در طي زندگي مشتركشان صاحب چهار فرزند به نامهاي ونسا (1879ـ‌ 1961)، توبي (1880ـ‌ 1906)، ويرجينيا و آدريان (1883‌ ـ 1948) شدند. تمام هشت بچه، در خانه لسلي زندگي مشتركي را آغاز كرده بودند؛ اين در حالي بود كه چند خدمه هم در منزل آنها، كه در هايد پارك گيت كينگستون واقع بود، زندگي مي‌كردند.
خانواده لسلي، تعطلات تابستاني را در خانه تالاند اقامت مي‌گزيدند. اين خانه جايگاه خاصي در ذهن ويرجينيا داشت. به گونه‌اي كه در رمان «به سوي فانوس دريايي» كاملاً به تصوير درآمد.
ويرجينيا وولف اجازه نداشت چون برادران تني و ناتني خود به مدرسه برود. از اين رو، در خانه، زيردست پدر تحصيل مي‌كرد. او همچنين به راحتي نتوانست صحبت كند، و مدت زمان زيادي طول كشيد تا لب به سخن گشود.
هنگامي كه ويرجينيا برادران و خواهران ناتني خود را تشخيص داد، آنها كاملا‌ً بزرگ شده بودند و ديگر در كنار بچه‌هاي كوچك نمي‌خوابيدند. يكي از برادران تني ويرجينيا، يعني توبي، پسري قوي، تنومند و با اراده بود، كه به راحتي مي‌توانست بر همه بچه‌ها رياست كند. اما آدريان، برادر كوچك‌تر، بسيار ريزنقش، آرام و تا حدودي اندوهگين بود. ويرجينيا موجودي غير قابل پيش‌بيني بود. غالبا‌ً به كارهاي عجيب دست مي‌زد، و گرفتار حوادث مضحك و تعجب‌برانگيز مي‌شد.
ويرجينيا در سن نه سالگي، به همراه برادرش توبي، بر آن شدند تا در خانه، يك روزنامه‌ توليد كنند. آنها براي روزنامه خود، نام «هايد پارك‌گيت نيوز» را برگزيدند. در اين روزنامه خانوادگي، آنها به درج مقالات مختلف، گزارش از رويدادهاي هفتگي، ميهمانيهايي كه برگزار مي‌شد و به طور كلي ديدگاههاي خاص خود نسبت به اقوام دور يا نزديك پرداختند.
پدر و مادر، به شدت به مطالعه اين روزنامه علاقه‌مند بودند. اين كار باعث شد تا ويرجينيا در همان دوران دريابد كه به داستان‌نويسي علاقه‌مند است. اين روزنامه، تا ساليان متمادي، به طور مستمر توليد شد. حتي زماني كه توبي از اين كار دست كشيد، ويرجينيا به انجام كار ادامه داد.
از سويي ديگر، تهية‌ فرهنگ بيوگرافي ملي، براي لسلي، كاري بس سخت و طاقتفرسا بود. به گونه‌اي كه در جريان زندگي خانواده، اختلالات عمده‌اي ايجاد كرده بود. لسلي در سال 1890، در اثر كار ممتد، بيمار شد. جوليا كه به شدت نگران سلامت همسرش بود، از او خواست تا از اين كار دست بكشد. ويرجينيا بر اين بود كه تأليف اين كتاب، باعث شده است كه حق و حقوق او و آدريان، پايمال شود.
در 5 ماه مه 1895، جوليا به دليل تب روماتيسم درگذشت.
مرگ جوليا، ضايعة بسيار بزرگي براي خانواده محسوب مي‌شد. لسلي، مرگ همسر را تاب نمي‌آورد. ويرجينيا، بزرگ‌ترين ضربة زندگي خود را در دوران نوجواني دريافت كرد. به طور كلي با مرگ جوليا، شالودة زندگي خانواده استيفن از هم پاشيده شد.
به گونه‌اي كه تمام اوقات، اعضاي خانواده به گوشه‌اي خزيده، با خود خلوت مي‌كردند.
لسلي بيش از سايرين بي‌تابي مي‌كرد. او نمي‌توانست به راحتي مرگ همسر دوم را پذيرا باشد. استلا به‌تدريج جاي مادر را گرفت و سعي كرد عهده‌دار وظايف خانه باشد. او با دلسوزي تمام سرپرستي برادران و خواهران خود را بر عهده گرفت و بيش از همه سعي كرد تا براي لسلي‌ِ از پاي افتاده تكيه‌گاهي باشد.
لسلي نيز علي‌رغم بي‌حوصلگي و اندوهي كه داشت، تدريس فرزندان خود را ادامه داد.
برادر ناتني ويرجينيا، جورج، كه در آن زمان بيست و هفت سال سن داشت، سعي مي‌كرد به خواهران ناتني خود، ويرجينيا و ونسا، محبت كند و هر كاري كه از دستش برمي‌آمد براي آنها انجام دهد. اما محبتها و نوازشهاي او، رفته‌رفته، بدون آنكه خود متوجه باشد، تغيير كرد. تا آنجا كه ويرجينيا را مورد تعرض قرار داد. به اين طريق، ويرجينيا ضربه بسيار سهمگيني خورد. او نمي‌توانست ماجرا را براي ديگران تعريف كند. چرا كه هيچ‌كس، حرف او را باور نمي‌كرد. همگان، بر عكس، جورج را به خاطر محبت بسيار زياد به خواهران ناتني‌اش، تحسين مي‌كردند.
در همين زمان، ويرجينيا به شدت دچار حالات رواني شد.
بسياري بر اين باورند كه مهم‌ترين عامل بروز اختلالات رواني در ويرجينيا، همين عمل ناشايست برادر ناتني‌اش بوده است. بيماري او تا آنجا پيش رفت كه خود، در همان سنين نوجواني، متوجه جنون خود شد. او در سالهاي بعد، همواره نگران بازگشت حالات جنون‌آميز بود.
ويرجينيا خود اعتراف كرده است كه در ذهن، صداهاي وحشتناكي را مي‌شنود كه او را به انجام كارهاي خطرناكي وادار مي‌كنند. نبضش تند مي‌زند، و بسيار نگران است.
خانواده استفن، علت اصلي بروز چنين حالاتي را درنيافتند. پزشك مخصوص خانواده، تا مدتي درس خواندن را براي ويرجينيا قدغن كرد و از او خواست تا به استراحت بپردازد ودر فضاي باز ورزش كند. استلا او را روزي چهار ساعت بيرون مي‌برد. در چنين شرايطي، توليد روزنامه خانوادگي هايد پارك گيت نيوز، متوقف گشت. در اين ميان خانه تالاند نيز فروخته شد.
عاقبت، ماجراي ازدواج استلا بامردي به نام جك هيلز پيش آمد. آنها در تاريخ 1897 ازدواج كردند. تمام اعضاي خانواده از اينكه استلا را از دست مي‌دادند ناراحت، و از سويي خوشحال بودند، كه خواهرشان ازدواج كرده است. وظايف خانه بر عهده ونسا و تا حدودي ويرجينيا افتاد. لسلي به سبب مرگ همسر و برخي دوستانش، از جامعه بريده، و در خانه خود را حبس كرده بود.
لسلي اعتقاد داشت كه فرزندانش نبايد هر كتابي را مطالعه كنند. از اين رو، خود كتاب در اختيار آنها قرار مي‌داد. پس از رفتن استلا به ماه عسل، پدر، در‌ِ كتابخانة خود را به روي ويرجينيا گشود و اجازه داد تا آزادانه از كتابها استفاده كند.
ويرجينيا، حريصانه به مطالعه كتابها پرداخت. او تا زماني كه استلا ازدواج نكرده بود اتاق مستقلي نداشت و مجبور بود در مكانهاي مختلف كتاب بخواند.
در همان سال، استلا به طور ناگهاني درگذشت. مرگ او، حيرت همگان را به همراه داشت. ويرجينيا از مرگ خواهر افسرده شد. تحمل شرايط جديد، واقعاً براي او دشوار بود.
توبي در سال 1899 وارد دانشگاه كمبريج شد. ويرجينيا به اتفاق دوستش، جانت كينز، زبان يوناني آموخت. توبي، دوستان بسيار باهوشي پيدا كرده بود: لئونارد وولف، كليو‌بيل، ساكسون سيدني‌ترنر، استراچي، .... همين آشنايي باعث شد تا هسته مركزي گروه «بلومزبري» (
Blooms bury) شكل گيرد. ويرجينيا و ونسا نيز به تدريج به اين گروه پيوستند.
در سال 1902 تاجگذاري و اهداي نشان افتخار صورت گرفت و لسلي عنوان شواليه را دريافت كرد. لسلي استفن در سال 1904 در اثر بيماري سرطان درگذشت. او پيش از مرگ بسيار تندخو و بهانه‌گير شده بود.
دومين دوره بيماري ويرجينيا با مرگ پدر آغاز شد. به گونه‌اي كه در همان سال خود را از پنجره به پايين پرتاب كرد. او سرتاسر تابستان را در حالت جنون به سر برد.
ويرجينيا بعد از بهبودي نسبي، توانست اولين مقاله خود را در نشريه گاردين منتشر سازد. در همان زمان، جورج با دختري ازدواج كرد و از پيش آنها رفت.
در اين بين، توبي به دوستانش اعلام كرد كه پنجشنبه‌ها پذيراي آنهاست.
به‌تدريج ويرجينيا و لئونارد وولف نيز به جمع آنها پيوستند. لئونارد وولف بسيار باهوش بود. به شعر علاقه داشت و نقاشي مي‌كرد. سپس افراد ديگري چون تي. اس. اليوت، اي. ام. فوستر، راجر فراي (نقاش) و... نيز به آنها اضافه شدند.
در سال 1905، ويرجينيا به درخواست سردبير مجله تايمز، با بخش ضميمه ادبي آن مجله همكاري خود را آغاز كرد و برايشان مقاله نوشت.
جندي بعد، ويرجينيا به اتفاق ونسا، توبي و آدريان تصميم گرفتند از كشورهاي مختلف ديدن كنند. اما ونسا دچار بيماري مرموزي شد. توبي نيز به لندن بازگشت.
وقتي ويرجينيا و خواهر و برادرش به لندن رسيدند، متوجه شدند كه توبي بيمار است. در نتيجه، ويرجينيا و آدريان، به پرستاري از دو بيمار مشغول شدند.
ويرجينيا گفته است: «مدام خود را محصور پرستاران، لگنها و پزشكان مي‌ديدم. پزشكان دريافتند كه توبي دچار بيماري تيفوئيد شده است.»
ونسا جان سالم به در برد. اما توبي، كه بسيار به ويرجينيا نزديك بود، مرد.
ويرجينيا احساس مي‌كرد پس از مرگ برادرش، زندگي ديگر هيچ معنا و مفهومي برايش ندارد. او دوباره دچار حالتهاي جنون‌آميز شد. تا آنجا كه همگان باور كردند ويرجينيا كاملاً ديوانه شده است.
ويرجينيا در اين خصوص كه چرا خود را از پنجره به پايين پرت كرد، بعدها به يكي از طرفداران آثارش، يعني مايكل (دانشجوي دانشگاه بريستول) نوشت:
«من خودكشي كردم؛ چرا كه صداهايي در مغزم مي‌شنوم... و اينكه مي‌پرسي چرا قصد دارم خودم را نابود سازم، بايد بگويم: فكر نمي‌كنم چنين باشد. من پيش از اين، مدت طولاني در اين خصوص فكر كرده‌‌ام...»
ويرجينيا به توصيه پزشكان، به يك مسافرت هفت ماهه رفت. در اين سفر، او اولين رمانش، «سفر خروج» را نگاشت. در بازگشت ميان او و لئونارد وولف يهودي، ديدارهايي صورت پذيرفت. لئونارد به تدريج متوجه شد كه عميقاً به ويرجينيا دل‌بسته است. (پيش از آن، پسر جواني از ويرجينيا تقاضاي ازدواج كرده بود. اما روز بعد پشيمان شده و درخواست خود را پس گرفته بود.)
عاقبت لئونارد از ويرجينيا درخواست ازدواج كرد؛ و ويرجينيا پذيرفت.
آنها در 29 مه 1912 با يكديگر ازدواج كردند. ويرجينيا علاقه شديدي به داشتن فرزند داشت. اما پس از مشورت با پزشكان، به سبب همان حالات رواني‌اش در گذشته، از اين امر منصرف شد.
او پس از ازدواج نيز دچار حالتهاي جنون‌آميز شديدي مي‌شد.
اما اين بار، استراحت نتوانست او را نجات دهد. لئونارد به تدريج درمي‌يابد كه خطر خودكشي مجدد او جدي است. اوهام، لحظه‌اي او را رها نمي‌ساختند. خود تصور مي‌كرد پرخوري باعث بروز چنين حالتهايي است. از اين رو، كمتر غذا مي‌خورد.
لئونارد همواره مراقب بود تا ويرجينيا خودكشي نكند. در سال 1915، ويرجينيا همچنين دچار جنون پرحرفي شد، و به بيمارستان منتقل گرديد.
او سخنان آشفته و بي‌معنا مي‌گفت، و آن‌قدر به اين كار ادامه مي‌داد تا از هوش مي‌رفت.
در همين سال، ويرجينيا براي بار دوم اقدام به خودكشي كرد. در همان زمان سفر خروج او منتشر شد.
پس از بهبودي نسبي‌ ويرجينيا، لئونارد بر آن شد تا ماشين چاپ كوچكي را خريداري كند. آنها قصد داشتند آثار ويرجينيا و برخي نزديكان را، خودشان چاپ كنند. اين پول، با زحمت بسيار جمع‌آوري شد.
با آغاز جنگ بين‌الملل او‌ّل، تشويشها و نگرانيهاي ويرجينيا، شدت يافت.
بمباران لندن، وضعيت زندگي مردم را دگرگون كرده بود.
در سال 1922، اولين رمان بلند ويرجينيا ـ «اتاق جاكوب» ـ توسط انتشارات هوگارت منتشر شد. اين اثر، شهرت زيادي براي او به همراه داشت. ويرجينيا، در پي آن، بر آن شد تا رمان «خانم دالووي» را بنويسد. اين اثر، در 23 آوريل 1924، توسط انتشارات كامان ديور منتشر گرديد.
در ژوئن 1925 تا دسامبر 1928، رمان «به سوي فانوس دريايي» را نوشت.
در آن زمان، ويرجينيا به فكر نوشتن رمان «خيزابها» افتاد.
طبق نظر بسياري از منتقدين، دو رمان «به سوي فانوس دريايي» و «خيزابها»، بهترين آثار وولف به حساب مي‌آيند. «اورلاندو»، «فلاش» «سرگيني» ديگر آثار او بودند؛ كه در طي سالها بعد خلق شدند.
با بروز جنگ جهاني دوم، بيماري ويرجينيا دوباره تشديد شد.
سال 1940، سال خوبي براي او نبود. بسياري از دوستان او، در جنگ جان سپردند، و جنگ به اوج خود رسيد.
ويرجينيا به هيچ‌عنوان حاضر نبود بپذيرد كه بيمار است. اما به اصرار لئونارد قبول كرد كه معالجه شود. او سرانجام به برخي نگرانيها و تشويشهاي خود اعتراف كرد. با اين همه، بيشتر مي‌ترسيد به گذشته بازگردد، و ديگر نتواند بنويسد. ولي معالجه نيز سودي نبخشيد.
عاقبت، صبح روز 28 مارس 1941 ويرجينيا به اتاق خود رفت. دو نامه نوشت: يكي براي لئونارد و يكي براي ونسا. در آن نامه‌‌ها توضيح داد كه صداهايي را مي‌شنود، و هيچ‌گاه بهبود نخواهد يافت و دوست ندارد زندگي لئونارد را بيش از اين، نابود سازد. نامه‌ها را روي بخاري اتاق نشيمن گذاشت، و ساعت 30/11 از خانه بيرون رفت. چوبدستي پياده‌روي‌‌اش را با خود برداشت و به سمت رودخانه حركت كرد. (لئونارد بر اين باور است كه احتمالا‌ً قبلاً نيز يك‌ بار سعي كرده بود خود را غرق كند.) نزديك رودخانه سنگ بزرگي را برداشت و داخل رودخانه شد....
وي در بخشي از يك نامة خود، تحت تأثير تبليغات رايج در آن زمان، به مايكل جوان هم نوشته بود: «من يك بار قصد داشتم خود را در رودخانه غرق كنم. فكر مي‌كنم اين بهترين راه باشد. سريع و ساده. اين كار خيلي بهتر از گاز گرفتگي در يك گاراژ است. به خاطر داشته باش، هم‌‌اكنون سال 1939 و آغاز جنگ جهاني دوم است، و همسر من يك فرد يهودي است. اگر آلمانها پيروز شوند، من و همسرم به اتاق گاز سپرده مي‌شويم.»
بسياري از تحليلگران عرصه ادبيات داستاني بر اين مطلب اذعان دارند كه ويرجينيا وولف بيش از هر چيز، از بيماري حاد خود، در زمينه داستان‌نويسي سود برد. او با ورود به دنياي ذهن پرآشوب شخصيتهاي داستانش، به‌تدريج توانست سبكي تازه را پديد آورد. منتقدين مي‌گويند: «ويرجينيا وولف بسيار پرحرفي كرده، اما سبك تازه‌اي هم ارائه كرده است.» در اين راستا، متخصصين روانشناس، بروز بيماري ايازيمر را، عامل اصلي گرايش نويسندگاني چون وولف، كافكا، صادق هدايت و جويس به سبك داستان‌نويسي جريان سيال ذهن مي‌دانند. آنها معتقدند كه اين افراد، در ذهن صداهايي را مي‌شنوند كه نمي‌توانند به هيچ عنوان از آنها رهايي يابند. همچنين، آنان شاهد افراد خيالي پيرامون خود هستند كه مدام آنها را به انجام كارهاي مختلف ترغيب مي‌كنند.
از اين رو، ناخواسته، هنگام داستان‌نويسي، به شرح پريشانيهاي ذهني‌شان مي‌پردازند، و عينا‌ً روند جريان سيال ذهن خود را در آثارشان منعكس مي‌كنند. در حقيقت، آنچه توليد مي‌شود شرح سيل عظيم جريان بيمارگونه ذهني اين افراد است. با اين تفاوت كه، افرادي چون وولف، به دليل مطالعه زياد كتاب و آشنايي كافي با شيوه‌هاي داستان‌نويسي، و يقينا‌ً داشتن هوش و توانمندي مناسب، تا آنجا كه مي‌توانستند به اين جريانها سمت و سو داده، بر اساس رابطه علت و معلولي داستان خود را شكل داده‌اند. در عين حال كه، اوج شكل‌گيري جريان سيال ذهن در داستانهاي اين افراد، با زمان بروز بحرانهاي روحي و رواني آنها همخواني دارد.
اين در حالي است كه در زمان آرامش و بهبودي نسبي بيماري، شكل طبيعي داستان‌نويسي توسط آنان دنبال مي‌شده، و بسياري از صحنه‌هاي آشفته، كه بيشتر به پريشان‌گويي شبيه بوده، توسط نويسنده، مجددا‌ً بازآفريني مي‌شده است.
لازم به ذكر است كه ويرجينيا وولف، در ابتدا به رئاليسم‌ گرايش داشت. اما به تدريج، با بروز بحرانهاي شديد روحي، از اين شيوه نگارش، فاصله مي‌گيرد.
درواقع ويرجينيا وولف، بيش از هر چيز از خود فرار مي‌كرده است. چرا كه در درون خود، شاهد بروز اختلالاتي بوده، كه اگر عميقا‌ً به آنها توجه مي‌كرده، مي‌توانسته علل اصلي بروز چنين واكنشهاي شديد دروني را دريابد. اما او ترجيح مي‌داده از خود فرار كند، و همواره بترسد كه بيماري دوباره گريبانگيرش شود، و اجازه ندهد بنويسد و بخواند.
هيچ‌گاه نبايد فراموش شود كه آثار ويرجينيا وولف، نشئت‌گرفته از يك ذهن بيمار و خسته است. از اين رو، نمي‌توان متوقع بود كه داستانهاي او، روند صعودي را طي كنند، و هر داستان، بهتر از ديگري باشد.
در اين ميان، «اورلاندو» از ضعف ساختاري و محتوايي زيادي برخوردار است. در آن دوران، ويرجينيا به شدت گوشه‌گير شده بود و نمي‌توانست ضمن برخورد و رويارويي با انسانها به تجارب جديدي دست يازد و آنها را در آثارش وارد سازد. اين در حالي است كه دو رمان «خانم دالووي» و «به سوي فانوس دريايي»، از ساختار مستحكم و قابل قبولي برخوردار هستند. هر چند، در اين آثار هم، دوري‌جويي از رئاليسم و عنصر دلالتگري، به وضوح به چشم مي‌خورد.
ويرجينيا، پس از خلق اين دو اثر، كاملاً با عنصر مستندسازي وداع كرد.
او به‌تدريج، «زمان» در داستان را نيز فراموش كرد؛ و آن‌چنان در قيد طرح زمان وقوع حوادث برنيامد. تا آنجا كه به جابه‌جايي آن مبادرت ورزيد، و با پس و پيش كردن صحنه‌ها و حوادث، سبكي خاص در آثارش ايجاد كرد.
در داستانهاي او، از نماد و رمز، آن‌چنان خبري نيست. بلكه صرفا‌ً نوع بيان احساسي وشاعرانه، در كلام راوي ديده مي‌شود؛ كه بيشتر بيانگر تأثرات و اندوه بسيار نويسنده است؛ نويسنده‌اي كه از همه چيز گريزان بود و تنها راه حل و نجات رادر مرگ جستجو مي‌كرد. از اين رو، برخي او را شاعري خيالپرداز لقب داده‌اند.
با بروز جريان تجددخواهي ومدرنيسم و نوگرايي، عده‌اي به سمت سبك داستان‌نويسي وولف گرايش يافتند. هر چند، منتقديني هم بودند كه به شدت با چنين آثاري مقابله مي‌كردند.
وولف از رويارويي با نقدهاي مخالف مي‌‌هراسيد، و به شدت علاقه‌مند نقدهاي موافق بود. منتقدين به صراحت بيان مي‌كنند كه وولف، تقليد كوركورانه‌‌اي از داستان‌نويسي دوره اليزابت اول را دنبال مي‌كرد؛ و با گذر از عوالم احساسات، به تخيل صرف روي مي‌آورد. بر اين اساس، داستانهاي او، سطحي قلمداد مي‌شوند؛ و خود وولف متهم مي‌شود كه انسانها و رويدادهاي زندگي را جدي نمي‌گيرد.
شخصيتهاي داستانهاي او، بيشتر انسانهاي منفعل، خسته و غريب‌اند. او معتقد بود كه نويسنده مجاز است حقايق را كاملاً بر عكس نمايان سازد. وي در مقالاتش، در اين خصوص توضيح مي‌دهد؛ و كتمان حقيقت را حق مسلم خود مي‌داند. از اين رو، شخصيتهاي داستانهاي او، حاضر نيستند اميال دروني و هويت خود را مطرح سازند. درواقع، خواننده خود بر اساس گرايشات دروني وذهنيت خود، از اين افراد شناخت پيدا مي‌كند. درواقع، خواننده حتي نمي‌داند اين افراد چه شكل و قيافه‌اي هستند؟ لاغرند يا چاق؟ زيبا هستند يا زشت؟.... اين، شخصيتها، ميان رؤيا و واقعيت سرگردان هستند؛ آن‌چنان كه خود ويرجينيا اين‌گونه بود؛ و تا پايان عمر نيز نتوانست از آن حالت، رهايي يابد.
بايد اذعان داشت كه وولف، در خلال داستان‌نويسي، هيچ‌گاه نتوانست از تصويرگري گذشتة خود اجتناب ورزد. فضاهايي كه داستانها در آنها شكل گرفته‌اند و بسياري از محيطهاي بيروني اين داستانها، برگرفته از خانه‌هايي هستند كه ويرجينيا در آنها زندگي كرده است. اودر غالب آثارش، اشاراتي به گذشته خود و خويشاوندان نزديك خويش دارد. در «به سوي فانوس دريايي»، بيش از همه، حضور جوليا ـ مادرش ـ در داستان مشهود است.
در ارتباط با مضامين مطرح در آثار او بايد گفت كه، ويرجينيا وولف، در حد قابل قبول به طرح مسائل اساسي و نو نپرداخته است. به گفته برخي منتقدين، او هيچ چيز نمي‌گويد؛ در عين حال كه، همه چيز مي‌گويد. در حقيقت، عده‌اي از منتقدين، بعد از مرگ او، بر آن شدند تا از وي غولي بزرگ در عرصه ادبيات بسازند. آنان چنين اظهار داشتند كه وولف، به ظاهر حرفي براي گفتن نداشت؛ اما با غور در داستانهايش، مي‌توان مفاهيم و مضامين بي‌شماري را، كه هر يك مي‌‌تواند درست باشد، استخراج كرد. در اين راستا، منتقدين، گاه به ديدگاههاي ضد و نقيضي رسيدند. با اين حال، اظهار داشتند كه همة برداشتهاي به دست آمده، مي‌توانند صحيح باشند! به عبارتي ديگر، آنها نسبي‌گرايي در اين باره را مردود ندانسته، چنين اظهار داشتند كه، هر كس با توجه به ديدگاه خاص خود، مي‌تواند از آثار او برداشت كند؛ و همة اين برداشتها هم، مي‌توانند درست باشند! يعني همان نوع نگرشي كه بعدها در تحليل آثار «ريموند كارور» مطرح گشت. («كارور» نيز، چون وولف، زندگي بسيار سختي را سپري كرد؛ و بيشتر دوست داشت به مسائل فراواقعي و نامحسوس اشاره كند. با اين تفاوت كه، آثار كارور در دورة معاصر به باد فراموشي سپرده شده، و درغروب، آن چنان كه ويرجينيا وولف در صدر قرار گرفته، كارور ارج و قرب خاصي نيافته است.)
با تمامي اين اوصاف، بيشتر درونمايه آثار وولف را صرفا‌ً تصويرگري وسواسها، تنهاييها، نگرانيها، بي‌هويتي و تلاش در شناخت خود، روح ناآرام، و جزئي‌نگريها دربرگرفته است.
درواقع، اين استدلال منتقدين است كه مي‌گويند «وولف حرفي براي گفتن ندارد؛ هر چند خيلي چيزها براي بيان دارد. وي بدون طرح و زير ساخت رمان خود را مي‌آفريند؛ هر آنچه كه قصد گفتنشان را داشته است، در لايه‌هاي زيرين قرار دارد. گويي با خودش واگويه مي‌كند: «سفسطه‌اي بيش نيست.» و نمي‌توان بر اساس آنها حكم كرد. در نتيجه، آثار وولف، بي‌نظير و ماندگار است.»
جالب اين است كه عده‌اي از منتقدين پا را فراتر نهاده، با مطرح مسائل هويت‌شناسي و حسي ـ نه عقلاني ـ بر آن شدند تا تفاسير فلسفي از آثار او مطرح سازند. آنها حتي به عناصر طبيعي اشاره شده در آثار وي، چون خورشيد، زمين و دريا چنگ انداخته، بر آن هستند تا تحليلهاي فلسفي از آنها ارائه كنند. آنها حتي در توجيه‌ِ فقدان رابطه عل‍ّي ميان حوادث داستاني اين آثار، چنين اظهار مي‌كنند كه در آثار وولف، «گسستگي در پيوستگي» است. هودسون استرود چنين اظهار مي‌كند: «او انواع گياهان غريب را، در حالتي عرفاني كه كاملاً خصوصي است، همچون انواع گياهان رشد يافته در زمين گرد هم آورد، و از جانماية آن، ذات تازه‌اي را خلق كرده است. شخصيتهاي برجسته او، در محيطي از درك مستقيم و بصيرت مطلق گام برمي‌دارند»!
جالب است كه همين فرد، در جايي ديگر از مقالة خود اظهار مي‌كند: «خواننده در پايان داستانها نمي‌تواند شخصيتهاي داستاني را به ياد آورد و هويتي براي آنها در نظر بگيرد. بلكه آنچه در ذهن دارد، تجلي روحاني و عرفاني از آنهاست»!
تمامي تعاريف و تمجيدهايي از اين دست، كه مطلقا‌ً رنگ و بوي تحليل اصولي ندارند، همچون خود آثار وولف، در عالم خيال مطرح شده‌اند؛ و آن چنان كه يك خواننده متوقع است، نمي‌توانند ايده وديدگاه محرز و مشخصي را منتقل كنند:
«او به جهان، به عنوان محل هزارتوي تناقضها مي‌نگريست.»
«خود با تمامي زيباييهاي ناپايدار جهان، صعود كرد و تازه شد.»
«علاقه خاص وولف در سطح نبود، بلكه در انگيزه‌هاي رمزآلود و گريزهايي بود كه ديده نمي‌شد.»
با تمامي اين اوصاف، وولف را مبتكر سبكي تازه در داستان‌نويسي مدرن مي‌دانند؛ و معتقدند او سنتهاي گذشته داستان‌نويسي را از ميان برد.
چنين نگرشي، خيلي هم دور از ذهن نيست. به هر حال، وولف به شيوه‌اي داستان نوشت كه در آن روزگار، معدود افرادي چون جيمز جويس به آن روي آوردند. او، آن چنان كه ديگران از حادثه سود مي‌بردند، از اين عنصر، استفاده نكرد. درواقع، حادثه در آثار او بسيار كمرنگ و بي‌روح ظاهر گشته است.
حالت تعليق نيز، آن چنان به خواننده اين آثار دست نمي‌دهد. آنچه بيان مي‌شود، يك سلسله شرح احساسات بسيار دقيق و عوالم دروني افرادي است كه ظاهرا‌ً بيمار هستند. مسئله مهم‍ّي كه در اين ارتباط مطرح است، اين است كه «ويرجينيا وولف و ساير نويسندگاني كه از بيماري روحي و رواني رنج مي‌بردند، آگاهانه و از روي خرد و دانش، به خلق چنين آثاري دست زدند، يا صرفا‌ً به شرح ذهنيت پريشان و ناهمگون و گنگ خود پرداخته‌اند؟» چيزي كه مشخص است، اين پريشان‌گويي‌ها، بعدا‌‌ً توسط وولف كمي سروسامان گرفته، و مي‌توان رابطه عل‍ّي ضعيفي ميان آنها برقرار ساخت.
ويرجينيا وولف، آن چنان در محيط بيروني ظاهر نمي‌گشت و دوستان و آشنايان او، بسيار محدود بودند. از اين رو، در زندگي تجارب زيادي نياموخت، تا بتواند آنها را آشكارا مطرح سازد. آنچه در اختيار داشت، صرفا‌ً يك سلسله اوهام بيمارگونه و خيال بود.
با اين تفاوت كه، تبحر بسيار زيادي در انتقال اين اوهام داشت، و مي‌توانست در بهترين وجه، آنها را در كنار هم قرار دهد و مطرح سازد. از اين رو، او را نويسنده‌اي تجربه‌گرا نمي‌دانند؛ و معتقدند وي به فن بيان و صنايع ادبي، اشراف كامل داشت؛ چرا كه در طول عمر خود كتابهاي بسيار زيادي را خوانده بود، و آنچه مطرح مي‌كرد، بر همان اساس بود.
تا جايي كه آثار او، صرفا‌ً تخيلي، اما ادبي ناميده شد. چيزي كه مشخص است اين است كه شيوة طرح بريده بريده حوادث، آن هم به صورت جريان سيال ذهن از طريق يك راوي، توسط او به رسميت شناخته شد، و بعدها توسط نويسندگاني چون جيمز جويس و فاكنر، به رشد و كمال رسيد.
جدا از مسائل مطرح شده، غالب منتقدين، ويرجينيا وولف را يك نويسنده فمنيست مي‌دانند؛ و با بيان ادله فراواني از لابه‌لاي داستانهايي چون «خانم دالووي»، چنين مدعي شده‌اند كه او صرفا‌ً به طرح ديدگاههاي فمنيستي افراطي گرايش داشته است.
توجه به اين مسئله ضروري است كه ويرجينيا در سال 1911 براي به دست آوردن حق رأي زنان در انگليس، تلاش بسيار زيادي كرد. او به پ‍ُست‌‌ِ نامه در اين ارتباط همت مي‌گماشت؛ و اكثر‌ِ اوقات در تظاهرات شركت مي‌كرد و براي حقوق زنان سخنراني مي‌كرد.
در سال 1916، وي دربارة اصول تعاون در ميان زنان سخنراني كرد، و مسئوليت جلساتي را كه هفته‌اي يك بار، آن هم به مدت سه ماه در منزلش برگزار مي‌شد بر عهده گرفت. اين جلسات پيرامون مسائل زنان، مخصوصا‌ً زنان طبقه كارگر شكل مي‌گرفت.
وي همچنين به مقولة داستان‌نويسي زنان توجه كرد، و به ارائه ديدگاههاي خود پرداخت.
وولف معتقد بود كه يك نويسندة زن، در ابتدا بايد اتاق خصوصي براي تنها بودن، تفكر و داستان‌نويسي داشته باشد. او به طبيعت زنانه اشاره مي‌كند، و معتقد است كه اين طبيعت، بر شكل‌گيري داستانهاي زنانه تأثيرگذار است. وي اشاره مي‌كند كه ارزشها و معيارهاي زنانه، با مردانه متفاوت است. با اين رو، منتقدين اظهار مي‌كنند كه وولف هيچ گاه نخواسته تماما‌ً به جنس مؤنث اهميت بدهد و به تحقير مردان بپردازد. او تنها به تفاوتها اشاره دارد؛ و براي مثال، ميهماني زنانه و مردانه را مطرح مي‌كند، كه هر يك به شيوه‌اي متفاوت برگزار مي‌گردد.
او در ادامه، به مسئلة‌ تحصيلات زنان اشاره مي‌كند؛ و معتقد است كه نبايد حق تحصيل از زنان گرفته شود. وولف از سويي به نوشته‌هاي مردان درباره زنان اشاره مي‌كند و مدعي است: اين گونه آثار، نادرست و اشتباه است.
ويرجينيا معتقد است: زنان وظيفه دارند تا نيازهاي رواني مردان را تأمين كنند و به مردان اعتماد به نفس دهند. وي در ادامه چنين مي‌گويد: «هر فردي نياز دارد تا با سختيها روبه‌رو گردد؛ و براي كسب اعتماد به نفس، نياز دارد خود را از سايرين برتر بداند. و مردان، در طول تاريخ، اين اعتماد به نفس را از زنان كسب كرده‌‌اند. اما زنان را پست‌تر از خود مي‌دانند. حال، اگر زنان با آنان مساوي شوند، مي‌ترسند اين اعتماد به نفس از دست برود.» (اتاقي از آن خود)
وولف معتقد است: زنان بايد از تمامي امكاناتي كه مردان در اختيار دارند بهره‌مند شوند.
بر اين اساس، بسياري، ويرجينيا وولف را مبتكر نقد فمنيستي مي‌دانند؛ كاري كه بعدا‌ً توسط سيمون دوبووار، كامل گشت .

پائولو کوئیلو

پائولو کوئیلو“ در سال ۱۹۷۴ در ”ریو دوژانیرو“ برزیل زاده شد. ابتدا به نمایشنامه نویسی، کارگردانی تئاتر و ترانه سرائی برای موسیقی مردمی برزیل مشغول شد و بعد به روزنامه نگاری روی آورد، اما شهرت جهانگیر او با داستان هایش بهدست آمد.
کوئیلو“ در سال ۱۹۸۶، جادهٔ ”سانتیاگومسیر زیارتی باستانی در اسپانیا را پیاده پیمود. این تجربه را بعدها، در کتابخاطرات یم مخ“ شرح داد که در سال ۱۹۸۷ منتشر شد. سال بعد، با کتاب دومش ”کیمیاگربه یکی از پرخواننده ترین نویسندگان معاصر تبدیل شد و کتاب های او در بیست و نه کشور جهان منتشر شدند. بنا به گزارش مجله بین المللی ”پابلیشنگ تریدز“ کتاب ”کیمیاگر“ یکی از کتابهای پرفروش جهان در سال ۱۹۹۸ بوده است. این کتاب تاکنون در کشورهای آرژانتین، استرالیا، اتریش، بلژیک، برزیل، بلغارستان، کانادا، کلمبیا، فرانسه، آلمان، ایران، ایتالیا، مکزیک، نروژ، لهستان، پرتغال، اسلواکی، اسلوانی، اسپانیا، سوئیس، تایوان، ترکیه، اوروگوئه، یوگوسلاوی و نزوئلا در فهرست پرفروشترین کتاب ها بوده است.
کیمیاگر“، توسط دانشگاه شیکاگو به عنوان کتاب درسی توصیه می شود و آن را در دستیابی به بصیرت شخصی بسیار مفید دانسته اند. همچنین در مدارس آرژانتین، فرانسه، ایتالیا، پرتغال، برزیل، تایوان، ایالات متحده و اسپانیا بهعنوان کتاب درسی معرفی میشود. کتابهای دیگر او عبارتند از: ”بریدا“، ”والکیریها“، ”مکتوب“، ”کنار رود پیدرا نشستم و گریستم“، ”کوه پنجم“، ”دومین مکتوب“ و ”راهنمای رزمآورنور“.
رمان ”ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد“ و داستان ”شیفتگی و جنون“ در سال ۱۹۹۹ منتشر شد و در بسیاری از کشورهای جهان از جمله فرانسه و ایران، در صدر فهرست کتابهای پرفروش قرار گرفت، او در سال ۲۰۰۰، رمان ”شیطان و دوشیزه پریم“ را نوشت که پیشتر، در ایران منتشر شده اس. آثار او در بیش از ۱۲۰ کشور منتشر و به ۴۶ زبان ترجمه شده اند. بیشتر از بیست و هفت میلیون نسخه از کتاب های او به فروش رفته اند و بنا به گزارش نشریهٔ فرانسوی ”لیر“ در ماه مارس سال ۱۹۹۹، او دومین نویسندهٔ پرفروش جهانی در سال ۱۹۹۸ بوده است.
کوئیلو“ جایزه های ادبی زیادی را از کشورهای متعدد کسب کرده است. منتقدان سبک شاعرانه، واقع گرا و فلسفی، او را می ستایند و زبان نمادینی را که نه با مغزهای ما، بلکه با قلب هایمان سخن میگوید، تحسین می کنند. داستان سرائی او، توانائی الهام بخشی به ملتهای گوناگونی را دارد.
پائولو کوئیلو، مشاور ویژهٔ برنامه یونسکو ”همگرائی روحی و گفتوگوی بین فرهنگها“ است.

  مجله شادکامی و موفقیت               

گابریل گارسیا مارکز

نویسنده ای که خیال پردازی هایش را جادوی بزرگ ادبیات معاصر جهان خوانده اند.

گابریل گارسیا مارکز

امسال مناسبت خاصی برای مارکز داشت ؛ زیرا رمان صد سال تنهایی او چهل ساله شد.
آثار مارکز خوانندگان بسیاری در سراسر جهان دارد و رئالیسم جادویی در آثار او چنان واقعیت و خیال را با هم درمی آمیزد که مرزی برای تشخیص آن باقی نمی گذارد.
بی سبب نبود که مارکز شهری خیالی با نام ماکوندو را در آثارش خلق کرد؛ شهری که تا حد زیادی الهام گرفته از دهکده آرکاتاکا یعنی محل گذران دوران کودکی او در شمال کلمبیا بود .

ماکوندو در صد سال تنهایی و آثار دیگر مارکز، شهری از ‘تخیلات واقعی و واقعیات تخیلی’ است و مارکز در این رمان چنان جزییات دقیقی از آن به دست می دهد که نمی توان باور کرد چنین شهری وجود ندارد.
مارکز با این ترتیب در ‘شکستن خطوط مشخص بین واقعیت و خیال’ کاملاً موفق عمل کرده است.
مارکز خود نیز اذعان می کند که این روش روایت داستان، الهام گرفته از نحوه قصه گویی مادربزرگ مادری اش است:”مادربزرگ چیزهایی تعریف می کرد که فراطبیعی و فانتزی به نظر می رسیدند اما او آنها را با لحنی کاملاً طبیعی تعریف می کرد.”
مارکز که در سال ۱۹۸۲ میلادی جایزه نوبل ادبیات را نیز از آن خود کرد، به ‘رویا پردازی’ و چگونگی به یاد آوردن و روایت وقایعی که در زندگی اتفاق می افتد علاقه زیادی دارد و بارها تأکید کرده که ‘قسمت های عجیب رمانهایش همه واقعیت دارند’.
مارکز ادبیات را به نجاری تشبیه می کند و می گوید:”در هردو، شما با یک واقعیت سر و کار دارید که مثل چوب، سخت است.”
اما مارکز که بین طرفدارانش به گابو شهرت دارد، به قدرت کلمات هم ایمان دارد و نحوه استفاده از آنها را وجه تمایز نویسندگان مختلف می داند و به همین جهت هم هست که جستجوی همیشگی اش برای یافتن لغات جدید را پنهان نکرده است.
مارکز که به همراه ماریو بارگاس یوسا و کارلوس فوئنتس از ستون های اصلی اوج گیری ادبیات آمریکای لاتین به شمار می آید، نخستین داستانش را زمانی منتشر کرد که در کالج درس می خواند و پس از آن به روزنامه نگاری روی آورد و مدتی را به عنوان خبرنگار در شهرهای اروپایی از جمله رم، پاریس و بارسلون سپری کرد.
آسمان نوشته های گابو با انتشار صد سال تنهایی درخشان شد. مارکز خود نقطه جرقه زدن نگارش آن را سال ۱۹۶۵ میلادی و هنگامی می داند که مشغول رانندگی بود اما ناگهان ایده نگارش صد سال تنهایی باعث شد مسیرش را عوض کند؛ به خانه برگردد؛ و به مدت ۱۸ ماه ‘فقط بنویسد’.
صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۷ میلادی منتشر شد؛ یعنی زمانی که مارکز ۳۹ سال داشت.
نویسنده بزرگ آمریکای لاتین که در ۶ مارس ۱۹۲۸ میلادی به دنیا آمده ، در سال ۱۹۹۹ از مبتلا شدنش به سرطان آگاه شد و از آن زمان، روایت زندگی خود را در قالب کتاب هایش مورد توجه قرار داده است.
در سال ۲۰۰۲ میلادی، اتوبیوگرافی مارکز با عنوان زنده ام که روایت کنم منتشر شد.
در سال ۲۰۰۴ میلادی نیز آخرین رمان او خاطرات روسپیان محزون من منتشر شد و مارکز پس از انتشار آن تأکید کرد این تنها یک پنجم از کتابی بوده که می خواسته بنویسد.
از میان دیگر آثار بزرگ گابریل گارسیا مارکز می توان به در ساعت شیطان (۱۹۶۲)، پاییز پدرسالار( ۱۹۷۵)، وقایع نگاری یک مرگ از پیش تعیین شده (۱۹۸۱)، عشق در زمان وبا (۱۹۸۵)، ژنرال در هزار توهای خود (۱۹۸۹)، از عشق و شیاطین دیگر (۱۹۹۴)، هیچ کس به سرهنگ نامه نمی نویسد (۱۹۶۸) ، طوفان برگ (۱۹۷۲) و زائران غریب (۱۹۹۲) اشاره کرد.


مارکز خود گفته که ارنست همینگوی، فرانتس کافکا و فیدل کاسترو از قهرمانان زندگی اش هستند و این در حالی است که بسیاری از صاحبنظران، نزدیکی دیدگاه های مارکز با ویلیام فاکنر نویسنده آمریکایی را نیز مورد توجه قرار داده اند.
گابو اما بیش از هر چیز دیگر، همچنان تحت تأثیر دوران کودکی و گوش سپردن به قصه های پدربزرگ و مادربزرگش است و آنها هنوز جای خود را در ذهن او نگاه داشته اند.
مارکز به یاد می آورد که پدربزرگش روزی میان کوچه ایستاد و به او – که کودکی پنج ساله بیش نبود- گفت:”سنگینی مرگ را حس نمی کنی؟
شاید هم علت کم کاری گابو در سال های اخیر همین باشد که سنگینی مرگ را احساس می کند.
با این وجود، اکنون که مارکز ۸۰ ساله شده و چهار دهه نیز از انتشار صد سال تنهایی می گذرد، فرصتی هست که ‘قصه بگوییم’؛ از گابو و از دیگران.
همه زنده ایم تا روایت کنیم

اسپانيايي‌ها صد سال تنهايي را با هم خواندند .

همزمان با چهلمين سال انتشار «صد سال تنهايي»، بيست‌وپنجمين سال اهداي جايزه نوبل و از همه مهم‌تر، هشتادمين سال تولد گابريل گارسيا ماركز، دولت اسپانيا مراسم باشكوهي براي گراميداشت اين نويسنده كلمبيايي شهير برگزار كرد.
در اين مراسم باشكوه، تعداد زيادي از طرفداران «گابو» با شركت در يك حركت جالب ادبي كه مشابه يك ماراتن انجام شد، كتاب «صد سال تنهايي» او را به‌صورت دسته‌جمعي مطالعه كردند.
اين برنامه پنجم مارس (برابر با چهاردهم اسفند) يعني يك روز پيش از روز تولد ماركز در اسپانيا برگزار شد و درحالي‌كه چهره‌هاي بسيار سرشناسي در حوزه‌هاي مختلف حضور داشتند، «ماريا ترزا فرناندز دي‌لاوگا»، معاون نخست‌وزير اسپانيا، نخستين جملات شاهكار اين نويسنده كلمبيايي را با صداي بلند قرائت كرد. پس از او ۸۰ تن از ديگر حاضران پرشمار برنامه، هركدام به مدت ۱۵ دقيقه، «صد سال تنهايي» را خواندند و نظير يك مراسم مذهبي باشكوه، كتاب بي‌مانند ماركز را دوره كردند.
«
صد سال تنهايي» تاكنون به بيش از ۳۰ زبان ترجمه شده در بيش از ۳۰ ميليون نسخه منتشر شده است. اما شهرت و محبوبيت ماركز ۸۰ ساله، حالا با گذشت ۴۰ سال از انتشار اين كتاب، به‌هيچ‌روي كاهش نيافته است.
حتي گابو، آن‌چنان معروف و محبوب است كه در كلمبيا، حتي رانندگان اتومبيل‌هاي مسافركش نيز به اين‌كه يك‌بار او را سوار كرده‌اند، مي‌بالند، انگار گابو دست‌كم يك‌بار تمام تاكسي‌هاي كلمبيا را امتحان كرده است!
علاوه بر اسپانيا كه ماركز با نوآوري‌هاي شگفت‌انگيزش در زبان اسپانيايي، حق بزرگي بر گردن آن دارد، بسياري از كشورهاي ديگر نيز امسال براي ماركز برنامه‌هاي بزرگداشت مي‌گيرند. آن‌چنان كه در ايران نيز قرار است برنامه‌هايي با حضور خود او در ارديبهشت سال ۸۶ برگزار شود.

پیرمردی که هستی اش از رویاهایش ساده تر است .
زندگینامه مفصل گارسیا مارکز
آلن بی راچ
ترجمه :امید پارسایی فر

خانواده‌اش

بدون شك مهمترين خويشاوند گارسيا ماركز ، پدربزرگ و مادربزرگ مادري او ست . پدربزرگش سرهنگ نيكولاس ريكاردو ماركز مِجيا ، كهنه سرباز ميانه‌رو جنگهاي هزار روزه كلمبيا بود . در «آراكاتاكا »، سرزمينِ موز كارايبيها و در روستايي كه به وسيله خودش به پا شده بود ، زندگي مي‌كرد .
سرهنگ در شهر ، چيزي در حد و قواره‌هاي يك قهرمان بود . ‌از جمله نكاتي كه در مورد او همه جا گفته مي شد اين بود كه او در واقعة‌ معروف به «كشتار موز» از سكوت خودداري كرد ، و در سال ۱۹۲۹ شكايتي را از آن كشتار وحشتناك به كنگره تحويل داد .
سرهنگ علاوه بر اينكه مردي بسيار پيچيده و جذاب بود ، داستانگوي بسيار قهاري نيز بود و قصه‌هايش از زندگي پرغوغايش خبر مي‌داد ‏ - وقتي جوانتر بود مردي را در دوئل كشته بود و همه جا گفته مي‌شد كه او پدر چيزي بيشتر از شانزده بچه است !
سرهنگ از كارهاي زمان جنگش به عنوان« تجربيات تقريبا شيرين » ياد مي‌كرد – چيزي مثل ماجراجويي جوانانه با تفنگها . سرهنگ سالخورده ، گابريل كوچك را از روي دايراه ا‌لمعارف تعليم مي‌داد، سالي يكبار او را به سيرك مي‌برد ، و نخستين كسي بود كه به نوه بزرگش« يخ» را معرفي كرد، - معجزه‌اي كه در انبار شركت UFC يافته شده بود! ـ هميشه به نوه بزرگش مي‌گفت كه چيزي بزرگتر از بار كشتن يك انسان بر دوش سنگيني ندارد ، درسي كه بعدها گارسيا آن را در دهان شخصيتهايش گذاشت .
مادربزرگش ترانكيويلينا ايگيواران كوتس بود ، و بر روي گارسيا ماركز خردسال ، از شوهرش كم تاثيرتر نبود . ذهن اين زن به شكل غريبي از باورهاي محلي و خرافات انباشته شده بود . خواهران بيشمارش هم مثل خودش بودند ، و خانه را با قصه‌هاي ارواح و بدشگونيها، ‌پيشگويها و فالهاي بد لبريز كرده بودند ، يعني همة آن چيزهايي كه شوهرش آنها را با سرسختي توسط ناديده مي‌انگاشت ، سرهنگ يكبار به گابريل جوان گفته بود :« به اين چيزها گوش نكن ! اينها باورهاي زنانه است » با اين وجود گابريل هنوز گوش مي‌داد . تنها كار بي‌همتا براي مادربزرگش گفتن همين قصه‌‌ها بود . مهم نبود كه حرفهايش چقدر به دور از واقعيت و غير محتمل بود ، چرا كه هميشه آنها را به مانند حقايقي انكارناپذير تعريف مي‌كرد . هر چند كه سبك آنها هميشه يك شكل بود ، خشك و تخت . قصه‌هايي كه سالها بعد ، نوه‌اش آنها را براي رمانهاي بزرگش اقتباس كرد .
والدين گارسيا ماركز، كم و بيش در سالهاي ابتداي زندگي‌اش غريبه‌ايي بيش نبودند ، مادرش ، لوسيا سانتياگا ماركز ايگورانا يكي از دو فرزندي بود كه از سرهنگ و همسرش به دنيا آمده بود . دختري سرزنده ، كه از بد حادثه عاشق مردي به نام گابريل اليگو گارسيا شد .
«
متاسفانه» براي آنكه، گارسيا مورد طعن و تشر والدينِ لوسيا بود . براي يك چيز، او در دوران خفت آور تبديل شدن شهر به مكاني بي‌در و پيكر و پر هرج و مرج به خاطر تجارت موز ، به خوبي يك «مرده خور» محافظه كار بود . و سرهنگ هميشه او را به برگهاي مرده‌اي كه پس از طوفان همه جا بي استفاده پراكنده مي‌شوند و بايد حتما جمع و دور ريخته شوند تشبيه مي‌كرد. گارسيا همچنين به زنباره بودن شهره بود و دست كم چهار بچه نامشروع هم داشت . در واقع گارسيا مردي نبود كه سرهنگ او را براي قلب رويايي دخترش ، بزرگ بداندش .
و با همه اينها ، او هنوز با نواي عاشقانه آرشه‌هاي ويلن ، شعرهاي عاشقانه و نامه هاي پياپي و حتا پيغامهاي تلگراف از او خواستگاري مي‌كرد . خانواده سرهنگ همه كار را براي خلاص شدن از گارسيا انجام دادند اما او دوباره بازمي‌گشت ، تقريبا بديهي شده بود كه ديگر دخترشان به مرد تسليم شده است . سرانجام آنها به آن سمج رمانتيك تسليم شدند ، و سرهنگ دست دخترش را در دست آن دانشجوي پزشكي گذاشت و براي راحتي ارتباطشان ، تازه عروس وداماد را در خانه‌اي مجاور شهر سرهنگ در ريوهاچا ساكن كرد ( داستان معاشقه حزن آور آنها بعدها «در عشق سالهاي وبا» از نو پي ريزي و دوباره سازي شد(

ابتداي زندگي

گابريل جوسي گارسيا ماركز در ۶ مارس ۱۹۲۸ در «آراكاتاكا» متولد شد هر چند كه پدرش هميشه ادعا مي‌كرد كه در حقيقت او در ۱۹۲۷ به دنيا آمده است . از آنجا كه والدينش هنوز كم بضاعت و در پي تامين معاش بودند ، پدربزرگش طبق سنت معمول آن زمان ، مسئوليت بالاندن او را پذيرفت . بدبختانه ۱۹۲۸ آخرين سال توسعه و رونق عظيم موز در «آراكاتاكا» بود .
اعتصاب و برخوردها در شهر بالا گرفت و افزون بر صد اعتصابگر در يك شب در «آركاتاكا » تيرباران شدند و در گوري دسته جمعي انداخته شدند .

نيه‌اش گابيتو بود ؛ به معناي «گابريل كوچك» ؛ خجالتي و ساكت رشد يافت ، شيفته صحبتهاي پدربزرگ و قصه‌هاي خرافاتي مادربزرگش شده بود. گذشته از سرهنگ و خودش ، زنان ديگري هم حضور داشتند ، و گارسيا ماركز بعدها اظهار كرد كه باورها و حرفهاي آنها او را از اينكه تنها بر صندلي خانه‌شان بنشيند مي‌ترساند ، نيمي بيشتر از ارواح و اشباح .
و در اين حال بود كه بذر آينده شغلي‌‌اش در اين خانه كاشته مي‌شد ـ‌حكايت جنگهاي داخلي و واقعه «كشتار موز» ، معاشقه‌هاي والدينش ، اعتقاد و باورهاي سختسرانه خرافي مادر خانواده ،رفت و آمدهاي عمه‌ها ،عمه‌هاي كهنسال. و دختران نامشروع پدربزرگ… بعد گارسيا ماركز نوشت :« احساس مي‌كنم كه همه نوشته‌هايم ، درباره تجربيات من از اجدادم است »
پدربزرگش وقتي كه او هشت ساله بود درگذشت . نابينايي مادربزرگش هم روز به روز بيشتر مي‌شد و از همين رو به «سوكري» رفت تا با والدين خودش زندگي كند. جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز كار مي‌كرد .
طولي نكشيد كه پس از ورودش به سوكري، تصميم بر آن شد كه تحصيلات رسمي‌اش را آغاز كند .او به پانسيون شبانه روزي در «بارانونكيولا»، شهر بندري در دهانه رودخانه« ماگدالنا»فرستاده شد . در آنجا او به عنوان پسري خجالتي كه شعرهاي فكاهي مي‌گويد و كاريكاتور هم مي‌كشد شهره شد .اگر چه تنومند و ورزشكار نبود ، اما بسيار جدي بود . همين باعث شد همكلاسيهايش او را «پيرمرد» صدا كنند .
در ۱۹۴۰سال ، وقتي دوازده سال بود ، موفق شد بورس تحصيلي‌ِ مدرسه‌اي كه براي دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته مي شد را به دست آورد. مدرسه ـ‌«ليكئو ناكيونال» –به وسيله يسوعيون اداره مي شد و در شهري در ۳۰ مايلي جنوب «بوگوتا» ، در شهر « زيپاكيورا » بود . سفرش يك هفته‌ بيشتر طول نكشيد و بازگشت: «بوگوتا» را دوست نداشت . نخستين حضورش در پايتخت كلمبيا ، او را دلتنگ كننده و غمگين ساخت . اما تجربياتش به تثبيت شخصيتش كمك كرد .
و در مدرسه بود كه خودي را كه به مطالعه تحريك مي‌شود و با آن به هيجان درمي‌آيد را شناخت . غروبها اغلب در خوابگاه برا ي دوستانش كتابها را با صداي بلند مي‌خواند . سرگرمي‌اصلي‌اش همين شده بود . هر چند كه او هنوز در تلاش باي نوشتن چيزي با معني براي نوشتن بودو تلاش مي‌كرد چيز با معني بنويسد . عشق بزرگش به خواندن و كشيدن كاريكاتور به او كمك ‌كرد تا در مدرسه شهرتي را به عنوان يك نويسنده به دست آورد . شايد لذت از اين شهرت بود كه ستارة هدايت كشتي‌اش شد. تصوري كه نيازمندش بود براي حركت آينده‌اش . پس از فارغ التحصيل شدنش در سال ۱۹۴۶ ، نويسنده ۱۸ ساله ، آرزوهاي والدينش را برآورده كرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق «يونيورساد ناسيونال » نام نويسي كرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاري .
در اين دوران بود كه گارسيا ماركز به همسر آينده‌اش برخورد كرد . و پيش از آنكه دانشگاه را ترك كند ، وقتي كه تعطيلات كوتاه مدتي را با والدينش مي‌گذراند دختر ۱۳ ساله‌اي به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفي كرد . مرسدس همانند يك مصري نجيب خموش بود و سبزه ، او « جذابترين كسي » بود كه گابريل تا به حال ديده بود .
در طول آن تعطيلات بود كه گابريل به مرسدس پيشنهاد ازدواج داد . دخترك موافق بود ، اما نخستين آرزويش تمام كردن تحصيلاتش بود . به همين دليل مرسدس نامزدي را پيشنهاد كرد ، قول داد تا چهارده سال ديگر كه بتوانند ازدواج كنند ، با او بماند .

سال هاي گرسنگي

مانند بسياري از نويسندگان ديگر كه دانشگاه را تجربه كردند و آنرا كوچك شمردند ، گارسيا ماركز نيز متوجه شد كه علاقه‌اي به مطالعه در رشته دانشگاهي‌اش ندارد و مبدل به كسي شده كه كاري را بر حسب وظيفه و اجبار انجام مي‌دهد .و به اين ترتيب دوران سرگرداني‌اش آغاز شد : كلاسهايش را ناديده انگاشت و از خودش و درسهايش غفلت كرد ، براي سرگردان بودن ، گشت در اطراف بوگوتا را انتخاب مي‌كرد ، سوار ترامواي شهري مي‌شد و به جاي خواندن حقوق ، شعر مي‌خواند.
در غذاخوريهاي ارزان غذا مي‌خورد ، سيگار مي كشيد و همدم و همنشين همة چيزهاي مشكوك و مظنون آن زمان شد : ادبيات سوسياليستي ، هنرمندان گرسنه ، و روزنامه نگاران آتشين و نوخواسته . اما از همه مهمتر روزي بود كه آن كتاب كوچك را خواند ، زندگي‌اش متحول شد و همه خطوط تقدير در دستانش ، در يك نقطه متمركز شدند، كتابي از كافكا به دستش رسيدمسخ» . كتابي كه زير و زبرش كرد . با اين كتاب بود كه ماركز جوان آگاه شد كه اجباري نيست كه ادبيات از يك خطِ سير مستقيم داستاني و طرحي روشن و پيرو يك موضوع هميشگي و كهن پيروي كند .

اثير چنين خود را نشان داد :«گمان نمي‌كردم كسي اين اجازه را داشته باشد تا چيزهاي مانند «مسخ »را بنويسد. اگر مي فهميدم مي‌شود ، من به نوشتن پيش از اين خيلي قبلتر پرداخته بودم . اگر مي‌دانستم ، خيلي پيش از اين شروع مي‌كردم به نوشتن » و همچنين گفت :«برايم صداي برخاسته از كافكا همسو با نجواهاي مادربزرگم بود . ـ‌ مادربزرگم در وقت قصه گفتن عادت داشت ، ماجراجويانه ترين چيزها را با حقيقي‌ترين صداهاي ممكن بيان مي‌كرد »
و اين نخستين نكته‌اي بود كه او از خواندن ادبيات در هوا شكار كرد .از اين پس حريصانه شروع به خواندن كرد و هر چه به دستش مي‌رسيد را مي‌بلعيد . و شروع به نوشتن داستان كرد . و در كمال شگفتي‌اش ديد كه نخستين داستانش ، « سومين استعفا » ، در سال ۱۹۴۶ ، در روزنامه ميانه‌رو بوگوتا ، « ال بوگوتا» منتشر شد . (‌ويراستار ذوق زده و مشتاقانه او را نابغه ادبيات كلمبيا خواند »
گارسيا ماركز وارد دوران خلاقيتش شد . بيش از ده داستان را براي روزنامه در سالهاي بعد نوشت .
مانند انسانگرايي از خانواده‌‌اي ميانه رو ، قتل گايتان در ۱۹۴۸ بر او تاثير ژرفي گذاشت ،‌و حتا در غوغا و اعتراضات روزنامه «ال بوگوتازو» هم شركت كرد و نوشت . دانشگاه «يونيورسال ناسيونال» تعطيل شد ، كه بلافاصله به شتاب ، خودش را به فضاي صلح آميزتر جنوب رساند و به دانشگاه «يونيوريسدد كارتگانا» انتقالي گرفت . او در آنجا دلچركين رشته حقوق را ادامه مي‌داد و براي روزنامه «ال يونيورسال» ستون روزانه مي‌نوشت .
سرانجام در ۱۹۵۰ تلاشهايش براي ادامه تحصيل در رشته حقوق پايان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن كرد ،به «باراناكوليا» رفت . پس از چند سال ، به حلقه ادبي‌اي كه «گروه باراناكيوليا» خواند مي شد پيوست و تحت تاثير آنها ، شروع به خواندن آثار همينگوي ، جويس، وولف، و خصوصا فالكنر كرد . او همچنين شروع به مطالعه آثار كلاسيك كرد و الهامي شگرف از خواندن «پادشاه اديپوس» از سري داستانهاي سوفوكل گرفت .
فالكنر و سوفوكل بزرگترين تاثيرات را بر او گذاشتند . فالكنر او را به خاطر توانايي‌‌اش در بازآفريني كودكي‌اي در گذشته‌اي راز آميز و ابداع كردن شهر و كشوري در خانه‌اي از نثر و شعر حيران كرد. در «يوكناپاتافنا» راز آميز بود ، كه گارسيا ماركز بذرهاي« ماكوندو »را يافت .
و از «شاه اديپ» سوفوكول و از «انتيگونه» انگاره‌هايش را براي دگرگون ساختن جامعه و رسوايي سواستفاده قدرت حاكم بيرون كشيد . نارضايتي گارسيا ماركز از داستانهاي ابتدايي‌‌اش آغاز شد و آنها را به عنوان تجربيات راستيني از پريشان خيالي دوران آغاز نوشتنش دريافت.
«
آنها پيچيدگي روشنفكرانه‌اي ساده‌اي داشتندكه با حقيقت هستي من ميانه‌اي واقعي نداشتند »
فالكنر به او آموخته بود كه نويسنده بايد در مورد چيزهايي بنويسد كه به او نزديك باشد . و سالها ماركز در اين منازعه با تلاشهاي نوشتاري‌اش بود كه «چه مي خواهد بگويد؟»
اين دغدغه‌ها وقتي شكل گرفت كه او به همراه مادرش به «آراكاتاكا» بازگشت تا خانه پدربزرگش را براي فروش مهيا كنند ، خانه را در وضعيتي اسفناك و فرسوده يافتند ، و هنوز «خانه شبح زده» خاطراتش را كه در سرش غوطه مي‌خورد او را به گذشته فرا مي‌خواند. براستي كه همة شهر مرده و بيجان به نظر مي رسد ، و زمان در رگ و پي اش منجمد شده بود . او پيش از اين خطوط داستاني از تجربيات گذشته‌اش را در ذهنش مرور مي‌كرد ، رماني تجربي به نام «لاكاسا »La casa نوشته بود، و هر چند كه احساس مي‌كرد كه هنوز آماده و تكميل نشده است ، او قسمتي از آنچه كه بعد از حس كردن آن مكان به دست آورده بود را يافته بود.
به محض بازگشت به «بارانكيولا» ، نخستين رمانش ملهم از ديدارش از آن خانه را با نام «طوفان برگ» ، طبق طرحي مطابق با اسلوب« آنتيگونه» و دوباره سازي شهري خيالگونه نوشت .. كتاب با اشتياقي پر انرژي از الهام و شهود كامل شده بود و نام «ماكوندو» را به «يوكناپاتافناي» آمريكاي لاتين بخشيد كه نام مزرعه موزي نزديك «اراكاتاكا» بود كه عادت داشت در آنجا مانند كودكي گردش ‌كند .(‌ماكوندو در زبان بانتو Bantu معناي موز است) متاسفانه رمان در سال ۱۹۵۲ توسط ناشري كه به او داده شده بود رد شد و گارسيا ماركز گرفتار شك به توانايي‌خودش شد و شلاق نقد را خود به پيكرش وارد كرد و آن را در كشو انداخت . (‌در ۱۹۵۵ هنگامي كه گارسيا ماركز در اروپاي شرقي بود ، رمان توسط دوستانش از آن مخفيگاه نجات داده شد و به ناشر تحويل داده شد . آن زمان بود كه« طوفان برگ» منتشر شد )
با وجود طرد شدن و تنگدستي‌اش، ذاتا سرخوش بود ، اتاقي در فاحشه خانه‌اي دست و پا ‌كرده بود و دوستانش دورش را گرفته بودند . و كار ثابتي هم براي نوشتن در ستونهاي روزنامه «ال هرالدو» El Heraldo داشت . در بعد از ظهرها بروي داستانهايش كار مي‌كرد و با هم سليقه‌هايش در ميان دود سيگار و عطر قهوه گپ مي‌زد . در ۱۹۵۳ او به ناگاه به تشويش و بيقرار ي ناگهاني دچار شد . بار و بنديلش را جمع كرد ، كارش را رها كرد و حتا دايره‌المعارفش را هم به دوستي فروخت . مدت كوتاهي سفر كرد ، بر روي پاره‌اي از طرحهاي داستانش مشغول شد ، و سرانجام به طور رسمي با مرسدس اعلام نامزدي كرد . در ۱۹۵۴ به بوگوتا بازگشت و مسئوليت نوشتن داستان و مقالات نقد فيلم را در «ال اسپاكتادور» را پذيرفت. در آنجا او به استقبال سوسياليسم رفت و از از توجه به صداي جاري ديكتاتور گوستاو روجاس پينيليا اجتناب كرد ، به وظيفه‌اش به عنوان نويسنده‌اي در زمان لاويولنسيا la violencia تعمق كرد.
در ۱۹۵۵ اتفاقي افتاد كه او را در عقب قطار ادبيات نگاه داشت و سرانجام هم باعث تبعيد موقتي او از كلمبيا شد . در آن سال ، «كالداس »، يك ناوشكن كوچك كلمبيايي ، در راه بازگشت به «كارتاگنا» ، در دريايي عميق غرق شد . همه دريانوردها و ملوانان در آب غرق شدند ،الا يك مرد جالب : لويس آلئجاندرو ولاسكو ، كسي كه توانست ده روز بر روي الواري در دريا دوام بياورد . هنگامي كه سرانجام به ساحل بازگشت ، فورا به يك قهرمان ملي تبديل شد . دولت از اين فرصت به عنوان تبليغاتي بزرگ استفاده كرد ، ولاسكو هم سخنرانيهاي بسياري را براي تبليغ ديده‌ها و ماوقع كرد ، سرانجام روزي رسيد كه او تصميم گرفت واقعيت را بگويد : «كالداس» بار و محموله غير قانوني حمل مي‌كرده ،چون كه آنها بيمبالاتي و بيدقتي كرده بودند ، كشتي تعادلش به هم ‌خورده و درون دريا غرق شد . ولاسكو طي ديداري از اداره روزنامه «ال اسپكتادور» ، واقعيت را براي آنها فاش كرد ، و آنها پس از كمي درنگ باور كردند . ولاسكو قضيه را براي گابريل گارسيا ماركز تعريف كرد و او هم داستان را از زبان كسي ديگر نوشت و دوباره سازي كرد . داستان دو هفته به نام « واقعيت درباره ماجراي من ، لويس الئجاندرو ولاسكو » مسلسل وار منتشر شد و شور و استقبال بسياري را آفريد .
دولت به شدت عصباني شد و ولاسكو را از نيروي دريايي بيرون اندخت. ويراستاران نگران از اينكه ديكتاتور پينيلا گارسيا ماركز را آزاردهد ، بيدرنگ او را براي تحت پوشش قرار دادن خبر مرگ قريب الوقوع پاپ پيوس به ماموريت گسيل كردند . به بهانه اين ماموريت بيهوده ، گارسيا ماركز به عنوان خبرنگار و گزارشگر در اروپا سرگردان بود . پس از اينكه مدتي در رم به تحصيلات در رشته سينما پرداخت ، عازم بلوك كمونيستي اروپا و شرق اروپا شد ، و پس از يكسال سرانجام دوستانش رمان« طوفان برگ» را در« بوگوتا» منتشر كردند .
گارسيا ماركز به ژنو ،رم ، لهستان و مجارستان سفر كرد و سرانجام در پاريس مستقر شد جايي كه او خبر دار شد كارش را از دست داده است . بنا به دستور حكومت ديكتاتوري پينيلا ، روزنامه «ال اسپكتدور» تعطيل شد . در محله‌اي لاتين ، و به اعتبار و لطف زن مهمان خانه داري زندگي كرد ،آنجا تحت تاثير آثار همينگوي يازده داستان نوشت كه پيش نويس كتاب « كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد» شدند و همينطور قسمتي از «اين شهر گهي» را نوشت . كتابي كه بعدها به نام« ساعت نحس » تغيير نام داد و منتشر شد .

س از پايان نكارش «كسي به سرهنگ … » به لندن سفر كرد و و سرانجام به قاره‌ خانگي‌ اش و نه كلمبيا كه ونزوئلا بازگشت و در آنجا توسط پناهجويان و آوارگان سياسي كلمبيايي مورد استقبال و پشتيباني قرارگرفت . آنجا « ساعت نحس» را به پايان رساند اثري كه در آن تلاش براي پايه ريزي كردن سبك بي‌همتايش مشهود است ، اما مشخص است كه آنچه نوشته هنوز برايش راضي كننده نيست. داستانهاي ابتدايي‌اش صريح و بي‌احساسند. «طوفان برگ» بسيار مديون فالكنر بود و «كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد» و «ساعت نحس» هم از سبك و هدف شناخته شده‌اش فاصله داشت ، سبكي كه او سالهاي بعد به توسعه و كمالش رساند .
مي‌دانست كه آخرين كارش در ميان شهر راز گونه «ماكوندو» خواهد گذشت. اما هنوز براي يافتن لحن و صدايي كه بتواند داستانش را با آن بگويد در تكاپو بود ، و هنوز در حال كشف صداي واقعي‌ و شخصي‌اش بود .
در ونزوئلا با دوستان قديمي‌اش پلينيو آپوليو مندوزا كسي كه بعدها ويراستار هفته‌نامه ونزوئلايي «اليت» شد همكار و همنشين شد . درسال ۱۹۵۷ براي آنكه پاسخ دغدغه‌اش: «درد كلمبيا از چيست ؟» را بيابد ،سرتاسر اروپاي بلوك شرق را سفر كرد ،‌مقالاتش را در اين رابطه به چند ناشر امريكاي جنوبي داد و ديدند كه چگونه با افسردگي مقايسه كرده وضعيت جامعه را با وضعيت آرماني كمونيسم مقايسه كرده است.

س از اقامت كوتاه دوباره‌اي در لندن ، گارسيا ماركز به ونزوئلا بازگشت ، جايي كه مندوزا ديگر براي روزنامه «مومنتو »كار مي‌كرد و به دوست قديمي‌اش كار ديگري را پيشنهاد كرد . گارسيا ماركز در ۱۹۵۸ مخاطره‌اي كرد و به كلمبيا بازگشت . در فضايي كم سر وصدا به كشورش خزيد و با مرسدس باچا ازدواج كرد ، كسي كه اين چهارده سال را در بارانكويلا در انتظارش نشسته بود . او و تازه عروسش در خفا و خاموشي به كاراكاس بازگشتند ، كه در آنجا مشكلات را با هم تقسيم كنند . پس از چاپ نمايشنامه‌هايي در روزنامه «مومنتو» توسط گارسيا ماركز كه خيانت و پيمان‌شكني آمريكاو ستم پيشگي‌هايش عليه ونزوئلا را هدف قرا داده بود ،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سياسي قرار داد . روزنامه سرانجام تسليم فشارهاي سياسي شد و در جريان سفر نيكسون در ماه مي عذرخواهي‌اي را از دولت امريكا به چاپ رساند .

گارسيا ماركز و مندوزا از نامة سفارشي كاپيتولاسيوني دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا دادند . چيزي نگذشت كه گارسيا ماركز پس از رها كردن شغلش در «مومنتو» ، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمايت انقلاب كاسترو قرار گرفت . او متاثر از انقلاب با تصدي شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاريي كاسترو «پرنسا لاتين» به انقلاب كمك كرد . و بدين شكل بود كه رفاقتش با كاسترو كه تا به امروز برقرار است ، آغاز شد .
در ۱۹۵۹ نخستين پسرش رودريگو به دنيا آمد و اين خانواده به شهر نيوريوك مسافرت كرد ، و در آنجا ناظر شاخه آمريكاي لاتين خبرگزاري« پرنس لاتين» شد ، اما چيزي نگذشت كه به خاطر تهديدات آمريكاييها به قتل او ، گارسيا ماركز از اين شغلش هم استعفا داد . بعد از يكسال پس از شكاف ايديولوژيكي كه در حزب كمونيستي كوبا روي داد، جدايي‌اش از آن حزب آغاز شد . او با خانواده‌اش به جنوب «مكزيكو سيتي» سفر كرد و به زيارتگاه «فالكنريان» رفت تا به اين شكل ورودش را در ۱۹۷۱ به امريكا تكذيب كند .

در «مكزيكوسيتي» علاوه بر آنكه براي فيلمها زيرنويس مي‌نوشت متن نمايشنامه‌هاي راديويي را هم به نگارش درمي‌آورد ، و در طي اين مدت بود كه پاره‌اي از رمانهاي افسانه‌وارش را منتشر ساخت . اثر« كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد» در ۱۹۶۱ از شر بيد خورنده فراموشي نجات داده شد ه ، و سپس «مراسم دفن مادربزرگ» را هم در ۱۹۶۲ ، سالي كه دومين پسرش ،گونزالو به دنيا آمد منتشر ساخت . سرانجام دوستانش او را متقاعد كردند كه به جلسات نقد و مباحثه ادبيات در «بوگوتا» شركت كند ، ، او در Este pueblo de mierda تجديد نظر كرد ، و عنوان« شهر گهي» را به «ساعت نحس» تغيير داد.
كتابها را عرضه داشت و تا حدودي با استقبال روبرو شد . حاميان و بانيان جايزه‌اي ادبي ، در سال ۱۹۶۲ ،‌در اوج دوران افسردگي بي‌پايانش ، كتاب را به مادريد فرستادند تا در آنجا انتشار يابد: انتشار مسخره و خنده‌آور بود . ناشر اسپانيايي، كتاب را از همه اصطلاحات عاميانه امريكاي لاتين و جملات اعتراض آميزش پاكسازي وتهي كرد ، گفتگوها و سخنان شخصيتها هم مختصر و كوتاه شده و به زبان و لهجه اسپانيايي در آمده بود . تصفيه كتاب خارج از حد و مرزهاي پذيرفتني و قابل تصور بود. گارسيا ماركز دل شكسته و غمين مجبور شد تا از پذيرش كتاب با آن وضعيت امتناع كند . تقريبا نيم دهه طول كشيد تا كتا ب به حال اولش برگردانده شده و انتشار يافت .
چند سال بعدي ، مشحون از نااميديهاي فراوان براي او بود ، چيزي توليد نكرد الا متن فيلمي طرحش توسط كارلوس فوئنتس نوشته شده بود . دوستانش تلاش مي‌كردند اورا از راههاي مختلف دلخوش و شاد سازند . اما با اين وجود او احساس واماندگي و ورشكستگي مي‌كرد . هيچكدام از آثارش بيشتر از ۷۰۰ نسخه فروش نرفته بودند . هيچ حق التاليف و پولي از آنها به دست نياورده بود . و هنوز داستان «ماكوندو» از فراچنگ او طفره مي‌رفت .

پيروزي ها

و سرانجام اتفاق افتاد : «ظهورش».
در ژانويه ۱۸۶۵ او و خانواده‌اش براي گذران تعطيلات به «آكاپولكو» مسافرت كردند . ناگهان شهود به او اصابت كرد :
لحن و صدايش را باز يافت . براي نخستين بار در بيست سال اخير، آذرخشي واضحا حجم و آواي «ماكوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او بعدها نوشت :
«
سرانجام شهودي را كه با آن بتوانم كتاب را بنويسم به دست آوردم … به كاملترين شكل ممكنش . در آنجا بود كه من نخستين فصل را كلمه به كلمه با صداي بلند براي تايپست ديكته كردم «و بعد ، راجع به آن شهود:

لحن و صدايي كه من سرانجام در «صد سال تنهايي» به كار گرفتم بر پايه روشي بود كه مادربزرگم در گفتن قصه‌هايش به كار مي‌گرفت . او چيزهاي كاملا خيال گونه را جوري بيان مي‌‌كرد كه واقعگرايانه‌ترين شكل ممكن را داشتند … جلوه آنچه را كه مي‌گفت در سيمايش مشهود بود . او وقتي كه قصه‌هايش را مي‌گفت طرزگفتارش را تغيير نمي‌داد و با اين كارش همه را مجذوب مي‌كرد . آنجا بود كه من كشف كردم چه بايد بكنم تا خيال را باور پذير سازم . به همان لحني كه مادربرزگم قصه‌ها را برايم بازگفته بود آنها را نوشتم .»  او ماشين را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت . وقتي رسيدند ، مسئوليت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چيز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد . و نوشت آنچه را كه انجام داده بود و ديده بود و انديشيده بود . براي مدت هيجده ماه ،هر روز را نوشت .روزانه با مصرف شش پاكت سيگار داشت از پا در مي‌آمد . براي تامين خانواده ماشين فروخته شد ، و تقريبا همه اسباب خانه به گرو گذاشته بود چاره‌اي نبود ، تنها به اين شكل مرسدس مي‌توانست خانواده را خوراكي دهد و رول كاغذ و سيگار ماركز را تامين كند . دوستانش ديگر اتاق دود گرفته‌اش را « غار مافيا» مي‌ناميدند . و پس از مدتي ، كمكهاي جامعه به ياريش شتافت ،‌چرا كه با خبر شده بودند كه چه چيزهاي چشمگير و قابل توجهي در حال خلق شدن است. نسيه‌ها تمديد و قرضها بخشيده شد . پس از يكسال كار ، گارسيا ماركز نخستين سه فصل را براي كارلوس فوئنتس فرستاد ، كسي كه آشكارا اعلام كرد :« من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادي را در آن يافتم » رمان به پايانش نزديك بود ، هنوز اسمي نداشت ، موفقيتش قابل پيش بيني بود ، و زمزمه موفقيت در هوا دوَران داشت و مي‌چرخيد .هنگام كه كار به سرانجام رسيد ، خودش ، همسرش، ‌و دوستانش را در رمان جاي داد و سپس نامي در صفحه آخر نمايان شد :« صد سال تنهايي«
سرانجام از غار پا به بيرون گذاشت ، هزار و سيصد صفحه را در دستانش محكم گرفته بود ، تحليل رفته و تقريبا مسموم از نيكوتين ،‌ با بالاي ده هزار دلار بدهي ، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود . مجبور شد اسباب بيشتري از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را براي ناشري در بوينوس آيرس بفرستد.
«
صد سال تنهايي »در ژوئن ۱۹۶۷ منتشر شد ، و در عرض يك هفته همه ۸۰۰۰ نسخه‌اش به فروش رسيد . از آن نقطه بود كه موفقيت هاي او بيمه و تضمين شد . رمان هر هفته زير يك چاپ جديد مي‌‌رفت ،‌و در عرض سه سال نيم ميليون نسخه از كتاب به فروش رسيد و به بيست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جايزه بين المللي را نصيب خود كرد . موفقيتها سرانجام سر و كله‌شان پيدا مي شد. وقتي كه جهان نامش را مي‌شنيد و مي‌شناخت گابريل گارسيا ماركز ۳۹ ساله بود .
به ناگاه شهرت احاطه‌اش كرد . نامه‌هاي طرفداران ،جايزه‌ها ‌، مصاحبه‌ها ، ‌برنامه‌هايي با حضور او – پيدا بود كه زندگي‌اش در حال دگرگون شدن است. در ۱۹۶۹ رمان، جايزه «چياچيانو» در ايتاليا را برد و همان سال به عنوان بهترين رمان خارجي در فرانسه شناخته شد . و در ۱۹۷۰ در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در امريكا شد .
دو سال گذشت. جوايز «روميلو گالئگوس » و « نيوتادت» را هم برده بود و در ۱۹۷۱ هم نويسنده پرويي ،‌ماريو وارگاس يوسا در باره زندگي و آثارش كتابي را منتشر ساخته بود . در برابر همه اين هياهوها ، گارسيا ماركز به سادگي به نوشتن بازگشت . تصميمش براين بود كه در باره ديكتاتوري بنويسد ، باخانواده‌اش به بارسلوناي اسپانيا رفت تا آن اسپانياي زير چكمه فراسيسكو فرانچو را تجربه كند
در آنجا روي رمانش رنج برد و زحمت كشيد . تركيبي را از« هيولا» ، «ديكتاتوري كارايبي با دستان نرم استاليني و شهوتي حيوانگونه» و «حاكم جرار اسطوره‌اي امريكاي لاتين » خلق كرد . در خلال اين سالها ، او Innocent Eréndira and Other Stories را در سال ۱۹۷۲ منتشر كرد . و در ۱۹۷۳ مجموعه‌اي از آثار روزنامه نگاري‌اش در پانزده سال قبل را به نام « زمانه‌اي كه من شاد بودم و بي‌خبر » منتشر ساخت.
«
پاييز پدر سالار» در سال۱۹۷۵ منتشر شد ، و از دو منظر موضوع و لحن حركت و روند موثر و قويي از نقطة « صد سال تنهايي» بود.كتابي پر شكنج و پرخماپيچ ، به همراه جملاتي دالان وار و تودر تو ، كه در ابتدا براي منتقدين و كساني كه منتظر يك« ماكوندو»ديگر بودند ، دست يازيدن به هستة آن نااميدانه به نظر مي‌رسيد . توقعات و انتظارها در طول ساليان از او تغيير كرده بود ، به هرحال ، بسياري انتشار اين رمان را تغيير مكاني به شاهكاري كوچكتر توصيف كردند.

زندگي بعد

 گارسيا ماركز تصميم گرفته بود كه فراتر از زمان ديكتاتوري ، ديكتاتور پينوشه بر شيلي ننويسد ، تصميمي كه بعدا آن را لغو كرد و علاوه بر آنكه زندگي در يك حكومت ديكتاتوري را ترسيم كرد ، ذهن حاكم ستمگري كه آنها را در گودال رنج رها كرده بود را به خواننده‌ ارايه كرد . حالا نويسنده معروف ، به قدرت روزافزون سياسي‌ا‌ش آگاهتر شده بود ، و تاثير رو به افزايش و امنيت مالي‌اش او را قادر ساخته بود تا دغدغه‌هايش را در فعاليتهاي سياسي دنبال كند.
دربازگشت به« مكزيكو سيتي» ، خانه جديدي خريد تا از آنجا مبازه شخص‌اش را براي تاثير برجهان پيرامونش سامان‌دهي كند . در پايان اندك سالي ، فعاليتهايش را پايه گذاري كرد و پيوسته مقداري از پولش را در جنبشها و فعاليتهاي سياسي و اجتماعي صرف مي‌كرد . از طريق نوشته‌ها و بخششهايش ، گروههاي چپ در «كلمبيا »، «ونزوئلا» ،« نيكاراگوئه» ،« آرژانتين» و «انگولا» را حمايت و پشتيباني مي‌كرد .

و از HABEAS حمايت و پشتيباني كرد ، سازماني كه تمام فعاليتهايش را براي اصلاح سواستفاده قدرت در امريكاي لاتين و آزادي زندانيان سياسي وقف كرده بود . و او روابط دوستانه‌اش را با بعضي رهبران همانند عمر توريجوس در پاناما struck up كرد , مناسبات و روابطش را با فيدل كاسترو رهبر كوبا ادامه داد . نيازي به گفتن نيست كه ، اين فعاليتها او را نزد سياستمداران امريكا يا كلمبيا عزيز و تكريم نكرد ، همه ديدارهايش از امريكا با ويزاهاي محدود الزماني بود كه توسط وزارت امور خارجه امريكا تاييد شده بود . ( اين سفرها سرانجام توسط بيل كلينتون رفع محدوديت شد ) در ۱۹۷۷ او Operación Carlota و همچنين مجموعه‌اي از مقالاتي از نقش كوبا در افريقا را منتشر ساخت.
به طعنه ، اگر چه ادعا مي‌كند كه با كاسترو دوستان بسيار خوبي هستند كاسترو حتا به ويراستاري كردن كتاب «وقايع مرگ يك پيشگوي ماركز» كمك كرد – او هفتاد نوشته را در كتابي « بسيار رك ، بسيار ناملايم » درباره قصور انقلاب كوبا و زندگي تحت رژيم فيدل كاسترو نوشته است .اين كتاب هنوز منتشر نشده است ، و گارسيا ماركز مدعي است كه تا وقتي كه روابط بين امريكا و كوبا به هنجار و عادي نشده آن را منتشر نخواهد ساخت .
در ۱۹۸۱ كه مدال ويژه لژيون فرانسه را به دست آورد ، براي اينكه كاسترو را در سختي ديده بود به ديدارش شتافت و هنگامي كه به كلمبيا بازگشت دولت محافظه كار «بوگوتا» او را به سرمايه‌گذاري و پول درآوردن در M-۱۹ ، يك گروه ليبرال از پارتيزان ها متهم كرد. ماركز براي آسايش خانواده‌اش از كلمبيا بيرون آمد و از مكزيك تقاضاي پناهندگي سياسي كرد.
كلمبيا خيلي زود از خشم و برآشفته شدن از آن فرزند نام آورش پشيمان شد : در سال۱۹۸۲ او جايزه نوبل ادبيات را برنده شد . كلمبيا همزمان با انتخاب ريبس جمهور جديد، دستپاچه و شرمسار، او را به بازگشت دعوت كرد ، و ريس جمهور Betancur بتانكيور نيز شخصا او را در استكهلم ملاقات كرد.در ۱۹۸۲ ، «بوي خوش گواوا» ، كتابي در گفتگو با همقطار ديرينش« پلينيو اپوليو مندوزا» و همينطور در همان سال او «ويوا ساندينو» ، نمايشنامه راديويي تلويزيوني در باره« سندريستها» و انقلاب« نيكاراگوئه» را نوشت. در داستان بعديي كه منتشر كرد ديگر سياست از انديشه‌اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رماني عشقي تغيير مسير داد و به گذشته غني از شهود و مصالح اساسي‌ داستانهايش بازگشت ، او دوباره بر روي موضوع معاشقه‌هاي والدينش كار كرد . داستان درباره دو عاشق عقيم و بي‌نتيجه مانده است كه زمان طولاني ميان نخستين معاشقه و دومين عشقبازيشان پيش آمده ، و در سال ۱۹۸۶ پرده از«عشق سالهااي وبا» برداشته شده و كتاب به خوانندگان جهان، كه مشتاقانه منتظرش بودند، عرضه شد و به صورت اعجاب آور و غريبي مورد استقبال قرار گرفت .
ترديدي نيست كه گابريل گارسيا ماركز ديگر مبدل به چهره جهاني شده بود كه جاذبه ديرپا و مانايش همه گير شده بود .
در حال حاضر نيز او از مشهورترين نويسندگان جهان است ، و درون زندگي‌اي آكنده از نوشتن غوطه مي‌خورد تدريس مي‌كند ، و و با اقامت در مكزيكو سيتي ، كارتاگنا ، كيورناواسا ، پاريس ، بارانكبوليا فعاليتهاي سياسي‌اش و فرهنگي‌اش را پي مي‌گيرد . او دهه‌ ۱۹۹۰ را با انتشار رمان«ژنرال د رهزارتوي خود» به پايان رساند و دو سال بعد هم «زائر غريب» متولد شد .
در ۱۹۹۴ او داستانهاي اخيرش را در كتاب« عشق و شياطين ديگر» منتشر كرد . اين سير در ۱۹۹۶ با انتشار «گزارش يك آدم ربايي» ادامه يافت . كتاب اخير اثر روزنامه نگارانه‌اي بود كه داراي جزييات شگرفي از تجارت بي‌رحمانه مواد مخدر در كلمبيا ست . اين بازگشت به فعاليتهاي روزنامه نگاري در ۱۹۹۹ با خريد پر كش قوس امتياز مجله «كامبيو» مستحكم شد.
مجله وسيله‌اي واقعي و كاملي براي گارسيا ماركز شد تا به او اصل خويش بازگردد . امروز «كامبيو » جلودار سير پيشرفت مطبوعات كلمبيا ست.
متاسفانه در ۱۹۹۹بيماري سرطان لنفاوي گارسيا ماركز تشخيص داده شد ، و تا به امروز او تحت رژيم درماني و غذايي خاصي قرار دارد . اغلب در ميا ن «مكزيكو سيتي» و كلينكي در «لس آنجلس »جايي كه پسرش فيلماكر روريگو گارسيا زندگي مي‌كند، در رفت و آمد است .
در حال حاضر ،ماركز در كنار نوشتن داستانهايش ،‌ بر روي نوشتن خاطراتش متمركز شده است . نخستين جلد از رمان در سال ۲۰۰۱ با نام «زيستن براي بازگفتن» منتشر شد كه بيدرنگ در نخستين چاپ در امريكاي لاتين به فروش رفت ، و نخستين جلد از اين سه گانه ، تبديل به پرفروشترين كتاب «تاكنون» كشورهاي اسپانيايي زبان شد (‌كتاب در اواخر ۲۰۰۳ در امريكا و انگلستان منتشر مي‌شود ). نخستين جلد از اين كتاب تا سال ۱۹۵۵ را تحت پوشش قرار مي‌دهد و طبق قول و برنامه ريزي ماركز ، جلد دوم آن بر روي «صد سال تنهايي» متمركز شده است .

مائیو بنچی - زندگی نامه و آثار

 رمان سه جلدی ( یا دو جلدی ) دریاچه ی شیشه ای را به طور کاملا اتفاقی  ، بدون اینکه نویسنده اش را حتی بشناسم از کتابخانه به امانت گرفتم  . به رغم اینکه داستان ، طولانی است و از روایتی بسیار ساده برخوردار است به طرز شگفت آوری هم زیبا و مسحور کننده به نظر می رسد . دریاچه ی شیشه ای ، کتابی است که بدون توقف خواهید خواندش .

مائیو بنچی ، قصه زنی به نام هلن را روایت می کند که در جوانی عاشق مردی به نام لوئیس می شود . وی که مردی مسئولیت ناپذیر و آزادخوست ، تن به ازدواج نمی دهد . از طرف دیگر مردی به نام مارتین دیوانه وار هلن را دوست دارد ، اما هلن علاقه ای به او نشان نمی دهد . سرانجام اصرار های مارتین وی را مجاب می کند ، اما هلن با او شرطی بسته است ؛« در زندگی ما هیچ عشقی وجود نخواهد داشت. »

زندگی این دو در موطن مارتین آغاز می شود ؛ کنار دریاچه ای آرام شهره به دریاچه ی شیشه ای . هلن به دریاچه عشق می ورزد ، بیشتر از آن چه که به مارتین و بیشتر وقت خود را به قدم زدن در کنار دریاچه می گذراند بیشتر از آن چه که به قدم زدن با مارتین . دریاچه ، رازی را در خود نهفته دارد ؛ راز یک خودکشی که معلوم نیست حقیقت دارد یا افسانه است .

حاصل چندین سال زندگی هلن و مارتین یک دختر و یک پسر است . حالا که دختر مارتین نسبتا بزرگ شده ، هلن نتیجه می گیرد که می تواند خانواده اش را رها کند . یک شب او ناپدید می شود . تمام مردم دریاچه شبانه او را می جویند اما ... یک قایق لرزان و خالی روی دریاچه دیده می شود . خبر خودکشی هلن در روزنامه محلی منتشر می شود . دختر مارتین نامه ای را در اتاق مادرش پیدا می کند که خطاب به مارتین نوشته شده و بلافاصله اقدام به سوزاندن نامه می کند از بیم اینکه اجازه دفن جسد مادرش در گورستان مسیحی داده نشود . جستجو برای یافتن جسد بی نتیجه است . روزنامه محلی چند روز بعد به شهری می رسد که اکنون هلن دارد با عشقش ! زندگی می کند . هلن خبر را می خواند و البته حق را به مارتین می دهد که برای جلوگیری از آبروریزی ، رفتن او را خودکشی در دریاچه جلوه دهد . غافل از اینکه نامه اش  سوخته ! عشق مادری او را وا می دارد تا در قالب دوست هلن ( که بعد از رفتن ، اسمش را به لنا تغییر داده ) برای دخترش نامه بدهد و از خاطرات دوستی هلن و لنا ! برای او بنویسد و حرف های ناگفته ای را فاش کند . دخترک که هیچوقت ندیده بوده مادرش دوستی داشته باشد ، مشکوک می شود و در اردویی که توسط مدرسه برگزار می شده به شهری می رود که نامه از آن جا فرستاده شده و خانه ی لنا را می یابد ...

اتفاقات بسیاری رقم می خورد تا پایانی غافلگیرانه و رئالیستیک را شاهد باشیم . روایت ها بسیار موشکافانه و میکرو بیان شده و نویسنده از هیچ جزئیاتی فروگذار نکرده است . در یک کلام اینکه خواندن رمان این بانوی ایرلندی ، تجربه ای بکر ، تکرار نشدنی و شگفتی آور است و من تعجب می کنم که چگونه کمتر کسی است که این نویسنده شصت و هشت ساله را بشناسد و سه سال جستجوی مداوم من برای یافتن نامی و زندگی نامه ای از او بی نتیجه مانده بوده ؟

مائیو بنچی Maeve Binchy در 28 می 1940 به دنیا آمد و تحصیلات دانشگاهی را در زادگاه خود دوبلین ایرلند به پایان رساند. این نویسنده در سال های1962 تا 68 معلم و مقاله نویس برای روزنامه Irish Times  بوده که در لندن زندگی می کرده و پس از ازدواج به ایرلند بر می گردد . سبک داستان هایش رمان و روایی هستند و کتاب های پرفروشی هم داشته است . در این تارنما :  http://www.maevebinchy.com  شرح حال نویسنده ، فهرست کتاب های چاپ شده ، توضیحاتی در مورد آخرین کتاب و همچنین داستان های کوتاه جدیدی وجود دارد که فقط آخرین آن ها قابل مشاهده است . پس ناچار هستید زود به زود به این پایگاه سر بزنید . البته تمام نوشته ها انگلیسی است . او در خودنوشته ای که از خود به جا گذاشته اذعان می دارد که فضای خانه ی مادری اش بسیار شاد و دوست داشتنی بوده ، خصوصا از مادرش می گوید و اینکه وی آرزو داشته او با یک دکتر یا وکیل مدافع یا حسابدار ! ازدواج بکند و در دوبلین پایتخت ایرلند زنگی کنند که امید عبثی بوده . گو اینکه به مادرش وابستگی شدیدی داشت. او با نویسنده ای به نام گوردون اسنل Gordon Snell در سال 1977ازدواج کرده که خیلی هم دوستش دارد . در زیر می توانید عکسی از آن دو را ببینید . ضمنا در تارنمای شخصی وی امکان ارتباط با نویسنده و بحث در مورد آثار او فراهم شده است . 

                                                      مائیو بنچی و همسرش گوردون اسنل 

کتاب ها ی جدید :

یک شمع روشن کن

پژواک ها

اتوبوس بنفش یاسی

تابستان شبتاب

بیست و پنجمین سال ازدواج

محفل دوستان

راش مسی ( چاپ شده در ایران )

دریاچه ی شیشه ای ( چاپ شده در ایران )

کلاس سر شب

جاده تِرا

پر سرخ

کوئنتین ها

شب های باران و ستاره ها ( چاپ شده در ایران )

جنگل کیالک

مجموعه داستان های کوتاه :

خط ویکتوریا ، خط مرکز

دوبلین 4

امسال فرق می کند

سفر بازگشت

سفر بازگشت و داستان های دیگر

 نمایش نامه :

عمیقا پشیمان

 نسخه های صوتی : برای اطلاعات بیشتر در مورد کتاب های صوتی اینجا کلیک کنید .

 واقع گرایانه ( غیر داستانی ) :

درد ها و رنج ها

 رمان :

ستاره سالیوان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

·         Light a Penny Candle. 1983.

·         Lilac Bus. 1984. Short story collection.

·         Echoes. 1985.

·         Firefly Summer. 1987.

·         Silver Wedding. 1989. Short story collection.

·         Circle of Friends. 1990.

·         The Copper Beech. 1992. Short story collection.

·         The Glass Lake. 1994.

·         Evening Class. 1996.

·         Tara Road. 1996.

·         This Year It Will Be Different and Other Stories: A Christmas Treasury.  Short story collection.1996.

·         The Return Journey. 1998. Short story collection.

·         Ladies' Night at Finbar's Hotel. 1998. Short story collection.

·         Scarlet Feather. 2001.

·         Quentins. 2002.

·         Nights of Rain and Stars. 2004.

·         Whitethorn Woods . 2007.

دانیل استیل

دانیل استیل 

 

دانیل فرزند دومینیك شولین استیل ، ۱۴ اوت سال ۱۹۴۷ در شهر نیویورك به دنیا آمد ، او در خانواده ای بزرگ شد كه پدرش به عنوان یك یهودی آلمانی به آمریكا مهاجرت كرده بود و در آنجا یك شركت تولید و پخش مواد ویتامین‌‏دار راه انداخته بود و مادرش یك كارخانه بزرگ در آلمان داشت .

 

زمانی که استیل هفت سال داشت  پدر و مادرش از هم جدا شدند و سرپرستی او به پدرش واگذار شد . چون پدرش دائم در سفر بود دانیل مجبور بود كه در خانه با پرستارش تنها بماند . او در ۱۵ سالگی دبیرستان را به پایان رساند و به دانشگاه طراحی مد رفت , اما دیری نگذشت كه بیماری‌‏های مختلفی به سراغ او آمدند و سال ۱۹۶۳ به ادبیات فرانسه علاقمند شد و در ۱۸ سالگی با یك بانكدار فرانسوی كه ۸ سال از او بزرگتر بود، ازدواج كرد . در ۲۰ سالگی دختر او "بئاتریس" به دنیا آمد ،"دانیل" دانشگاه را نیمه كاره رها كرد و به عنوان مسوول روابط عمومی به كار پرداخت . او درآمد خوبی نداشت و پس از فراز و نشیب فراوان ، سال ۱۹۷۰ از همسرش جدا شد و مشغول به كار تبلیغاتی شد و رفته رفته به نوشتن روی ‌‏آورد . او سال ۱۹۷۳ به كالیفرنیا رفت و در آنجا با یك مجرم كه محكوم به تجاوز در زندان بود ، آشنا شد و با او ازدواج كرد . اما سال ۱۹۷۷ از او جدا شد .


اولین كتابش كه سال ۱۹۷۹ منتشر شد و به پرفروش‌‏ترین كتاب نیز تبدیل شد و در روزهایی كه فرصت پیشرفت برای او فراهم شده بود بار دیگر با فردی به نام "بیل" كه برای اسباب‌‏كشی او را استخدام كرده بود ، آشنا شد. او نیز معتاد به هروئین بود ، با او ازدواج كرد و از او صاحب پسری به نام" نیكلاس" شد, اما دیری نگذشت كه سال ۱۹۸۱ از او نیز جدا شد .


"
استیل", سال ۱۹۸۱ با "جان ترانیا" ازدواج كرد و "جان" قبول كرد كه پدر خوانده "نیكلاس" باشد . او برعكس همه سوء سابقه نداشت و سال ها با استیل زندگی كرد كه با انتشار زندگی‌‏نامه ای از او در سال ۱۹۹۶ از اینکه استیل گذشته اش را با وی در میان نگذاشته است ناراحت شد و همین امر موجب جدایی آن دو شد. پسر بزرگ او - از همسر سومش - به دلیل اعتیاد خودكشی كرد و "استیل" پس از آن با "توماس پركینز" ازدواج كرد .


داستان "استیل" بیشتر جنبه عاشقانه دارد و در ردیف آثار عامه پسند قرار می گیرند و قهرمانان زن كتاب هایش بیشتر با غلبه بر مشكلات با قدرت از مخمصه‌‏ها خارج می شوند . آثار او همواره در ردیف پر فروش‌‏ترین آثار جهان به شمار می روند و تا كنون او توانسته اجازه اقتباس ۳۰ اثرش را به فروش رساند .

 

به نقل ازخبرگزارى ايلنا          

هوشنگ گلشیری - زندگی نامه و آثار - بخش اول

هوشنگ گلشیری در سال 1316در اصفهان به‌دنیا آمد. در سال 1321 همراه با خانواده به آبادان رفت.

 

اقامت در آبادان از 1321 تا 1334 باید شکل‌دهندهُ حیات فکری و احساسی من باشد. پدرم کارگر بنا، سازندهُ مناره‌های شرکت نفت بود، و ما مدام از خانه‌ای به خانهُ دیگر می رفتیم، و همه‌اش هم بازی و بازی می‌کردیم. فقر هم بود، اما آشکار نبود، چون همه مثل هم بودیم و عالم بی خبری بود.

 

 

از 1334 تا 1352 در اصفهان زیسته‌ام. تا 37 آموختن و خواندن بود و آشنایی از درون با سنت‌های ریشه‌دار، آن هم آدمی که الخی بار آمده بود، در خانه‌ای شلوغ. ما شش بچه بودیم و یکی هم بعد آمد و مسکنمان اتاقی کوچک بود و صندوقخانه‌ای. خانه هم چند اتاق داشت با کلی آدم. تابستان‌ها هم کار می‌کردیم، در بازار، من و برادر بزرگتر و بعد از دیپلم گرفتن هم من باز مدّتی در کارخانه‌ای، مدّتی هم در بازار، در دکان رنگرزی و خرازی و بالاخره در دکان قنادی، کار کردم. مدّتی هم در تهران و در خاکبرداری زمینی که قرار بود برق آلستوم فعلی شود. بالاخره از دفتر اسناد رسمی سر درآوردم، پس از گرفتن دیپلم.

 

گلشیری اولین داستانش را در همین زمان نوشت.

 

همه‌‌جا دربارهُ من نوشته‌اند که با شعر شروع کرده است. قضاوت‌‌ها براساس آثار چاپ شده است. حقیقت این است که حداقل دو کار چاپ نشده و بسیار خام هنوز هم دارم که باید مال سال37 باشد، یعنی وقتی که در دفتر اسناد رسمی کار می‌کردم.

 


پس از گرفتن دیپلم، معلم شد، در دهی دورافتاده در سرراه اصفهان به یزد.

 

یک سالی در تودشک و بعد مرکز آن ناحیه، کوهپایه، گذراندم که برای من بسیار راهگشا بود. با آدمی آشنا شدم که جدیدترین رمان‌های چاپ شده را می‌خواند و به من هم می‌داد: مصطفی‌پور که از سویی با بهرام صادقی آشنا بود و از سوی دیگر خود هم می‌نوشت. این آدم همان وقتها هم معتاد بود و حرام شد. اما همین آشنایی سبب شد تا من مستقیماً به پیشروترین روشنفکران زمانه وصل شوم، آن هم از راه مطالعه.

 

گلشیری در سال 1338 تحصیل در رشتهُ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود.

 

از سال 39 به انجمن ادبی صائب رفته‌ام و این انجمن‌نشینی به گمانم تا 42 و شاید 43 ادامه داشته است.

شرکت در جلسات انجمن صائب زمینه‌ساز آشنایی با برخی اهل قلم آن روز اصفهان شد که در نشست‌های ادبی دیگر تداوم یافت. آشنایی با برخی فعالان سیاسی در این جلسات او را وارد عرصهُ فعالیت سیاسی کرد که به دستگیری‌اش در اواخر سال 1340 انجامید.

 

چند ماهی زندان مرا از درون با اعضای حزب توده آشنا ساخت. بسیاری از داستان‌های سیاسی من با جهت‌گیری ضد چنان حزبی آن سال نطفه بست، مثل "عکسی برای قاب عکس خالی من"، "هر دو روی یک سکه"، "یک داستان خوب اجتماعی"، و بالاخره بعدها "جبه‌خانه".

در پایان شهریور 1341 از زندان آزاد و در همان سال از دانشکدهُ ادبیات دانشگاه اصفهان فارغ‌التحصیل شد.

 

 

بعد از زندان، ما جوانان از کهنه‌سرایان جدا شدیم و انجمنی جداگانه درست کردیم بر سر قبر صائب.

 

 

ما در انجمن تازه بر زمین می‌نشستیم و دایره‌وار و هر کس اثری یا تحقیقی را می‌خواند. رسم خواندن بر سر جمع و رودررو از کاری سخن گفتن، بخصوص تحمل شنیدن داستان، یادگار این دوره است.


 

 

در این زمان دیگر چند شعر و یک داستان از او در مجلات پیام نوین، فردوسی، و کیهان هفته به چاپ رسیده بود. این نشست‌های ادبی که به دلیل حساسیت ساواک در خانه‌ها ادامه یافت، هستهُ اصلی جنگ اصفهان شد.

دور هم جمع می‌شدیم و کارهایمان را برای هم می‌خواندیم. جنگ اصفهان، شمارهُ اول، 1344 همین‌طور درآمد. هستهُ اصلی اصحاب جنگ به ترتیب الفبا اینها بودند: محمد حقوقی، اورنگ خضرایی، روشن رامی، رستمیان، جلیل دوستخواه، محمد کلباسی، من و برادرم احمد.

 

از شمارهُ دوم ابوالحسن نجفی، احمد میر علایی، ضیاء موحد و بعدتر تعدادی از نویسندگان و شاعران جوان به حلقهُ همکاران پیوستند. جنگ اصفهان که این جمع را به عنوان قطبی در ادب معاصر شناساند کمابیش با همین ترکیب تا سال 1360 در یازده شماره منتشر شد. گلشیری تعدادی از داستان‌های کوتاه و چند شعر خود را در شماره‌های مختلف جنگ به چاپ رساند. در سال 1347، این داستان‌ها را در مجموعهُ مثل همیشه منتشر کرد.

گلشیری و تعدادی از یاران جنگ اصفهان، در سال 1346، همراه با عده‌ای دیگر از اهل قلم در اعتراض به تشکیل کنگره‌ای فرمایشی از جانب حکومت وقت بیانیه‌ای را امضا کردند و با تشکیل کانون نویسندگان ایران در سال 1347 به عضویت آن درآمدند. در سه دوره فعالیت کانون در جهت تحقق آزادی قلم و بیان و دفاع از حقوق صنفی نویسندگان، گلشیری همواره از اعضای فعال آن باقی ماند. در دوره‌های دوم و سوم فعالیت کانون، به عضویت هئیت دبیران نیز انتخاب شد.

رمان
شازده احتجاب را در سال 1348، و رمان کریستین و کید را در سال 1350 منتشر کرد. در اواخر 1352، برای بار دوم به مدت شش ماه به زندان افتاد و به مدت پنج سال نیز از حقوق اجتماعی، از جمله تدریس محروم شد. ناچار در سال 1353 به تهران آمد. در تهران با بعضی از یاران قدیمی جنگ که ساکن تهران بودند و عده‌ای دیگر از اهل قلم جلساتی هفتگی برگزار کردند. مجموعه داستان نمازخانهُ کوچک من (1354) ، و جلد اول رمان برهُ گمشدهُ راعی (1356) حاصل همین دوره بود. در سال 1354، نمایشنامه‌ای از او به نام سلامان و ابسال به روی صحنه آمد. این نمایشنامه هنوز منتشر نشده است.


در سال 1354، تدریس در گروه تئاتر دانشکدهُ هنرهای زیبای دانشگاه تهران را به صورت قراردادی آغاز کرد. در پائیز سال1356گلشیری در ده شب شعری که کانون نویسندگان ایران‌با همکاری انجمن فرهنگی ایران و آلمان - انستیتو گوته - در باغ این انجمن بر پا داشت، سخنرانی‌ای با عنوان  جوانمرگی در نثر معاصر فارسی ایراد کرد. در بهمن همین سال، برندهُ جایزهُ فروغ فرخزاد شد. در تابستان 1357، برای شرکت در طرح بین‌المللی نویسندگی به آیواسیتی در آمریکا سفر کرد. در چند ماه اقامت در خارج از کشور در شهرهای مختلف سخنرانی کرد و در زمستان 1357، پس از بازگشت به ایران، به اصفهان رفت و تدریس در دبیرستان را از سر گرفت.

 

 

 

 

و من در 58 دوباره دبیر شدم. در اصفهان دفتری تشکیل شد به اسم" دفتر مطالعات فرهنگی" و ضمناً در "کانون مستقل فرهنگیان" فعال بودم. گاهی هم برای جلسات مهم کانون به تهران می‌آمدم. در همین سال 58 با همسرم فرزانه طاهری ازدواج کردم و آخر سال به تهران منتقل شدم، به همان دانشکدهُ هنرهای زیبا، که پس از انقلاب فرهنگی، گمانم در سال 1360، حکم اخراج گرفتم.

گلشیری در بهمن 1358 معصوم پنجم را منتشر کرد. سال 1361 آغاز انتشار گاهنامهُ نقد آگاه بود. مطالب این گاهنامه را شورایی متشکل از نجف دریابندری، هوشنگ گلشیری، باقر پرهام و محسن یلفانی (بعدتر، محمدرضا باطنی) انتخاب می‌کردند. انتشار این نشریه تا سال 1363 ادامه یافت.

در اواسط سال 1362، گلشیری جلسات هفتگی داستان‌خوانی را که به
جلسات پنج‌شنبه‌ها معروف شد، با شرکت نسل جوان‌تر داستان‌نویسان آغاز کرد. در این جلسات که تا اواخر سال 1367 ادامه یافت،نویسندگانی چون اکبر سردوزامی، مرتضی ثقفیان، محمود داوودی، کامران بزرگ‌ نیا، یارعلی پورمقدم، محمدرضا صفدری، اصغر عبداللهی، قاضی ربیحاوی، محمد محمدعلی، ناصر زراعتی، رضا فرخفال، آذر نفیسی، بیژن بیجاری، عبدالعلی عظیمی، علی موذنی، عباس معروفی، منصور کوشان، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور شرکت داشتند.

 

بخش عمده‌ای از آثار این دهه در همین جلسات به بحث گذاشته شد و اغلب به بازنویسی‌های مکرر کشید تا از آن میان بتوان بر چند داستان انگشت گذاشت.

در این جلسات آثار منتشر شده‌ای از شهرنوش پارسی‌پور، سیمین دانشور، تقی مدرسی، محمود دولت‌آبادی، رضا جولایی، ابوالحسن نجفی، رضا براهنی، نجف دریابندری و اکبر رادی نیز با حضور خود آنها نقد و بررسی شد.

جبه‌خانه در سال 1362 و حدیث ماهیگیر و دیو در سال1363 منتشر شد. گلشیری از اواخر سال 1364، با همکاری با مجلهُ آدینه از اولین شمارهُ آن، و پس از آن، دنیای سخن، و پذیرش مسئولیت صفحات ادبی مفید برای ده شماره (65 تا 66) دور تازه‌ای از کار مطبوعاتی خود را در حالی آغاز کرد که انتشار این نشریات سرآغاز فضای تازه‌ای در مطبوعات ادبی بود. سردبیری ارغوان که فقط یک شماره منتشر شد (خرداد 1370)، و سردبیری و همکاری باچند شمارهُ نخست فصلنامهُ زنده رود (1371 تا 1372) ادامهُ فعالیت‌‌های مطبوعاتی او تا پیش از سردبیری کارنامه بود.

سیمین دانشور

سیمین دانشور نويسنده و مترجم ايرانی است.

دانشور در سال
۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت. دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰
شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در
۱۳۲۷
مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در
۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر). سال بعد، در ۱۳۲۹، با وجود مخالفت خانوادهٔ آل‌احمد، با آل‌احمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱
به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال
۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸
از دانشگاه تهران بازنشسته شد.

 کتاب
ها :


اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌های داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت
۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانيل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.

معروف‌ترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر
۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیار معدودی منتشر شده است (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه می‌پردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق می‌افتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره می‌کند (گلشیری، ص ۱۷۱).


از آثار دیگر وی می‌توان به چهل طوطی (با جلال آل‌احمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد
۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.

مهم‌ترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمان‌های جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی،
۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازند.

م. آزاد

                                           م آزاد 

          

محمود مشرف آزاد تهرانی متخلص به « م . آزاد » در 18 آذر سال 1312 در تهران چشم به جهان گشود . دوره آموزش های دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند ، سپس به دانشگاه وارد شد . نخستين کتاب او در زمينه شعر با عنوان " ديار شب " در سال 1334 با مقدمه ای از احمد شاملو منتشر گردید .  در سال 1336 از دانشکده ادبیات و زبان فارسی دانشگاه تهران موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد . سپس دوره دانشسرای عالی تهران را نیز به پایان رساند و به مدت 10 سال به آموزگاری روی آورد و مدتی در دبیرستان های این شهر به تدریس ادبیات فارسی پرداخت .
م. آزاد از فعال ترين نويسندگان ادبيات کودکان بود که کار در اين حوزه را با شکل گيری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال 1346 آغاز کرد و نزديک به پنجاه عنوان کتاب و نوار کاست در اين زمينه از او منتشر شده است . وی مسلط به زبان انگلیسی بود و علاوه بر ترجمه اشعار پراکنده شاعران سرزمین های دیگر در زمینه زندگی نامه و نقد و نظر آثاری به چاپ رساند و آن گونه که رفت چند قصه به شعر و نثر برای کودکان نیز نوشته است .
از کارهای او در این زمينه می توان به بازنویسی گزيده ای از داستان های مثنوی ، گزيده شعرهای عاميانه کودکان ، گردآوری لالايی های منظوم با عنوان مادرانه ها و مهم ترين کار او بازنويسی کامل شاهنامه به زبانی ساده در دو بخش جداگانه برای کودکان و نوجوانان است .

مرگ عاشقان زیباست

باغی از صنوبرها
ارغوانی از آتش
رودباری از الماس
وز کبوده جنگل ها
مرگ در خزان فریاد
آن زمان که می پوسد
ریشه های ابریشم
برگ های نیلوفر
وز کبوده می ماند
سایه های خاکستر
مرگ هیچ زیبا نیست
مرگ عاشقان زیباست
مرگ عاشقانه ی شهر
مرگ عاشقان در شب
با شکوه تر مرگی ست
مرگ عاشقانه ی رود
بر کناره ی دریا
مرگ نیست
وز مرگش می خوانی
مرگ شاهوار این است

وی در سن 71 سالگی دچار سرطان روده شد و پس از يک دوره طولانی به علت شدت گرفتن بیماری ، صبح روز پنجشنبه 29 دی 1384 (19 ژانويه 2006) در سن 72 سالگی در تهران درگذشت .

بنا به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران ؛ ايسنا ، به نقل از خانواده ی  م. آزاد كليه مراسم تدفين و سوگواری او به صورت خانوادگی و در جمع دوستان اين شاعر برگزارشد .

خبرگزاری « آتی بان » گزارشی از مراسم تجلیل از این هنرمند را با عنوان « آزاد باشید » بر روی پایگاه مجازی خود قرار داده است . این همایش فرهنگی در خانه هنرمندان ایران در تاریخ 10بهمن ماه 1384 با حضور خانواده وی و علاقمندان به ادبیات ، همراه با سخنان سيمين بهبهاني ، ‌محمد حقوقي ، صفدر تقي زاده ،‌ ناصر تقوايي ، اسدالله شعباني و ‌ مهري شاه حسيني درتهران برگزار شد .

 

خانم " بهبهاني " پس از پايان سخنان خود این شعر را زمزمه کردند :

 

آن اسب بی سوار


گفتم : - « نرو، بمان همين جا ! »
بردند دور ازين ديارت ؛
قلب هميشه عاشقم را
نگذاشتند برمزارت !

بالا بلندِ شعرِ اندوه!
شعرِ‌ پلنگ و بيشه و كوه ،
شعرِ مبارزان نستوه :
« جط زاد » گانِ روزگارت...



رويت : گذر به ارغوان ها ؛
چشمت : سفر به آسمان ها ...
كو سرخِ شادِ مهربانت ؟
كو سبزِ پاكِ بي غبارت ؟

اي نيم قرن ازين زمانه ،
با جوششي برادرانه ،
با من قرين به هر بهانه ،
جويم دِگر كجا كنارت؟

صد بار، با صلاح جويي،
گفتم : « حذر ز شرمرويي ! »
گوي طلب درين مدارا
بيرون فتاد از مدارت



اسب تو ، آن « سفيدِ » توسَن ،
هر شب كنار خانه ي من ،‌
با شيهه اي زبي قراري ،
مي ايستد به انتظارت :

سر مي نهد به روي دوشم ،
مي گويد اين سخن به گوشم :
- « آن مهربان چرا نيامد ؟
كو آن عزيزِ غمگسارت ؟ »

- « اسبِ سفيدِ آتشي جان !
بيهوده يال و دُم مَيَفشان ؛
ديگر كه مي دهد غسلت ؟
در خاك خفته شهسوارت ... »

 

يکی از معروف ترين اشعار او به نام " گل باغ آشنايی " توسط  چند تن از هنرمندان ایران اجرا شده است . این اثر در سال های قبل از انقلاب توسط گیتی و همچنین محمدرضا شجريان در آلبومی به همین نام  و در سال 1370 توسط آقاي بيژن بيژني خواننده محبوب و نام آشنا در آلبومی به نام كوچه اجرا شده است . همچنین است اجرای شعر ديگری از او با صدای فرهاد و مجموعه ای با عنوان " به تماشای آب های سپيد " از اشعار آزاد توسط حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان . به رغم سکوت م. آزاد در سال های پس از انقلاب، هنوز اشعار او، به ويژه اشعار مجموعه های " قصيده بلند باد " ، " آينه های تهی" و " با من طلوع کن " مورد توجه نسل پس از انقلاب است .

 

گل باغ آشنايي


گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي ؟
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد ؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي
نه بنفشه اي ، نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام و نه باغ هاي روشن !
گل من ، ميان گل هاي كدام دشت خفتي ؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي ؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي ؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته
همه شاخه ها شكسته
به اميد ها نشستيم و به ياد ها شكفتيم
در آن سياه منزل
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

 

 

چند سال پيش يك آلبوم زيبا از آقاي بهرام حصيري منتشر شد با نام " بي تو خاكسترم " با شعری از آزاد به همین نام .

 

 

بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو تنها و خاموش
مهري افسرده را بسترم
بي تو در آسمان اخترانند
ديدگان شررخيز ديوان
بي تو نيلوفران آذرانند
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو اين چشمه سار شب آرام
چشم گرينده آهوان است
بي تو اين دشت سرشار
دوزخ جاودان
بي تو مهتاب تنهاي دشتم
بي تو خورشيد سرد غروبم
بي تو بي نام و بي سرگذشتم
بي تو خاكسترم
بي تو اي دوست
بي تو اين خانه تاريك و تنهاست
بي تو اي دوست
خفته بر لب سخن ها است
بي تو خاكسترم
بي تو
اي دوست

 

در جريان چهارمين دوره جايزه ادبی - دی ماه 84 - بيژن جلالی، هيئت داوران اين جايزه را به م. آزاد و يدالله مفتون امينی، دو شاعر از نسل پس از نيما برای مجموعه فعاليت های فرهنگی آنان در چهار دهه گذشته اهدا کرد .

 

به گفته سیمین بهبهانی :

بـــه هـرحــال بي اجــازه به دنيـــا آمـــد ،

بي اجـازه زندگي كرد ، بي اجازه نوشت ،

بي اجـــازه شعــــر خوانـد و بي ا جــــازه

به گــور رفــت . بعد از آن كه توي گــــور

رفـــت ،‌ گـفـتـنــــد اجــــازه صـادر شـــد !

 

 منابع :        

    http://forum.persiantools.com   http://www.atiban.com     http://www.avayeazad.com

احمد شاملو

شاملو در صبح روز 21 آذرماه سال 1304 هجری شمسی در خانه شماره 134 خیابان صفی علیشاه در تهران متولد شد . مادرش کوکب عراقی شاملو و پدرش حیدر افسر ارتش بود و برای مأموریت به شهرهای مختلفی منتقل می شد . به همین علت احمد دوران کودکی را در شهرهایی چون رشت ، سمیرم ، اصفهان ، آباده و شیراز گذراند . دوره دبستان را در شهرهای خاش ، زاهدان ، مشهد و بخشی از دوره دبیرستان را در بیرجند ، مشهد و تهران گذراند . ازهمان دوران کودکی به خاطر سفرهای زیاد استقامت و ایستادگی را می آموزد و پستی و بلندیهای زندگی را می شناسد . وی از سال سوم دبیرستان ایرانشهر تهران به شوق تحصیل دستور زبان آلمانی به سال اول دبیرستان صنعتی می رود ولی به علت انتقال پدرش به گرگان برای سروسامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندارمری پس از یک سال مجبور به ادامه تحصیل در کلاس سوم دبیرستان در گرگان می شود و به علت علاقه وافر او به سیاست در همین سالها در فعالیتهای سیاسی در مناطق شمال شرکت می کند . در این سالها که احمد 17 ساله بود به علت فعالیتهایی سیاسی در تهران دستگیر و به زندان شوروی ها در رشت منتقل می شود . و درسال 1324 از زندان آزاد شده و برای بیان دردهای جامعه به شعر و روزنامه نگاری پناه می برد . و همین باعث می شود که بیشتر از پیش در جریانات سیاسی قرار گیرد و دوباره راهی زندان می شود و پس از آزادی به همراه خانواده به رضائیه رفت ولی روح جستجو گر او آرام نمی گیرد و درسال 1325 به تهران باز می گردد و یک سال بعد یعنی در سال 1326 ازدواج می کند در این سالها شاملو به قصه نویسی ، فیلمنامه نویسی ، شعر و روزنامه نگاری علاقه نشان می داد . باورها و علایق و دانسته های خود را در این قالبها به شیواترین نحو بیان می دارد . با داستانهای کودکانه دردهای جامعه را به تصویر می کشد و کلمات را در قالب شعر به شکوفایی می رساند .
سالها بعد یعنی در سال 1341 با آیدا آشنا می شود (14 فروردین) و در سال 1343 با آیدا ازدواج می کند و این عشق باعث به وجود آمدن بسیاری از آثار ناب شاملو چون آیدا در آینه می شود .
شاملو نه تنها در ایران درخششی جاودانه یافت بلکه در خارج از کشور نیز آوازه اش پیچیده بود ، ناگفته نماند که شاملو مترجمی توانا نیز بود و اثر هایی چون سه نمایشنامه از فدریکو کاریسالورکا ، گیل گمش ، دن آرام را به صورت شیوا و روان ترجمه کرده است . سرانجام در غروب روز یکشنبه 2 مرداد 1379 ساعت 9 در منزلش واقع در دهکده روح اش پرواز کرد و از شکنجه های تن آزاد شد .

                                                                                                                                            برگرفته از پايگاه جاودانه

سیمین بهبهانی

                                            سیمین بهبهانی

سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی" فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (1272 نجف - 1350تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و حدود 1100 بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

مادر او فخرعظمی ارغون  ( 1316 ه.ق - 1345 ه.ش ) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوییسی آموخت . او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود . او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال 1303 ازدواج کرده بودند، در سال 1310 از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد . سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام فامیلی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود. او سال ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری به فرزندان این آب و خاک خدمت کرد.

جایگاه سیمین

سیمین بهبهانی از چهره های ماندگار و شاعر ارزنده و صاحب سبک درعرصه غزل فارسی و همچنین از زنان پیشرو و سنت ستیز معاصر است که در زمینه حقوق بشر و حقوق زنان نیز فعالیت می‌‌کند و در کانون نویسندگان ایران نیز فعالیت دارد و مورد احترام تمامی اهل قلم و دوستداران شعر و ادب فارسی و فعالان سیاسی ایران است.

او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به "نیمای غزل" معروف است. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌‌شود:

شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد/ خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد

دوباره می‌‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش/ ستون به سقف تو می‌‌زنم، اگرچه با استخوان خویش 

آثار

سه‌تار شکسته (1951)

جای پا (1954)

چلچراغ (1995)

مرمر (1961)

رستاخیز (1971)

خطی ز سرعت و آتش (1980)

دشت ارژن (1983)

کاغذین‌جامه (1992)

یک دریچه آزادی (1995)

مجموعه اشعار (2003)

سهراب سپهری


                               سهراب سپهری

 

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر (یکسال بعد از مرگ او سروده است:


در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:


ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام

در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه1326   آن را به پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.

در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.

سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.

سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.

از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".

سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.

در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را- که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود- بیشتر دید.

در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.

دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.

"
صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.

سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.

"
مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.

"
جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

"
حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.

شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد : روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.

در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.

"
هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.

"
هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.


سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.

نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.



به باغ همسفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
)
و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد(.

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

از مجموعه "حجم سبز"

محمود دولت آبادی

 

محمود دولت آبادي نويسنده معروف معاصر در 10 مرداد سال ۱۳۱۹ در دولت آباد بيهق متولد شد و در خانواده اي روستايي که از راه کار بر زمين سخت کوير ؛ روزگار مي گذراندند بزرگ شد . کودکي اش در روستا سپري شد . براي تحصيل به دولت آباد رفت و همزمان به کارهاي گوناگوني از جمله کفاشي و سلماني گري تا کارگري در کارخانه پرداخت . در ۲۰ سالگي به تهران مهاجرت کرد و براي جامه عمل پوشاندن به دغدغه هاي اصلي ذهنش به کار نوشتن و بازي در تئاتر مشغول شد و از راه کارگري در چاپخانه امرار معاش مي کرد . دغدغه نوشتن با او قبل از مهاجرت به تهران او را به نوشتن چند داستان از سال ۱۳۳۷ واداشت . نخستين داستان چاپ شده او به نام « ته شب »در سال ۱۳۴۱ در مجله آناهيتا در تهران چاپ شد . از آن پس ؛ کار نوشتن را به صورت جد و با پشتکار ادامه داد و از سال ۱۳۴۷ داستانهايش در نشريات ادبي و بصورت کتاب به چاپ رسيد و براي وي شهرت زيادي را به بار آورد .


آثار وي عبارتند از :

 

ته شب (داستان )؛ هجرت سليمان و مرد (مجموعه داستان) ؛ لايه هاي بياباني (مجموعه داستان) ؛ آوسنه بابا سبحان (داستان بلند) ؛ تنگنا (نمايشنامه ) ؛ باشبيرو ( نمايشنامه ) ؛ گاواره بان (داستان) ؛ ناگريزي و گزينش هنرمند ( مجموعه مقاله ) ؛ عقيل عقيل ( داستان ) ؛ موقعيت کلي هنر و ادبيات کنوني ( مجومعه مقاله ) ؛ ديدار بلوچ (سفرنامه) ؛ کليدر ( رمان) ؛ جاي خالي سلوچ ( رمان) ؛ ققنوس ( نمايشنامه ) ؛ آهوي بخت من گزل ( داستان) ؛ ما نيز مردمي هستيم ( گفت و گو ) ؛ کارنامه سپنج (مجموعه داستان و نمايشنامه ) ؛ مجموعه مقالات دو جلد و روزگار سپري شده مرد سالخورده ( رمان ).


محمد علی بهمنی

  

    محمد علی بهمنی  

 

بارانی


با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پريشانی
ام

طاقت فرسودگی
ام هيچ نيست
در پی ويران شدنی آنی
ام

دلخوش گرمای کسی نيستم
آمده
ام تا تو بسوزانی ام

آمده
ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی
ام

ماهی برگشته ز دريا شدم
تا که بگيری و بميرانی
ام

خوب
ترين حادثه می دانمت
خوب
ترين حادثه می دانی ام ؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن
دير زمانی است که بارانی
ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست
تشنه
ی يک صحبت طولانی ام

ها به کجا می
کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشيمانی
ام


 

محمدعلی بهمنی در فروردين سال ١٣٢١ در شهر دزفول به دنيا آمد. شعر بهمنی نيز البته شايد با خود او متولد شده باشد، گرچه بسياری بر اين عقيده اند که او غزل هايش را وام دار سبک و سياق نيماست. نخستين شعر از او در سال ١٣٣٠، يعنی زمانی که او تنها ٩ سال داشت، به چاپ رسيد.


برای محمدعلی بهمنی شعر چون موجودی جاندار است که شکل و قالب، لباس
های آن را تشکيل و به آن شخصيت می دهند. با اين همه ، محمدعلی بهمنی شيفته ی غزل است و غزل گفتن و غزل خواندن و غزل سرودن . می گويد : «غزل، نه تنها در شعر امروز، بی ترديد در شعر تمام فرداها جايگاه ويژهای خواهد داشت . غزل هستی ايرانی است و خواهد بو د. آنچه که مهم است ، اين است که اين امانت حساس را به نسل های آينده تحويل دهيم . »


گرچه به رغم تمام اين علاقه به غزل گفتن، بهمنی غزل را هرگز قالب نمی
بندد . « چون قالب يعنی محدوديت و هنر را نمیتوان محدود کرد و به خاطر اين حرفم بارها زير تهمت ها رفته ام . » در ديدگاه محمدعلی بهمنی ، غزل يک شکل است که می تواند با روزگار خود و با شرايط جديد تغيير کند .


محمدعلی بهمنی در سال ١٣٧٨ موفق به دريافت تنديس خورشيد مهر به عنوان برترين غزلسرای ايران گرديد
. برخی از مجموعه اشعار وی عبارتند از: باغ لال (١٣٥٠) ، در بیوزنی (١٣٥١) ، عاميانه ها (١٣٥٥) ، گيسو، کلاه ، کفتر (١٣٥٦)، گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (١٣٦٩) ، غزل (١٣٧٧)، عشق است (١٣٧٨)، شاعر شنيدنی است (١٣٧٧)، نيستان (١٣٧٩)، اين خانه واژه های نسوزی دارد (١٣٨٢)، کاسه آب ديوژن ، امانم بده (١٣٨٠) .



دريا


دريا شده ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

می
خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده
ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشی
است باز
شايد به گوش
ها نرسد بيت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رها ترش

دريا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش

دريا ! منم ! هم او که به تعداد موج هات
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش

هم او که دل زده ست به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ  در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش



منابع :


- روزنامه ی ايران، شماره ی ٣٢٨٦، ٢٧ مهر ١٣٨٤
- ادبستان، ٩ ژانويه ٢٠٠٥

صادق چوبک

سال و محل توّلد: 1295 بوشهر
سال و محّل وفات: تابستان 1377 آمريكا


زندگينامه: سالشمار زندگي صادق چوبک
تولد: تيرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل بازرگان
همسر: قدسي(1296).
فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش. )
آموزش ابتدايي: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303) نقل مکان به شيراز، تحصيل در مدارس شفاعيه، باقريه، سلطانيه و حيات شيراز و کالج آمريکايي در تهران در سال 1316 ازدواج با قدسي، استخدام در وزارت فرهنگ و آغاز تدريس در مدرسه شرافت خرمشهر، سال تحصيلي 17-1316 احضار به خدمت سربازي. سال اول سرباز معمولي مي شود و در سال دوم به دليل تسلط به زبان انگليسي به عنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پايان مي آورد(1319). خاموشي در بيمارستاني در شهر برکلي کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377.
صادق چوبک، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با نام “ خيمه شب بازي “ در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و چرا دريا طوفاني شد “ (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان “ انتري که لوطيش مرده بود به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي “ تنگسير و “ سنگ صبور “ بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته. در “ سنگ صبور “ جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف “ پينوکيو را با نام “ آدمک چوبي” به فارسي برگرداند. شعر “ غراب “ اثر “ ادگار آلن پو “ نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام مهپاره “ بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد. وی از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته “ بوف کور “ استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت. در سنگ صبور قصه را از زبان شخصيت هاي مختلف مي خوانيم، نحوه بياني که در قصه نويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هر يک از شخصيت ها ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين خود به تغيير نثر در طول داستان منتهي شد که باز نسبت به ديگران پيشرفتي جدي محسوب مي شد. در آثار چوبک هر شخصيت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن مي گويد، کودک، کودکانه مي انديشد و کودکانه هم حرف مي زند، زن زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيت ها به بهترين وجه شکل مي گيرند و شخصيت پردازي موفقي ايجاد مي شود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد. وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند. آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله “ قصه نويسي “ (رضا براهني)، “ نويسندگان پيشرو ايران “ (محمد علي سپانلو) و “نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران”(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
آثار:در سال 1324 شمسي چاپ اولين کتاب با عنوان خيمه شب بازي حاوي 11 قصه. به علت قصهً اسائه ادب ده سالي از انتشار اين کتاب جلوگيري مي شود. در اين مجموعه “ اسائه ادب “ به صادق هدايت و “ بعدازظهر آخر پائيز “ مسعود فرزاد هديه شده است. در سال 1328 شمسي انتشار دومين مجموعه قصه با عنوان “ انتري که لوطيش مرده بود “ حاوي سه قصه و يک نمايشنامه. در سال 1329 شمسي چاپ قصه ها در نشريات مختلف و از نخستين دوره مجله سخن به بعد. در سال 1334 شمسي انتشار چاپ دوم خيمه شب بازي پس از ممنوعيت ده ساله. در اين چاپ “ اسائه ادب “ حذف و به جاي آن “ آه انسان “ آمده بود. سفر به آمريکا براي شرکت در سميناري در دانشگاه هاروارد. سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجيکستان به دعوت کانون نويسندگان شوروي. ترجمه پينوکيو اثر کارلو کولودي به نام آدمک چوبي. در سال 1336 شمسي ترجمه انتري که لوطيش مرده بود توسط پيتر لوري و چاپ آن در مجله دنياي جديد نويسندگي شماره 11. در سال 1338 شمسي ترجمه شعر “ غراب “ ادگار آلن پو در نشريه کاوش در سال 1341 شمسي تهيه فيلم دريا بر اساس قصه “ چرا دريا توفاني شده بود “، از مجموعه انتري که لوطيش مرده بود به وسيله ابراهيم گلستان و با شرکت فروغ فرخزاد که ناتمام ماند. در سال 1342 شمسي چاپ رمان تنگسير که به قدسي خانم چوبک هديه است. اين رمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده است. در سال 1344 شمسي چاپ کتاب چراغ آخر که حاوي 8 داستان کوتاه و يک شعر است. انتشار کتاب روز اول قبر که به روزبه چوبک هديه شده است. حاوي ده قصه و يک نمايشنامه “ هفتخط “ است. اين نمايش توسط دانشجويان ژاپني دانشگاه شيراز به روي صحنه رفته است. در سال 1345 شمسي انتشار رمان سنگ صبور که آن را به زادگاهش بوشهر هديه کرده است. در سال 1346 شمسي مصاحبه صدرالدين الهي با پرويز ناتل خانلري ( درباره چوبک ) در سال 1348 شمسي چاپ نوشته اي از نصرت رحماني با عنوان “ درازناي سه شب پرگو “ در روزنامه آيندگان. در سال 1349 شمسي تدريس در دانشگاه يوتا به مدت يک سال به عنوان استاد مهمان. در سال 1351 شمسي قبول دعوت براي شرکت در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در آلماتا، قزاقستان شوروي. چاپ برگزيده آثار چوبک به زبان روسي در مسکو توسط کميساروف و بانو عثمانووا. انتشار ضميمه اي در روزنامه اطلاعات با عنوان ويژه صادق چوبک. در سال 1353 شمسي نمايش فيلم سينمايي تنگسير به کارگرداني امير نادري بر اساس نوشته چوبک. ترجمه “ مسيو ايلاس “ توسط پروفسور ويليام هناوي، استاد زبان فارسي دانشگاه پنسيلوانيا. چوبک در اين سال خود را بازنشسته مي کند؛ بعد از مدتي راهي انگلستان مي شود و سپس به آمريکا مي رود. آقا اسماعيل پدر چوبک در سن 79 سالگي در لندن فوت مي کند. در سال 1358 شمسي ترجمه سنگ صبور به انگليسي توسط محمد رضا قانون پرور. اين ترجمه در سال 1368 به وسيله انتشارات مزدا در کاليفرنيا انتشار يافت. تر جمه روز اول قبر در سال 1359 در سال 1361 شمسي ترجمه برگزيده اي از آثار چوبک. 1369 شمسي بزرگداشت چوبک در دانشگاه کاليفرنيا(برکلي)(19 فروردين برابر با 8 آوريل). 1370 انتشار کتاب مهپاره(ترجمه)، انتشارات نيلوفر، تهران. در سال 1371 شمسي اختصاص نشستي در کنفرانس مطالعات خاور ميانه در شهر پورتلند آمريکا، به قصه نويسي چوبک. سخنرانان: محمد رضا قانون پرور، فريدون فرخ، و محمد مهدي خرمي. در سال 1373 شمسي اختصاص بخشي از مجله ايرانشناسي به صادق چوبک.

صادق هدایت - زندگی نامه

 

                                     

 

             صادق هدايت در پنج سالگي با لباس سفيد، همراه با خواهران، برادران و عموزاده‌هايش، در باغ پدربزرگش نيرالملك.

 

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود.

 

                                             

 

                                  زيورالملوك هدايت، مادري كه در تمام عمر از پسرش، صادق هدايت، نگه‌داري كرد.

 

پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد.

 

                                      

 

                صادق هدايت در هفت سالگي به همراه عيسي برادر بزرگتر (سمت راست) و محمود برادر ديگرش (سمت چپ)

 

پس از اتمام اين دوره تحصيلات ابتدایی، در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

         

                                                 

 

                                                                               در شانزده سالگي

 

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد.

 

                                   

 

                                          صادق هدايت و خسرو هدايت پسردايي‌اش در شهر «گان» بلژيك، 1305

 

 او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند.

 

                                               

 

                                                                                    پاريس، 1305

 

صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند.

 

                                                    

 

                                                    این عکس پس از خودکشی نخست هدایت گرفته شده است.

 

سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت.

 

                         

 

از راست، يان ريپكا، مجبتي مينوي، غلامحسين مين‌باشيان، بزرگ علوي، نشسته، آندره سوريوگين و صادق هدايت در منزل مجتبي مينوي، تهران.

 

                                                                  

 

   از چپ، صادق هدايت، حسن رضوي، بزرگ علوي و دو نفر از دوستان، اطراف تهران                                 

 

در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد. در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت.

 

                                                   

 

                                                               صادق هدايت و صادق چوبك در ميگون، 1326.

 

در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد.

                                                                                               

                      

           

         از راست، دكتر فريدون كشاورز، دو نفر از شخصيت‌هاي ادبي ازبكستان، دكتر علي اكبر سياسي رئيس دانشگاه تهران و صادق هدايت، تاشكند، 1324.

 

ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود.

 

                                        

 

                                آخرين عكس صادق هدايت، 1329. او اين عكس را براي تمام خويشان خود فرستاد.

 

                                     

 

               تهران، فرودگاه مهرآباد، 12 آذر 1329. از راست، ذبيح بهروز، صادق هدايت، خانم بهروز، فرزند آقاي بهروز.

 

در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر در آپارتمان اجاره‌اي شماره‌ي 37 مكرر، خيابان شامپيونه، پاريس بوسيله گاز دست به خودكشي زد و در سن 48 سالگی خود را از رنج زندگي رهانيد.

                        

                        

 

                                                پيكر او را بعد از خودكشي با گاز، روي تخت خواب قرار داده‌اند.

 

                    

 

                                  مزار صادق هدايت پس از تدفين. مزار او در گورستان پرلاشز پاريس قرار دارد.

 

                    

 

                                                    مزار نخست صادق هدايت. اين سنگ بعدها عوض شد.

 

                     

 

                                                                            مزار کنونی صادق هدایت

                                                                                                                      نقل از:  سایت رسمی صادق هدایت

                                                           آرشیو کامل عکس های صادق هدایت

آثار صادق هدایت - کتاب الکترونیک

کتاب "فواید گیاه خواری" صادق هدایت که برای اولین بار نسخه الکترونیک آن در اینترنت منتشر می شود.

این کتاب ارزشمند را از لینک زیر دریافت کنید.

فواید گیاه خواری

کتاب اوسانه که بخشی است  از تحقیقات هدایت در باب فولکور ایران

کتاب اوسانه

داستان علویه خانم که نشان دهنده تسلط بی نظیر هدایت بر زبان فارسی عامیانه است.

... این داستان حکایتی است از عقب ماندگی

داستان علویه خانم

و این هم کتاب کمیاب مازیار.این کتاب شامل دو بخش است . بخش اول تاریخ زندگی مازیار (آخرین فرمانده مازندران که در مقابل تازیان  جانانه مقاومت کرد (به قلم مجتبی مینوی که بر اساس کتابهای تاریخی معتبر نوشته شده است و بخش دوم یک درام تاریخی در سه پرده از زندگی مازیار به قلم سحرانگیز صادق هدایت.

کتاب مازیار

توجه کنید که برای خواندن این کتاب به برنامه ی DJVU احتیاج دارید.برای دانلود این برنامه روی لینک زیر کلیک کنید. در صورت دانلود نشدن اتوماتیک در صفحه ی باز شده  روی click here کلیک کنید.

    DJVUCNTL_61_EN    با حجم ۶ مگابایت

       یک متن زیبا از هدایت درباره ی مرگ

مرگ

برای دانلود داستان های زیر روی لینک ها کلیک راست کرده و بر روی گزینه ی save target as کلیک کنید.برای خواندن داستانها به برنامه ی Acrobat reader  نیاز دارید.

داستان لاله

داستان صورتکها

 داستان گرداب

داستان آینه شکسته

داستان آتش پرست

داستان مادلن

داستان داود گوژ پشت

داستان اسیر فرانسوی

داستان پدران آدم

داستان میهن پرست

داستان تجلی

داستان کاتیا

داستان دن ژوان كرج

داستان شبهای ورامین

داستان آفرینگان

داستان تخت ابونصر

و اما کتاب ترانه های خیام صادق هدایت که شامل چهار بخش مقدمه - خیام فیلسوف - خیام شاعر و ترانه های حکیم عمر خیام می باشد.

ترانه های خیام

داستان کوتاه  فردا که در بین آثار هدایت دارای یک خط روایی منحصر . به فرد و جدیدی می باشد 

داستان فردا

درام تاریخی و جاودانه پروین دختر ساسان

داستان پروین دختر ساسان

داستان زیبا و کمیاب آخرین لبخند از مجموعه ی سایه روشن

داستان آخرین لبخند

داستان ساده و کوتاه شرح حال یک الاغ هنگام مرگ که از اولین کارهای هدایت بشمار می آید

داستان شرح حال یک الاغ هنگام مرگ

یک داستان دیگر از هدایت به نام سایه مغول

داستان سایه مغول

داستان کوتاه و بسیار زیبای چنگال...

داستان چنگال

داستان کوتاه و خواندنی...

داستان گجسته دژ

شاهکاری از هدایت...

داستان بن بست

یک داستان دیگر... 

داستان حاجی مراد

این هم داستان...

داستان محلل

یک داستان خواندنی دیگر...

داستان آب زندگی

مقایسه انسان و حیوان از دیدگاه هدایت و دفاع هدایت از حیوانات...

رساله انسان وحیوان

و طنز خوش ساخت و بی نظیر هدایت در افسانه آفرینش...

نمایشنامه افسانه آفرینش

و کتاب کمیاب کاروان اسلام...حکایت گروهی مسلمان بهشتی که میخواهند کفار غربی را به راه راست هدایت کنند...

داستان کاروان اسلام یا البعثته الاسلامیه الی البلاد الفرنجیه

و اما داستان پر آوازه و پرمعنای حاجی آقا...تو دهنی هدایت به ...

داستان حاجی آقا

یک داستان خواندنی دیگر... 

داستان مرده خورها

شاهکاری دیگر...

داستان تاریکخانه

داستان جذاب زنی که...

داستان زنی که مردش را گم کرد

یک  اثر دیگر از هدایت...

داستان طلب آمرزش

داستان بسیار خواندنی آبجی خانم... 

و اما داستانی دیگر...

داستان مردی که نفسش را کشت

از روی این داستان جاودانه فیلمی نیز به کارگردانی مسعود کیمیایی و بازی بهروز وثوقی ساخته شده است.

داش آکل

و اما داستان معروف سگ ولگرد...

داستان سگ ولگرد

داستان هایی بسیار زیبا

داستان عروسک پشت پرده

داستان س.گ.ل.ل

و این هم که نیاز به معرفی ندارد.تقدیم به همه دوستداران هدایت.

داستان بوف کور

و این هم کتاب بسیار کمیاب و جاودانه هدایت...

داستان توپ مرواری

شاهکاری دیگر از هدایت.داستان بی نظیر سه قطره خون...

داستان سه قطره خون

یکی از شاهکارهای هدایت...

داستان زنده به گور

 

                                                                                                به نقل از :  توپ مرواری 

عکس ها و شرح حال هدایت

شرح حال هدایت به قلم خودش

من همان قدر از شرح حال خودم رم می کنم که در مقابل تبليغات امريکايی مآبانه.  آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسی می خورد؟ اگر برای استخراج زايچه ام  است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بينی آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر برای علاقه ی خوانندگان است بايد اول مراجعه به آرای عمومی آن ها کرد چون اگر خودم پيش دستی بکنم مثل اين است که برای جزييات احمقانه ی زندگيم قدر و قيمتی قايل شده باشم به علاوه خيلی از جزييات است که هميشه انسان سعی می کند از دريچه ی چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ی خود آن ها مناسب تر خواهد بود مثلا اندازه ی اندامم را خياطی که برايم لباس دوخته بهتر می داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر می داند که کفش من از کدام طرف ساييده می شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان می اندازد که يابوی پيری را در معرض فروش می گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزيياتی از سن و خصايل و عيوبش نقل می کنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ی برجسته ای در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتی که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام   و روسايم از من دل خونی داشته اند به طوری که هر وقت استعفا داده ام با شادی هذيان آوری  پذيرفته شده است روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی قضاوت محيط درباره ی من می باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

 

عکس های صادق هدایت

 

 

صمد بهرنگی

سال و محل تولّد: 1318 چرند آب تبريز
سال و محل وفات: 1347 اردبيل


صمدبهرنگي درتيرماه 1318 درمحله چرندآب تبريز زاده شد.پس از گذراندن دوران ابتدايي ودوره اول متوسطه به دانشسراي مقدماتي تبريز راه يافت پس ازآن ضمن تدريس درروستاهاي آذربايجان ، ششم متوسطه رابه صورت متفرقه گذراند وسپس ازدانشكده ادبيات دانشگاه تبريز دررشته زبان انگليسي فارغ التحصيل شد.وي ازسال 1336 كارمعلمي راآغاز كردوهمزمان به گردآوري وبازنويسي داستان هاي عاميانه، ترجمه آثار مختلف خارجي وتأليف كتاب براي كودكان وتحقيق درمسايل تعليم وتربيت پرداخت .صمد گاه آثارش رابه نام هاي بهرنگ صاد وچنگيز مرآتي مي نوشت. آثاربهرنگي پس ازمرگ وي توسط ناشران به چاپ رسيد. كتاب ماهي سياه كوچولوي او ازسوي شوراي كتاب كودك به عنوان بهترين كتاب سال شناخته شدو تصاوير همين كتاب كه توسط فرشيد مثقالي تصويرگري شده بودجوايز متعددي ازجشنواره هاي معتبر جهاني دريافت كرد .

آثار: برخي از آثار صمدبهرنگي براي كودكان عبارتنداز: الدوز و كلاغ ها - 1345 الدوز وعروسك سخن گو 1346-  پسرك لبوفروش  1346   - ماهي سياه كوچولو 1347- كچل كفترباز 1348 - دانه برف 1348-  وتلخون وچندقصه ديگر  1349-  کند و کاو در مسائل آموزشی

منابع: منزلگاه دوستانه و فرهنگ ادبيات داستاني و نيز سايت شوراي گسترش زبان فارسي