محمدعلي‌ سپانلو

 صادق‌ هدايت‌ را بدون‌ بوف‌ كور مجسم‌ كنيد، به‌ نظر نمي‌رسد كه‌ با حذف‌ سرگذشت‌ نقاش‌ پشت‌ قلمدان‌ از كارنامه‌ي‌ هدايت‌ اسطوره‌اي‌ به‌ وجود مي‌آمد. ضد اين‌ نكته‌ هم‌ صادق‌ است‌ كه‌ بوف‌ كور به‌ تنهايي‌ شايد اين‌ دريافت‌ را پديد آورد كه‌ در شخصيت‌ هنري‌ هدايت‌ چيزي‌ كم‌ است‌. مي‌توانيم‌ تجسم‌ كنيم‌ كه‌ بوف‌ كور قله‌ي‌ هرمي‌ است‌ كه‌ همچون‌ تاجي‌ بر دامنه‌ي‌ روبه‌ بالاي‌ آثار او نهاده‌ شده‌ است‌.
 به‌ اين‌ تخيل‌ آزاد دامنه‌ي‌ بيش‌تري‌ بدهيم‌. بزرگ‌ علوي‌ بدون‌ چشمهايش‌، صادق‌ چوبك‌ بدون‌ انتري‌ كه‌ لوتي‌اش‌ مرده‌ بود، جلال‌آل‌ احمد بدون‌ مدير مدرسه‌، ابراهيم‌ گلستان‌ بدون‌ جوي‌ و ديوار و تشنه‌، محمود دولت‌آبادي‌ بدون‌ كليدر، احمد محمود بدون‌ همسايه‌ها، سيمين‌ دانشور بدون‌ سووشون‌، هوشنگ‌ گلشيري‌ بدون‌ شازده‌ احتجاب‌، اسماعيل‌ فصيح‌ بدون‌ زمستان‌ 62 و... به‌ منزلت‌ و شخصيتي‌ كه‌ امروز در فهرست‌ تاريخ‌ ادبي‌ ما دارند، نمي‌رسيدند. گرچه‌ بتوان‌ در اين‌ مثل‌زدن‌ها كتاب‌هاي‌ ديگري‌ را جانشين‌ كرد يا نويسندگان‌ ديگري‌ را افزود، ولي‌ يك‌ واقعيت‌ از اين‌ هياهو به‌ دست‌ مي‌آيد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ تقريباً هر نويسنده‌اي‌ يك‌ شاهكار دارد كه‌ شاه‌ تير اصلي‌ بناي‌ كلامي‌ اوست‌.
 به‌ چه‌ دليل‌ جامعه‌ي‌ كتاب‌خوان‌ ما، و در تحليل‌ نهايي‌ تاريخ‌ ادبيات‌، نويسنده‌اي‌ را با اثر خاصي‌ مي‌شناسد؟ بديهي‌ترين‌ پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ درواقع‌ به‌ كامل‌ترين‌ كار يك‌ آفرينشگر نگاه‌ كرده‌ است‌. حتي‌ اگر به‌ گذشته‌ي‌ ادبي‌ خودمان‌ بنگريم‌، فردوسي‌، سعدي‌، حافظ‌ همگي‌ يك‌ كتاب‌ يا «كليّات‌» دارند. مولوي‌ دو كتاب‌ اصلي‌ و خيام‌ يك‌ جزوه‌ي‌ كوچك‌. چه‌طور است‌ كه‌ در حافظه‌ي‌ ادبيات‌ ما اين‌ نام‌ها با ارزش‌تر و محترم‌تراند از مثلاً نام‌ عطار كه‌ شايد چند ده‌ اثر معتبر به‌ نام‌ اوست‌.
 در مورد گذشتگان‌ پاسخ‌ ساده‌تر است‌، آنان‌ عمرشان‌ را وقف‌ يك‌ اثر كامل‌ كرده‌اند و با همان‌ يك‌ اثر به‌ حافظه‌ي‌ ملت‌هاي‌ خود، زمان‌ خود و در مواردي‌ حافظه‌ي‌ جهاني‌ پيوسته‌اند.
 بازگرديم‌ به‌ معاصرانمان‌ از هدايت‌ تا مثلاً دولت‌آبادي‌، آنان‌ توانسته‌اند به‌ ساختمان‌ يك‌ اثر تقريباً كامل‌ نائل‌ شوند. چرا كامل‌؟ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ در مرحله‌اي‌ از عمر خود همه‌ي‌ تجربه‌هاي‌ زندگي‌، اندوخته‌هاي‌ ادبي‌ و همه‌ي‌ انرژي‌ خويش‌ را در اثر واحدي‌ متمركز كردند و شايد به‌ ياري‌ اندكي‌ بخت‌ و اقبال‌ كار را به‌ سامان‌ رساندند.
 اگر اين‌ مقدمه‌ درست‌ باشد، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ اينان‌ بدون‌ كسب‌ تجربه‌ اعم‌ از ذهني‌ و عيني‌، اعم‌ از آبديدگي‌ شخصيت‌ يا آگاهي‌ بر ابزار كارشان‌ و داشتن‌ مايه‌ي‌ لازم‌ از فرهنگ‌ بشري‌، موفق‌ نمي‌شدند اين‌گونه‌ به‌ كمال‌ نزديك‌ شوند. نتيجه‌ي‌ نهايي‌ اين‌كه‌ كم‌تر اثر تجربي‌اي‌ است‌ كه‌ ماندگار شود. يك‌ اثر ماندگار، بنا بر حقايق‌ بيروني‌ و فاكت‌هاي‌ تاريخ‌ ادبيات‌، بعد از كسب‌ تجربه‌ به‌ وجود مي‌آيد. كل‌ اين‌ بحث‌ هم‌ مي‌تواند مقدمه‌اي‌ باشد به‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ جريان‌ فعال‌ و سيال‌ محصولات‌ ادبي‌ نسل‌هاي‌ جوان‌تر، تا وقتي‌ كه‌ فقط‌ درگير تجربه‌ است‌ احتمال‌ كم‌تري‌ دارد كه‌ اثر ماندگار به‌وجود آورد.
 كسي‌ كه‌ با شعر و نثر قديم‌ فارسي‌ آشنا نيست‌، كسي‌ كه‌ با زبان‌ متحرك‌ كوچه‌ و بازار آشنا نيست‌، كسي‌ كه‌ اطلاعات‌ عمومي‌ از تاريخ‌ و فرهنگ‌ بشري‌ نداشته‌ باشد، هرچقدر هم‌ كه‌ به‌طور انتزاعي‌ بر سر شعر يا داستاني‌ زحمت‌ بكشد براساس‌ تجربه‌هاي‌ موجود به‌ جايي‌ نخواهد رسيد. او ممكن‌ است‌ از كشف‌هاي‌ ضمن‌ كارش‌ خوشحال‌ باشد چرا كه‌ نمي‌داند آن‌چه‌ كه‌ او به‌طور ناقص‌ كشف‌ كرده‌، پيش‌ از او سراسر به‌وسيله‌ي‌ ديگران‌ يافته‌ شده‌ است‌. تنها يك‌ پاسخ‌ وجود دارد: نويسنده‌ مي‌تواند بگويد من‌ كاري‌ به‌ ماندگاري‌ و فردايي‌ كه‌ نيستم‌ ندارم‌، براي‌ دل‌ خودم‌ مي‌نويسم‌. چنين‌ حرفي‌ پاسخي‌ جز اين‌ ندارد: دلت‌ خوش‌ و خرم‌ باد.